۱۰.۲۷.۱۳۸۸

متن گفتگوی محسن حکیم معانی و فریبا منتظرظهور به بهانه انتشار مجموعه داستان " هر از گاهی بنشین"


بخش اول گفتگوی آقای محسن حکیم معانی با فریبا منتظرظهور به بهانه انتشار مجموعه داستان"هر از گاهی بنشین" در رادیو فرهنگ برنامه گفتگو با ادبیات


حکیم معانی: "هراز گاهی بنشین " را انتشارات مروارید به چاپ رسانده است که شامل هفده داستان کوتاه و اولین کتاب نویسنده است. خانم منتظرظهور چقدر از چاپ مجموعه می گذرد؟

منتظرظهور: حدود یک ماه

ابتدا می خواهیم درباره خودشون آشنایی مختصری بدهند. تحصیلاتشان چیست و تا قبل از این، چه ها نوشته اند و...

لیسانس اقتصاد نظری هستم. به صورت یادداشت نویسی مثل خیلی ها مینوشتم. به ادبیات تنها بعنوان یک مخاطب نگاه میکردم. مدتی خبرنگار بودم و گزارش مینوشتم. تقریبا پنج سال پیش احساس کردم ذهنیاتم به شکلی نیست که در قالب گزارش و مقاله ارائه بدهم، قالبی که مناسب دیدم داستان بود. یک سری طرح داشتم که تبدیل به داستان کردم و زمانی که به تعداد خاصی رسید و احساس کردم دارای شکل قابل قبولی هستند و به اعتماد به خودم و داستان ها رسیدم نزد استاد محمد محمد علی در کارنامه بردم. همان روز خیلی اتفاقی، آقای "محمود دولت آبادی" تشریف می آوردند تا داستان هنر جویان خوب استاد را بشنوند. استاد گفتند که شما بنشینید و گوش دهید. نشستم. تجربه خوبی بود. احساس کردم داستان هایم پرت نیستند و حداقل به مرحله ای رسیده اند که کسی بخواهد ببیند. این شد که به کارگاه آقای محمد علی در صادقیه رفتم . استاد داستان ها را دیدند و احساس کردم حالا که داستان ها از یک فیلتری گذشته اند، اعتماد در من بوجود آمد که منتشرشان کنم.

یعنی بطور خاص، قبل از آن، دوره و کارگاه ندیده بودید؟
خیر. هرگز. حتی با اصطلاحات داستان نویسی به هیچ وجه آشنا نبودم. این دو ترم خیلی مفید بود. با اصطلاحات آشنا شدم. دیدم که خیلی ها تکنیکی کار می کنند. اما خب هر کسی هم شیوه ی خودش را انتخاب می کند و هر داستانی مخاطب خودش را دارد. فکر کردم که میتوانم داستان ها را در عرصه ی آزمایش قرار بدهم و به هر حال مورد قضاوت قرار گیرد.

هرچند برای این پرسش خیلی زود است اما بازتابی که از مجموعه داشتید چگونه بوده؟

انتقادهای جدی ندیدم که نوشته شده باشد ولی چند روزنامه ای که به این مجموعه پرداختند نظر مثبتی داشتند و نوشتند داستان ها در عین حال که ساده اند اما ریزبینی در اونها هست که برام خیلی جالب بود و خودم نمیدانستم. دوستانی که داستان ها را خواندند اظهار لطف کردند. دو نفر از دوستانم که کتابخوان نبودند علاقمند شدند و گفتند هر زمان که افسرده ایم یک داستان می خوانیم.
همین که چند نفری کتاب را تا آخر خواندند برای من موفقیت بوده و همین که توانستند تا آخر بخوانند و پنج صفحه نخواندند و کتاب را ببندند مهم بود. اما خوب عرض کردم که نقد جدی در موردش نوشته نشده که بگویم قضاوت ادیبان چه بوده ( قابل ذکر: زمان ضبط مصاحبه ، جلسه ی نقد در انتشارات مروارید هنوز برگزار نشده بود) به جز دوستانم که در مورد کتاب نظر دادند.

اظهار نظر منتقدان منظورشماست
بله

خانم منتظرظهور بد نیست یک قسمتی از کتاب شما را بشنویم تا شنوندگان با نثر شما آشنا شوند.

از داستان دوم می خوانم – داستان دستهایش: " او در نقاشي غرق مي شود و فراموش مي کند انسان ديگري هم آنجا نشسته. گاهي انگار يادش مي آيد من هم هستم ،نگاهي کوتاه مي اندازد و لبخند مي زند.
دستش با قلم مو و رنگ در سکوت جادو مي کند.گاهي حس مي کنم اسير و عاشق آقاي صباح شده ام. اين طور مواقع چشم از دستش مي گيرم و صورتش را نگاه مي کنم. چشمان طوسي رنگ و مهربان ، خطوط درهم صورتش،بدن نحيف و خميده و عمق عشقش را به نقاشي و زني که ديگر نيست مي بينم. آن وقت مطمئن مي شوم که او چيزي بيش از يک مرد و پدر يا پدر بزرگ براي من است. "

ممنونم. این قسمتی که خانم منتظرظهور خواندند محض آشنایی مختصری بود با زبان و نثر نویسنده. زبان در اکثر داستان ها زبان ساده و روانی‌ست و پیچیدگی خاصی نه از نظر زبانی و نه از نظر تکنیکی در داستان های خانم منتظرظهور نیست، البته پیشنهاد میکنم دوستان بقیه داستان ها را بخوانند.
اما از همین بحث سادگی شروع کنیم. داستان ها خیلی ساده‌اند و موضوعات روزمره و زندگی عادی را به تصویر می کشند وگاهی این قدر ساده‌اند که نهایتا وقتی یک داستان را میخوانیم و تمام میکنیم حس میکنیم هیچ ماجرایی ندارد اما در عین این سادگی و بی آلایشی داستان ها و استفاده کم از تکنیک، داستانها یک حال و هوایی دارند که وقتی داستان تمام میشود مخاطب را به فکر میبرد. از این ساده نوشتن و از زندگی عادی نوشتن برای ما صحبت کنید.

زمانی که طرح می‌زدم و شروع می‌کردم به نوشتن داستان، اصلا موضوعات به نظرم ساده نمی‌آمد. همین موضوعاتی که شما می‌فرمائید ساده‌اند به نظرم آن زمانیکه می‌نوشتم احساسم این بود که پیچیده اند. پشت این سادگی طنزی، رنجی، چیزی بود که خیلی پنهان بود و دلم می‌خواست به کمک ادبیات و کلمات این ها را بیرون بکشم و بهشان نزدیک بشم و تنها چیزی است که می‌توانم بگویم.

اما خیلی هم ساده نوشتید و خیلی هم این داستان ها را ساده برگزار کردید

خب به نظر من وظیفه‌ی نویسنده است، اول این که درمورد موضوعاتی بنویسد که خودش کاملا آنها را درک کرده، و جوری بنویسد که خودش کاملا متوجه شود. خوشایندمن نیست داستانی بنویسیم که آن قدر پیچیده باشد که انتظار داشته‌باشم مخاطب سه بار بخواند تا متوجه شود اصلا داستان چی بود. انتظار زیادی‌ست از کسی که می‌خواهد داستانی بخواند و لحظه ای آرامش بدست آورد. مخاطب باید با همان بار اولی که داستان را می‌خواند به لذت برسد. در هر نوشتاری، گزارش یا مقاله هم وقتی موضوع خیلی پیچیده می‌شود مخاطب خیلی خاص میشود و خیلی محدود. برای من مهم بود که آن قدر ساده باشد که راحت خوانده شود و مخاطب اذیت نشود و بابت فهمیدن داستان مجبور نشود داستان را دوبار بخواند. اگر دوبار می‌خواند به خاطر این است که علاقمند شده و دوست دارد که داستان را دوباره بخواند.

یعنی به نظر شما داستان باید در خوانش اول تمام و کمال منتقل شود؟ و یا لااقل قصه و روایت ظاهری آن کامل منتقل شود .
بله

اما از تکنیک هم خیلی کم استفاده کردید

اعتراف می‌کنم که مهارت خاصی در تکنیک ها ندارم. چون رشته ام ادبیات نبوده و خیلی هم ذهنم مشغولش نبوده. شاید در کتاب های بعدی ام بیشتر به کار ببرم. اما کاملا براساس مقتضای داستان پیش رفتم. هر تکنیکی که فکرکردم داستان با آن پیش می رود را انتخاب کردم. فکر نکردم چه تکنیکی مد یا رایج است. من فکر میکنم مضمون تکنیک را با خودش می آورد.اول مضمون در ذهنم بوده و دیدم که در این قالب داستان در امده و سعی نکردم موضوع را پیچیده تر کنم . حالا بعد چه پیش می آید نمی دانم.

در واقع پیامد این صحبت همین هست که نویسنده ، در وهله اول داستان برای تعریف کردن دارد و بعد مینشیند و مینویسد. داستان های شما را که میخواندم احساس میکردم همش از یک طرح اولیه شروع میشود. این گونه نیست که نویسنده بنشیند کاغذ را بگذارد جلویش بنویسد تا ببیند داستان چطور پیش میرود. گویی نویسنده یک طرح اولیه در ذهن دارد و نشسته اجرا کرده. حالا نمی دانم چقدر حس من درست بوده
حس شما کاملا درست بوده. طرح ذهن من را مشغول می کرد. موضوعی که برخورد داشتم. دیده یا شنیده بودم انگیزه می داد ند برای نوشتن نه خود نوشتن. در نتیجه طرح، وقت من را بخصوص در ذهنم خیلی مشغول می کند. طرح ابتدا در ذهنم کاملا جا می افتد و بعد روی کاغذ طرح می ریزم و بعد تبدیل به داستان می شود

یعنی یک روند کاملا کلاسیک و حرفه ای و البته خوب هم هست، چون مدتیست نویسندگان ما عادت کرده اند بدون پلات بنویسند که عوارضی هم دارد و گاهی مهار داستان از دست نویسنده خارج می شود و جمع و جور کردنش سخت. گویی بعضی از نویسندگان ترجیح میدهند این کار را انجام دهند و بیشتر به شهود اعتقاد دارند تا به داستانی که باید بنویسند.
اما داستانهای شما را که می خواندم خیلی جاها احساس می کردم خیلی از مباحث از تجربه‌ی زیستی نویسنده می آید و این موضوع خیلی مشخص و واضح است. نمونه هایش را در طول برنامه مثال خواهیم زد. یک وجه دیگر این که بعضی از داستان ها به نوعی رئالیسم اجتماعی تکیه دارند . از رنج و فقر و درگیری های رایج نوشتن، یا در داستان شهاب بحث مهاجرت مطرح می شود و مشکلی که یک مهاجر دارد.
در داستان های دیگر هم به انواع گوناگون قابل مشاهده است. من اگر بخواهم مثالی بزنم از داستان هایی که این حس یا پارامتر را دارند در داستانهایی مثل چرتکه یا به دنبال خورشید این نمونه و عنصر وجود دارد

در پاسخ به سوال اول شما که تاکید روی تجربه داستان نویس بود در واقع داستان نویس برای پیشبرد داستان خود از همه چیز استفاده می کند، تجربه های خودش، اطرافیان و یک عکس. خب چه چیز بهتر از تجربه های خودش.در بعضی داستان های "هر از گاهی بنشین" این طور بوده. در بعضی داستان ها هم نوعی فریب بوده. این جور نبوده که من این ها را واقعا تجربه کرده باشم. اگر تاکیدی بوده برای باورپذیر تر کردن داستان بوده. وقتی داستانی تعریف میشود اگر فکر کنیم خود راوی آن را تجربه و لمس کرده خیلی بیشتر باور میکنیم و برامون خیلی جذاب تر است.
در مورد سوال دوم، فکر میکنم داستان نویسی نوعی کشف. نوعی خودشناسی ، جامعه شناسی و انسان شناسی ست. در این داستان ها بیشتر دنبال آن کشف بودم و دنبال پاسخ به سوالی نبودم. نوعی سوال و جواب در داستان ها نیست . نگاهی دوباره است . نگاهی دوباره به چیزهایی که احساس کردم داریم فراموش می‌کنیم ببینیم. در شهرنشینان آدم هایی که درگیر و متناقض هستند و حساسیت هایشان کم شده .
در چرتکه فقط ان بچه ها و ان قسمت شهر را فقط تصویر کردم. بیش از این نبوده و سعی نکردم هدفی رو دنبال کنم.

در همان داستان چرتکه این مسئله آن قدر واضح است که انگار هیچ چیز دیگری وجود ندارد جز غر غر کردن از فقر. اما نکته ی جالب داستان جمله پایانی ست. راوی قرار است با لاله همراه شود. کسی که قرار است لاله را با مشکلی که دیگران فکر میکنند لاله دارد نجات دهد با یک بار همراه شدن با لاله، ترجیح می دهد خودش هم با لاله همراه شود و تمام ماجرا در جمله ی اخیر خلاصه می شود و یک جا منسجم تحویل مخاطب می شود.


بخش دوم گفتگو-15 دی ماه 1388

حکیم معانی: یک چیزی که در داستان های این مجموعه به چشم می آید استفاده زیاد و مکرر از زاویه دید اول شخص است.

منتظرظهور: احساس می کنم چون در داستان کوتاه مجال خیلی کم است برای ایجاد ارتباط بین نویسنده و مخاطب ، راوی اول شخص ما را یک قدم پیش می برد وارتباط نزدیک تر می شود. پس چرا استفاده نکنیم؟ من بعضی از داستان ها مثلا برنده ی نهایی را با راوی سوم شخص نوشتم ام احساس کردم داستان روح ندارد. تبدیل کردم به راوی اول شخص. خیلی به نظرم بهتر شد. دلیلش فقط همین بوده. این که راوی اول شخص باعث ارتباط سریع تر می شود

یعنی فکر می کنید زاویه دیدهای دیگر داستانی نمی توانند با مخاطب ارتباط برقرار کنند؟

چرا. اما شما فکر کنید کسی دارد داستانی را برای شما تعریف می کند اگر بگوید برای خودم این اتفاق افتاده خیلی باورپذیر تر است بیشتر آدم دوست دارد بشنود تا این که بگوییم این داستان جایی اتفاق افتاده بود من دارم برای شما تعریف می کنم. شنونده احساس می کند چیزی این وسط دستکاری شده حذف و اضافه شده باشد . این پروسه باعث شد که من راوی اول شخص استفاده کنم

البته شب پیش هم خانم منتظرظهور اشاره کرده بودند که برای ایشان تعریف داستان مهم است و در واقع خود داستان تعریف کردن و داستان گفتن مهمتر از هر چیز دیگری است. این هم پیامد همان است.
یک سوال را داخل پرانتز بپرسم . شما الان چه کاری در دست انجام دارید؟

رمانی را تمام کردم. نوشتنش را سال گذشته شروع کرده بودم. البته داستان سالها در ذهنم بود. همیشه فکر میکردم دوست دارم اولین رمانی که می نویسم این داستان باشد. حالا تمام شده و در حال گفتگو با ناشرین هستم تا ببینم با کدام ناشر قراراست کار کنم. اسم کتاب هست" کتابخوانِ چموش" دویست صفحه است. تعدد راوی داریم. و در مورد یک خانواده است و نگاه اجتماعی دارد به دهه 50.

فرمودید هنوز دست ناشری نسپردید؟

در حال گفتگو هستم و قطعی نیست.

داستان کوتاه چی؟
داستان کوتاه همراه با زندگی روزمره ام اتفاق می افتد. چیزهایی که می بینم و می شنوم بصورت طرح یادداشت میکنم. حالا کی جمع و جور شود معلوم نیست. یک سری داستان چاپ نشده هم دارم. اما خب ترجیح می دهم کتاب بعدیم همان "کتاب خوان چموش" باشد و بعد دوباره مجموعه داستان کوتاه کار کنم.

پس باید منتظر کارهای جدیدتر خانم منتظرظهور هم باشیم تا دست ناشری بسپارند و کارهای نشرش انجام شود و پشت سرش هم یک مجموعه داستان آماده خواهند کرد.اما برگردیم به مجموعه داستان "هر از گاهی بنشین" .
بعضا پیش می‌آید داستانی را که از مجموعه شما داریم می خوانیم با داستان دیگر ارتباطی و عناصر مشترکی پیدا می کنیم معمولا این عناصر مشترک شخصیت ها هستند. شخصیتی که در داستان دیگری سایه وار آمده و نویسنده از کنارش گذشته ، حالا در داستان دیگری این دفعه شخصیت پر رنگ تر حضور دارد و حتی به عنوان شخصیت اصلی داستان، خودش را عرضه می‌کند. در دو سه تا داستان این مجموعه پشت سر هم این اتفاق می‌افتد، در داستان شهرنشینان یک داستانی است که روایت می‌شود و شخصیت‌های متعددی اتفاقا دارد این داستان، اسم های متعددی می‌آیند و می‌روند، بلافاصله در داستان بعدی با نام شط-رنج یکی از آن شخصیت ها که فقط یک بار اسمش آمده بود و خیلی گذرا بهش پرداخته شده بود،داراب پسربچه ای که محور اصلی داستان قرار می گیرد و شخصیت اصلی داستان شط-رنج می شود و در داستان بعدی یک اشاره کوتاهی که در پایان داستان شط-رنج وجودداشته که " فردا مسابقات شطرنج دختران است" این گونه تداعی می کند که برنده ی نهایی ادامه ی داستان قبلی است.
یا در دو داستان اول این مجموعه " دلبستگی ساده است" و " دستهایش" این گونه تداعی می شود که گویی داستان دوم ادامه ای است بر داستان اول . آن وقت از یک زاویه دیگری با محوریت شخصیت دیگری که باز در داستان اول اشاره کوتاهی به او شده بود و نقشی در داستان نداشت.
خانم منتظرظهور می خواهم راجع به این ارتباط ها با هم دیگر صحبت کنید. چه کمکی کرده به شما یا چه کمکی به مخاطب می کند موقع خواندن داستان های شما؟

ببینید ما همین طور که زندگی می کنیم وقتی آدم آشنایی می‌بینیم یا بوی عطر اَشنایی حس می کنیم احساس خوشایندی به ما دست می دهد، در داستان ها می خواستم همین طور که با مخاطب به مرور پیش می‌رویم از دیدن آشناها لذت ببرد و مثلا بگوید من این آدم را قبلا دیده بودم. یکی از هدف هایم این بوده . و دیگر این که می خواستم کسی که کتاب را خوانده در پایان کتاب این طور باشد که انگار نشسته روی مبل و کتاب را خوانده و حالا احساس میکند که نگاهی به دورو برش کرده. به خونه به کوچه ی بغلی. نگاهی دیگرگونه به اطرافش انداخته.

البته این کار برای مخاطب جالبه . ناخوداگاه وقتی یک داستانی را می خواند و بعد متوجه می‌شود شخصیت مشترکی که در داستان قبلی خیلی ریز بوده حالا محور قرار گرفته برایش جالبه. و همین ایجاد جذابیت می کند. فکر میکنم داستان سکوت است که وقتی این داستان را می خوانی دو به شکی که نکنه شخصیت مادر بزرگ همان پیرزنی است که در داستان قبلی درموردش صحبت می‌شود و گو این که هیچ مدرکی نداری که ثابت کنی که این همان ادم است. اما همین دو به شک بودن، برای مخاطب جذابیت ایجاد می‌کند.
از روانشناسی و روان پزشکی چرا این قدر بدتون میاد؟ (با لبخند)

بیشتر حالت طنز بوده. (با خنده)

طعنه هایی که در این مجموعه به روانپزشکی و روانشانسی زده می شود به هر حال یک چند قدم بیشتر از طنز است و وقتی داستان ها را می خواندم فکر می کردم نویسنده مشکل کنار می آید با روانپزشکها . حالا خودشون می گن که صرفن طنز بوده!

حالا باید دوباره به داستان ها با این دید نگاه کنم

از مرگ و کهنسالی نوشتن هم در خیلی از داستان‌های شما وجود دارد. داستان پایان که اسمش پایان است و داستان یکی مانده به آخرین داستان کتاب است، شاید بیشترین تجلی این مقوله است. در داستان سکوت هم این عنصر وجود دارد. در داستان های دیگری هم مرگ حضور پررنگی دارد و بعضا خیلی جدی است. خانم منتظرظهور که شخصن آدم مرگ اندیشی نیست؟

نه. مرگ اندیش نیستم. اما فکر میکنم مرگ خیلی ساده است و خیلی نزدیکه به زندگی. ما نمی توانیم زندگی را بدون مرگ تصور کنیم. یکی از مهمترین دغدغه های انسان مرگ است پس نمی شود نادیده‌اش گرفت. موضوعی است که باید بهش پرداخت. از طرفی در مورد داستان پایان و یا سکوت احساسم این بود که آدم هایی هستند که زنده نیستند اما آرزو می کنیم ای کاش همیشه زنده بودند. وقتی می نوشتم فکر میکردم چقدر خوب که می شود آنها را با کلمات زنده نگه داشت. هر بار که یک نفر کتاب را می خواند همان آدم دوباره زنده می شود. برایم جذاب بود. اما خوب مرگِ خیلی فجیع یا مرگ خیلی خاصی توی داستان ها نداشتم. مرگ ها خیلی طبیعی و ساده و عادی هستند و بخشی از زندگی . همین .

خانم منتظرظهور من به بعضی از عناصر مختلف در داستان های مختلف اشاره‌ای بکنم و چند سوال ریز هم از شما بپرسم. اولی باشد پرداختن به روابط خانوادگی و انسان در چنبره این روابط. . در داستان اول مجموعه دلبستگی ساده است شما به این موضوع می‌پردازید. در داستان‌های دیگری از این مجموعه هم این موضوع تکرار می‌شود. در تازه وارد هم این دلبستگی ساده و بی غل و غش و در عین حال ترسی که در داستان وجود دارد را می بینیم. این روابط بین انسان ها و روابط بین افراد خانواده، در چرتکه و در لکنت هم تکرار می‌شود. در خیلی از داستان های این مجموعه تکرار می‌شود. من یکی کی اسم نبرم. در داستان ژانتی باز آن دلبستگی ساده به حیوانات و چیزهای ریز زندگی وجود دارد. راجع به این اگر می خواهید توضیح بدید.

به هر حال ما از روابط پیچیده بین انسان ها با هم و انسان با طبیعت و انسان با حیوانات می توانیم داستان بنویسم. این داستان ها می تواند از زیبایی ها و دوست داشتن خلق شود. لازم نیست ضرورتا از خشم و نفرت آغاز کنیم. البته این موضوع خیلی شخصی‌ست و کاملا بستگی به روحیه‌ی کسی که می نویسد دقیقا در همان زمانِ نوشتن دارد.

یک نمونه خیلی خوبه این گونه برخوردها و این گونه روابط را به تصویر کشدن، در داستان تداعی اتفاق می‌افتد. جایی که این گونه نویسنده می‌خواهد تداعی کند برای مخاطب، که شاید این خانمی که همسایه‌ی راوی است و مرتب او را مهرناز صمیمی در ذهنش می داند ولی اسم واقعی‌اش سهرابی است ،را این گونه تداعی میکند که دنبال تاریخ و گذشته ی این آدم می گردد در ذهن راوی. البته این داستان، داستان خوبی هم هست در عین ساده بودنش.
اما بعضی جاها خانم منتظرظهور این ارتباط ها یک مقدار بد می‌شود. در داستان سنگ چین . داستان خیلی ساده است و دارد راحت پیش می‌رود اما نویسنده تصمیم می‌گیرد در پایان داستان، شوکی به مخاطب وارد کند. این که زن راننده آژانس شده، هم اسمش در روزنامه آمده اما با این عنوان و خبر که طرف راننده آزانس شده و ماشینش را دزدیدن! می دونید خیلی بی مزه تمام شد این داستان (با لبخند). می تونست مثل بقیه داستان های این مجموعه ساده تمام شود. اما انگار نویسنده اصرار داشته یک اتفاق در پایان داستان بیافتد.
شاید هم به خاطر این که خانم منتظرظهور در داستان های دیگرش ما را آماده نکرد با چنین پایانی.

شاید!

در داستان سایه ای در تاریکی هم یک ترس نهفته‌ای از پس سالها ی دور در این داستان وجود دارد. در واقع شخصیت هنوز از سایه ها می‌ترسد و حتی وقتی می‌خواهد آشغال را بگذارد توی کوچه. این داستان هیچ چیزی ندارد جز این حس مبهم از ترس و اضطراب که این را به مخاطب القا می کند.
در داستان شهرنشینان این زن روزنامه نگار و گزارش نویس مجله، و امروز یک زن خانه دار ِ معمولی چقدر سایه ی خود نویسنده است؟

کاملا نیست.

اما شما کار روزنامه نگاری هم کردید قبلا .

بله. گزارش اجتماعی و ورزشی می نوشتم و به روزنامه ها و مجلات می فرستادم. بخشی از من در داستان هست اما کاملا منطبق بر زندگی من نیست.

شطرنج چی؟ شما شطرنج بازی میکنید؟

نه . من شطرنج باز نیستم.

چون در دو داستان شطرنج و برنده‌ی نهایی اصطلاحات شطرنجی را خیلی با جزئیات بکار بردید و به مدارهای شطرنجی با دقت پرداختید. این تصور ایجاد می شود که خانم منتظر ظهور هم شطرنج باز است.
پسر دوازده ساله ای دارم که شطرنج باز است. و من در فضای شطرنج کودکان زیاد بودم.

تشکر از این که تشریف آوردید به برنامه . امیدوارم کتاب های دیگرتان هم منتشر شود و ما بخوانیم و لذت ببریم
ممنونم. فرصت را مغتنم می‌دانم و از همسرم که اولین خواننده و ویراستار داستان ها و رمانم بودند تشکر می‌کنم. و از شما متشکرم که این فرصت را به من دادید.