1389/06/03
مجموعه داستان هرازگاهي بنشين شامل هفده داستان به نامهاي دلبستگي ساده است، دستهايش، تازه وارد، چرتكه، لكنت، سنگچين، ژانتي، سايهاي درتاريكي، به دنبال خورشيد، سكوت، تداعي، شهرنشينان، شط- رنج، برنده نهايي، شهاب، پايان و هرازگاهي بنشين است.
بيشتر داستانهاي اين مجموعه، تم اجتماعي دارند. داستانها باورپذير و بيانكننده مشكلات و خاطراتي است كه راوي در عرصه زندگي خانوادگي و كاري با ديگران دارد. براي اجتناب از كليگويي به بررسي دو داستان مجموعه ميپردازم:
داستان هرازگاهي بنشين آخرين داستان مجموعه است كه نام كتاب مفتخر به همين نام است و به سليقه و انتخاب بنده از بهترين داستانهاي مجموعه به شمار ميرود. اين داستان، اعتراف و اعتراض راوي است نسبت به ايفاي نقشي كه از او انتظار ميرود ولي او خود را ناتوان و ناموفق نسبت به آن مييابد. راوي، زماني مادراني را كه به خوبي از عهده نقش مادرانه خويش درقبال فرزندان برنميآمدند به باد انتقاد و سرزنش ميگرفته، حال در وضعيتي است كه خودش نيز درحق همسر و فرزندان كوتاهي ميكند. راوي حتي از تكرار نويسندگي و نوشتن داستانهاي كوتاه نيز شكوه ميكند. داستان هرازگاهي بنشين داستان متفاوت بودن است. متفاوت بودني كه اگر از حد متعارفش بالا رود حتي زندگي عادي و آرامش آن را خدشه دار ميكند. داستان هرازگاهي بنشين روايت استيصال آدمهاست درگذران زندگي. سرزنش راوي در داستان اوج بازگشت به خويشتن است كه كلاه خود را قاضي ميكند كه قضاوتها در گذر زمان صداقت و سنديت خود را اثبات ميكنند. از آنجا كه جهان ما انعكاسيافته از رفتار ماست و هر عملي عكسالعملي دارد، در داستان بيتفاوتي راوي نسبت به زندگيش باعث اعتراض اطرافيان از جمله فرزندش ميشود.
دريك نگاه كلي داستان هرازگاهي بنشين داستان بسياري از مردان و زنان معاصر است كه در زندگي زناشويي اسير دايره تكرار ميشوند و هنر زندگي در تكرار را ياد نگرفتهاند و حقا كه يك عاشقانه آرام نويسنده نادر ابراهيمي نسخهاي است بيبديل در بازگرداندن آنها به زندگي و جديت گرفتن آن.
تم اصلي داستان تنهايي است. باور پذيري داستان مشكل است. انسان امروز بيش از هميشه تنهاست. چه اينكه خوب ميدانيم تنهايي انسان امروز ريشه در اقتضائات عصر صنعتي و فراصنعتي دارد. همين قدر بگويم، موبايل و تلفن، ديد و بازديدها بين اقوام و فاميل را كم كرده و نوعي تنهايي تحميلي برانسان سايه انداخته است.
در داستان دلبستگي ساده است راوي خانم خانهداري است كه از فرط تنهايي به مگس پناه ميبرد و بهرغم هنجارهاي موجود در جامعه كه آن را كثيف ميشمارد، راوي مگس را عزيز و محترم ميشمارد. از طرفي در داستان دلبستگي ساده است مگس نماد مظلوميت است. حيواني كه همواره مورد غضب انسان است. مگس اگر حامل كثيفي است، مسبب اصلي آلودگي و كثافات، خود انسان است كه باقيمانده مصارف غذايي خودرا به صورت آشغال و ضايعات در طبيعت رها ميكند و مگس هم دراثر ارتزاق آن ميشود موجودي كثيف، حامل ميكروب. او فقط نقش حامل را دارد. در داستان دلبستگي ساده است تلويزيون صحنه جنگ را نشان ميدهد كه دراين مشابهت –كشتار انسان و مگس – نويسنده به درندگي و عصيان طلبي انسان امروز كه درگستره جهان پيرامونش نه تنها مگس بلكه همنوعان نيز قرباني ميشوند اعتراض ميكند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر