۶.۲۹.۱۳۸۹

این روزها

نوشتن رمان جدیدی را شروع کردم. آرام بخش تر و سکر آورتر از نوشتن چیزی نیست.
کلنجار رفتن با گره های داستانی و سر وسامان دادن به طرح.
عاشق شخصیت هایش شدن و این که دلت میخواهد از هر گزندی دورشان کنی.
فکر کردن به رنگ چشم ها و فرم دست هایشان. فکر کردن به کوچه و خیابانی که در آن قدم بر میدارند و جایی که قرار است سرانجام بروند. ذره ذره تراش دادن ِ این مجسمه.
شعف آورتر از نوشتن چیزی نیست.

۶.۲۳.۱۳۸۹

کلاف سردرگم

حقیقت پروسه نویسندگی ...
چاره ای ندارم که برای توصیفش به این تعبیرمتوسل شوم: "کلاف سردرگم"، حالت گیجی مداوم که بی وقفه ادامه پیدا می‌کند، وقتی مشغول خرید هستید، آشپزی می‌کنید یا هرکار دیگری. کتاب می‌خوانید اما یکباره می‌بینید کتاب خودش را کنار کشیده است. دوباره همان کلاف سردرگم. سیاهی خلاق. غیر قابل گفت وگو.
در نمای کلی زندگی من، کاغذ هایی که دور ریخته می‌شوند کجا هستند؟ کسی آنها را می بیند؟ داستان های نا مشروعی که در بدو حیات محکوم به تبعید به سطل کاغذهای باطله هستند.
ایده هایی که برای یکی دو روز یا یک هفته در ذهن زندگی کرده اند اما هیچ گاه به دنیا نیامده‌اند و به باطله ها می‌پیوندند. این چه نوعی از حیات است؟ چرا یک صفحه حیات پیدا می کند و یک صفحه دیگر نه؟ این چگونه هستی ای است که جایی در عمق، دور از دید ما، در روح اینها دمیده می‌شود و از عشق تغذیه می‌کند؟

سقف بالای سرت را نگه دار – دوریس لسینگ – ترجمه مینا فرشید نیک
داستان همشهری – تیرماه 89

۶.۱۵.۱۳۸۹

رویا


رویاهاتو از دست نده
واسه این که اگه رویاهات از دست برن
زندگی عین بیابون برهوتی میشه
که برفا توش یخ زده باشن.

رویاهاتو از دس نده
واسه این که اگه رویاها بمیرن
زندگی عین بال بریده ی یه مرغ میشه
که دیگه، مگه پروازو به خواب ببینه.

رویاهاتو از دست نده.


لنگستن هیوز - شاملو