۱۲.۲۷.۱۳۸۸


فرا رسیدن سال نو مبارک. همگي سلامت و دلشاد باشيد.

بهاران خجسته باد


۱۲.۲۵.۱۳۸۸

گاهی...

گاهی خبر خوشایندی می‌رسد و تا چندی دلخوشیم.

مانند این خبر :

نظرنوسینده عزیز خانم زویا پیرزاد درباره مجموعه داستان "هرازگاهی بنشین" :

" نثر قصه‌ها شسته رفته، موضوع‌ها جالب و نگارش ساده و صمیمی است "

۱۲.۱۵.۱۳۸۸

موسیقی!
بیا و نابود کن جنگ را
خاموش کن غوغایش را
شعر!
بیا و نابود کن جنگ را
خفه کن فریادش را
موسیقی و شعر
شما از اشک قویترید
شما از اسلحه قویترید
بیایید، بخوانید !

بلژیک - مارک برتلی -11 ساله
............

علیرضا بهنام : بلوز تندباد سوار

۱۲.۱۲.۱۳۸۸

ارواح مرطوب جنگلی



محسن حکیم معانی
13 داستان کوتاه در 96 صفحه
1900 تومان
انتشارات ققنوس
چاپ اول : زمستان 88

کتاب "ارواح مرطوب جنگلی" را از انتها به ابتدا خواندم. شاید چون با داستان آخر سریع تراز داستان اول ( که فضای سربازی و پادگان داشت) ارتباط برقرار کردم.
وبعد شروع کردم به بازگشت به عقب... تا داستان اول.
داستان " اگه صبح راه افتاده بودیم" داستان مورد علاقه ی من بود. تصویر سازی عالی، دیالوگ ها به اندازه و به جا،زبان ساده ، حرکت در داستان، پایان داستان بسیار دلنشین، مبهم بودن مرگ مادر، شخصیت پردازی رحیم و زینت با حداقلِ دیالوگ ها همگی خیلی عالی بود. بی رحم بودن جنگ و واقعیت و خشونت جنگ به خوبی نشان داده شده است. اما به نظرم اسم داستان به هیچ وجه در حد داستان نیست.
داستان " لطفا بیدارم نکن" عمیق،پخته و کامل است.
عموما در داستان ها متوجه روابط رو به اضمحلال و بسیار سرد و دور و اندک و محتاط بین انسان ها هستیم. برای مثال در داستان " اگه صبح راه افتاده بودیم" مرد همسرش را درشهر جنگ زده و زیر بمباران جا می گذارد یا درداستان " لطفا بیدارم نکن" زن توی راه شمال بعد از سالها زندگی با مردی می گوید تا مقصد بیدارم نکن ، که نشان از خستگی، بی اشتیاقی و بی حوصلگی برای هم صحبتی و همراهی با مرد دارد، در داستان " قلعه " فاصله بین ذهن و روح مرد و زن را می بینیم. زن درابتدای داستان دستش را دور فندک کاسه می کند تا فندک مرد روشن شود( چه تصویرسازی قشنگی) اما پایان داستان نه زن دستش راکاسه می کند و نه فندک روشن می شود. زن برای بچه هایش که در سفر همراهشان نیستند دلتنگ شده است.
در داستان" قلعه" تلاش شده به دنیای ذهنی زن وارد شویم.
داستان اول " همیشه سرباز" داستان بسیار جذابی دارد و خیلی عالی روایت شده همراه با طنزی شیرین. اما پایان داستان که ناگهان یک قتل وارد داستان شد به نظرم کمی اضافی بود و به قول خود آقای حکیم معانی " یه کم بی مزه بود!!!" و بدون آن هم داستان خیلی جالبی در می آمد
داستان دختر و جنگ هم که در فضای رادیو می گذرد خیلی جذاب است و طنزدلنشيني دارد
چیدمان داستان‌ها را درک نکردم. مثلا فضای داستان " خروس های گم شدهء بابا حبيب" خیلی با فضای داستان قبلی اش فرق می کرد و متوجه نشدم چرا پشت سر آن داستان قرار گرفته.
داستان " مرگ را بنگر" هم هول آور بود و به نظر من از داستان های خوب مجموعه.
تنهایی عمیق، روابط سرد، نقد روابط اجتماعی، نگاهی دوباره به خشونت و نکبت بار بودن جنگ و نوشتن درباره ی نوشتن از خصوصیات داستان های مجموعه داستان آقای حکیم معانی ست. نثر روان، زبان داستان ها ساده و فضاها متنوع هستند.
در بعضی داستان‌ها یاد داستان های پیتر بیکسل(نویسنده آلمانی) میافتادم. مثلا داستان"لطفا بیدارم نکن" یا درداستان های آقای "خ" .
بخشی از داستانِ ِ" گاهی حتی یک اتفاق ساده" :
" معمولا وقتی تنها راه می روم سرم پایین است. و من معمولا راه می روم، تنها. وقتی دانشجو بودم در مسافت های طولانی پیاده روی ام کتاب می خواندم. حالا دیگر نه. همیشه چند طرح دارم که به آنها فکر کنم." ص 83