"هنگامی که در بندر ایستاده و سرگرم تماشای کاکائیها بودم چهرهی غمگین من نظر پاسبانی را جلب کرد...من کاکائی خاصی را در نظر گرفته بودم و به پرواز او دقت میکردم... دستی آمرانه روی شانه ام قرار گرفت و صدائی گفت:" با من بیایید!" ...
گفتند: "طبق قانون شما مجبورید که احساس خوشبختی کنید"
پرسیدند: " آخرین شغل؟"
" زندانی"
"تاریخ آزادی و محل زندان؟"
" دیروز، ساختمان 12، سلول 13"
حکم آزادی را از جیبم بیرون آوردم.
" جرم دفعه پیش؟"
" قیافهی بشاش - دفعه پیش قیافهی بشاش من در روزی که دستور داده شده بود سوگواری عمومی باشد – یعنی روز مرگ رئیس دولت- توجه پلیس را به خود جلب کرد"
" مدت محکومیت؟"
" پنج سال"
آنها مرا کتک زدند ... و به جرم داشتن چهرهی غمگین به ده سال زندان محکوم کردند. همچنانکه پنج سال پیش از آن مرا به دلیل داشتن چهره ی بشاش به پنج سال زندان محکوم کرده بودند. باید سعی کنم که این بار دیگر چهره ای نداشته باشم..."
قسمتهایی از داستان چهرهی غمگین من - هاینریش بل – ترجمهی دکتر تورج رهنما
۲ نظر:
من به آقای هانریش بل پیشنهاد میکنم یک سفری به ایران تشریف بیاورند و یک دوره تکمیلی "ریاکاری سازماندهی شده " رادر خدمت روشلفکرهای ایرانی پاس کنند. من مطمئن هستم ایشان بعد این دوره یاد میگیرند چطوری میشود همه چیز را با هم بود. همزمان اگر به صرفه باشد هم غمگین بود و هم شادمان یا در آن واحد به هرکدام تبدیل شد ،به مقتضای اینکه به صرفه است و یا نیست. مثلآ جایزه دولتی را دودستی نه چهار دست پا گرفت و پز روشنفکر سوپر انقلابی داد و یا مسئول فلان سایت فیلتر شده به اصطلاح آزادیخواه ادبی بود ولی دم خروس حکومت از توی سایت بیرون بیاید و یا اصلاح طلب بودوادعای ضد سانسور بودن داشت و مسئول ممیزی کتاب هادر ارشاد بود و همینطور مثل همین پرچم سه رنگ ایران بین سبز و سرخ و سفید و سیاه و آبی و بنفش (شد 6 رنگ !!)بند بازی کرد و البته به مقتضای منافع مادی و معنوی!!
این داستان هاینریش بل را نخونده بودم.جالب بود.
این روزها آدم از وقاحت شبه ادیبان (به قول این ناشناس بالایی بندباز تعجب می کنه
مفید-ر
ارسال یک نظر