۱۱.۰۸.۱۳۸۸

مجردان تپه



مجردان تپه ( شامل 9 داستان کوتاه) – 190 صفحه
ادبیات ایرلند
نویسنده : ویلیام ترور
مترجمان: الاهه دهنوی – سعید سبزیان
انتشارات : افراز
قیمت : 4000 تومان


۱۰.۲۷.۱۳۸۸

متن گفتگوی محسن حکیم معانی و فریبا منتظرظهور به بهانه انتشار مجموعه داستان " هر از گاهی بنشین"


بخش اول گفتگوی آقای محسن حکیم معانی با فریبا منتظرظهور به بهانه انتشار مجموعه داستان"هر از گاهی بنشین" در رادیو فرهنگ برنامه گفتگو با ادبیات


حکیم معانی: "هراز گاهی بنشین " را انتشارات مروارید به چاپ رسانده است که شامل هفده داستان کوتاه و اولین کتاب نویسنده است. خانم منتظرظهور چقدر از چاپ مجموعه می گذرد؟

منتظرظهور: حدود یک ماه

ابتدا می خواهیم درباره خودشون آشنایی مختصری بدهند. تحصیلاتشان چیست و تا قبل از این، چه ها نوشته اند و...

لیسانس اقتصاد نظری هستم. به صورت یادداشت نویسی مثل خیلی ها مینوشتم. به ادبیات تنها بعنوان یک مخاطب نگاه میکردم. مدتی خبرنگار بودم و گزارش مینوشتم. تقریبا پنج سال پیش احساس کردم ذهنیاتم به شکلی نیست که در قالب گزارش و مقاله ارائه بدهم، قالبی که مناسب دیدم داستان بود. یک سری طرح داشتم که تبدیل به داستان کردم و زمانی که به تعداد خاصی رسید و احساس کردم دارای شکل قابل قبولی هستند و به اعتماد به خودم و داستان ها رسیدم نزد استاد محمد محمد علی در کارنامه بردم. همان روز خیلی اتفاقی، آقای "محمود دولت آبادی" تشریف می آوردند تا داستان هنر جویان خوب استاد را بشنوند. استاد گفتند که شما بنشینید و گوش دهید. نشستم. تجربه خوبی بود. احساس کردم داستان هایم پرت نیستند و حداقل به مرحله ای رسیده اند که کسی بخواهد ببیند. این شد که به کارگاه آقای محمد علی در صادقیه رفتم . استاد داستان ها را دیدند و احساس کردم حالا که داستان ها از یک فیلتری گذشته اند، اعتماد در من بوجود آمد که منتشرشان کنم.

یعنی بطور خاص، قبل از آن، دوره و کارگاه ندیده بودید؟
خیر. هرگز. حتی با اصطلاحات داستان نویسی به هیچ وجه آشنا نبودم. این دو ترم خیلی مفید بود. با اصطلاحات آشنا شدم. دیدم که خیلی ها تکنیکی کار می کنند. اما خب هر کسی هم شیوه ی خودش را انتخاب می کند و هر داستانی مخاطب خودش را دارد. فکر کردم که میتوانم داستان ها را در عرصه ی آزمایش قرار بدهم و به هر حال مورد قضاوت قرار گیرد.

هرچند برای این پرسش خیلی زود است اما بازتابی که از مجموعه داشتید چگونه بوده؟

انتقادهای جدی ندیدم که نوشته شده باشد ولی چند روزنامه ای که به این مجموعه پرداختند نظر مثبتی داشتند و نوشتند داستان ها در عین حال که ساده اند اما ریزبینی در اونها هست که برام خیلی جالب بود و خودم نمیدانستم. دوستانی که داستان ها را خواندند اظهار لطف کردند. دو نفر از دوستانم که کتابخوان نبودند علاقمند شدند و گفتند هر زمان که افسرده ایم یک داستان می خوانیم.
همین که چند نفری کتاب را تا آخر خواندند برای من موفقیت بوده و همین که توانستند تا آخر بخوانند و پنج صفحه نخواندند و کتاب را ببندند مهم بود. اما خوب عرض کردم که نقد جدی در موردش نوشته نشده که بگویم قضاوت ادیبان چه بوده ( قابل ذکر: زمان ضبط مصاحبه ، جلسه ی نقد در انتشارات مروارید هنوز برگزار نشده بود) به جز دوستانم که در مورد کتاب نظر دادند.

اظهار نظر منتقدان منظورشماست
بله

خانم منتظرظهور بد نیست یک قسمتی از کتاب شما را بشنویم تا شنوندگان با نثر شما آشنا شوند.

از داستان دوم می خوانم – داستان دستهایش: " او در نقاشي غرق مي شود و فراموش مي کند انسان ديگري هم آنجا نشسته. گاهي انگار يادش مي آيد من هم هستم ،نگاهي کوتاه مي اندازد و لبخند مي زند.
دستش با قلم مو و رنگ در سکوت جادو مي کند.گاهي حس مي کنم اسير و عاشق آقاي صباح شده ام. اين طور مواقع چشم از دستش مي گيرم و صورتش را نگاه مي کنم. چشمان طوسي رنگ و مهربان ، خطوط درهم صورتش،بدن نحيف و خميده و عمق عشقش را به نقاشي و زني که ديگر نيست مي بينم. آن وقت مطمئن مي شوم که او چيزي بيش از يک مرد و پدر يا پدر بزرگ براي من است. "

ممنونم. این قسمتی که خانم منتظرظهور خواندند محض آشنایی مختصری بود با زبان و نثر نویسنده. زبان در اکثر داستان ها زبان ساده و روانی‌ست و پیچیدگی خاصی نه از نظر زبانی و نه از نظر تکنیکی در داستان های خانم منتظرظهور نیست، البته پیشنهاد میکنم دوستان بقیه داستان ها را بخوانند.
اما از همین بحث سادگی شروع کنیم. داستان ها خیلی ساده‌اند و موضوعات روزمره و زندگی عادی را به تصویر می کشند وگاهی این قدر ساده‌اند که نهایتا وقتی یک داستان را میخوانیم و تمام میکنیم حس میکنیم هیچ ماجرایی ندارد اما در عین این سادگی و بی آلایشی داستان ها و استفاده کم از تکنیک، داستانها یک حال و هوایی دارند که وقتی داستان تمام میشود مخاطب را به فکر میبرد. از این ساده نوشتن و از زندگی عادی نوشتن برای ما صحبت کنید.

زمانی که طرح می‌زدم و شروع می‌کردم به نوشتن داستان، اصلا موضوعات به نظرم ساده نمی‌آمد. همین موضوعاتی که شما می‌فرمائید ساده‌اند به نظرم آن زمانیکه می‌نوشتم احساسم این بود که پیچیده اند. پشت این سادگی طنزی، رنجی، چیزی بود که خیلی پنهان بود و دلم می‌خواست به کمک ادبیات و کلمات این ها را بیرون بکشم و بهشان نزدیک بشم و تنها چیزی است که می‌توانم بگویم.

اما خیلی هم ساده نوشتید و خیلی هم این داستان ها را ساده برگزار کردید

خب به نظر من وظیفه‌ی نویسنده است، اول این که درمورد موضوعاتی بنویسد که خودش کاملا آنها را درک کرده، و جوری بنویسد که خودش کاملا متوجه شود. خوشایندمن نیست داستانی بنویسیم که آن قدر پیچیده باشد که انتظار داشته‌باشم مخاطب سه بار بخواند تا متوجه شود اصلا داستان چی بود. انتظار زیادی‌ست از کسی که می‌خواهد داستانی بخواند و لحظه ای آرامش بدست آورد. مخاطب باید با همان بار اولی که داستان را می‌خواند به لذت برسد. در هر نوشتاری، گزارش یا مقاله هم وقتی موضوع خیلی پیچیده می‌شود مخاطب خیلی خاص میشود و خیلی محدود. برای من مهم بود که آن قدر ساده باشد که راحت خوانده شود و مخاطب اذیت نشود و بابت فهمیدن داستان مجبور نشود داستان را دوبار بخواند. اگر دوبار می‌خواند به خاطر این است که علاقمند شده و دوست دارد که داستان را دوباره بخواند.

یعنی به نظر شما داستان باید در خوانش اول تمام و کمال منتقل شود؟ و یا لااقل قصه و روایت ظاهری آن کامل منتقل شود .
بله

اما از تکنیک هم خیلی کم استفاده کردید

اعتراف می‌کنم که مهارت خاصی در تکنیک ها ندارم. چون رشته ام ادبیات نبوده و خیلی هم ذهنم مشغولش نبوده. شاید در کتاب های بعدی ام بیشتر به کار ببرم. اما کاملا براساس مقتضای داستان پیش رفتم. هر تکنیکی که فکرکردم داستان با آن پیش می رود را انتخاب کردم. فکر نکردم چه تکنیکی مد یا رایج است. من فکر میکنم مضمون تکنیک را با خودش می آورد.اول مضمون در ذهنم بوده و دیدم که در این قالب داستان در امده و سعی نکردم موضوع را پیچیده تر کنم . حالا بعد چه پیش می آید نمی دانم.

در واقع پیامد این صحبت همین هست که نویسنده ، در وهله اول داستان برای تعریف کردن دارد و بعد مینشیند و مینویسد. داستان های شما را که میخواندم احساس میکردم همش از یک طرح اولیه شروع میشود. این گونه نیست که نویسنده بنشیند کاغذ را بگذارد جلویش بنویسد تا ببیند داستان چطور پیش میرود. گویی نویسنده یک طرح اولیه در ذهن دارد و نشسته اجرا کرده. حالا نمی دانم چقدر حس من درست بوده
حس شما کاملا درست بوده. طرح ذهن من را مشغول می کرد. موضوعی که برخورد داشتم. دیده یا شنیده بودم انگیزه می داد ند برای نوشتن نه خود نوشتن. در نتیجه طرح، وقت من را بخصوص در ذهنم خیلی مشغول می کند. طرح ابتدا در ذهنم کاملا جا می افتد و بعد روی کاغذ طرح می ریزم و بعد تبدیل به داستان می شود

یعنی یک روند کاملا کلاسیک و حرفه ای و البته خوب هم هست، چون مدتیست نویسندگان ما عادت کرده اند بدون پلات بنویسند که عوارضی هم دارد و گاهی مهار داستان از دست نویسنده خارج می شود و جمع و جور کردنش سخت. گویی بعضی از نویسندگان ترجیح میدهند این کار را انجام دهند و بیشتر به شهود اعتقاد دارند تا به داستانی که باید بنویسند.
اما داستانهای شما را که می خواندم خیلی جاها احساس می کردم خیلی از مباحث از تجربه‌ی زیستی نویسنده می آید و این موضوع خیلی مشخص و واضح است. نمونه هایش را در طول برنامه مثال خواهیم زد. یک وجه دیگر این که بعضی از داستان ها به نوعی رئالیسم اجتماعی تکیه دارند . از رنج و فقر و درگیری های رایج نوشتن، یا در داستان شهاب بحث مهاجرت مطرح می شود و مشکلی که یک مهاجر دارد.
در داستان های دیگر هم به انواع گوناگون قابل مشاهده است. من اگر بخواهم مثالی بزنم از داستان هایی که این حس یا پارامتر را دارند در داستانهایی مثل چرتکه یا به دنبال خورشید این نمونه و عنصر وجود دارد

در پاسخ به سوال اول شما که تاکید روی تجربه داستان نویس بود در واقع داستان نویس برای پیشبرد داستان خود از همه چیز استفاده می کند، تجربه های خودش، اطرافیان و یک عکس. خب چه چیز بهتر از تجربه های خودش.در بعضی داستان های "هر از گاهی بنشین" این طور بوده. در بعضی داستان ها هم نوعی فریب بوده. این جور نبوده که من این ها را واقعا تجربه کرده باشم. اگر تاکیدی بوده برای باورپذیر تر کردن داستان بوده. وقتی داستانی تعریف میشود اگر فکر کنیم خود راوی آن را تجربه و لمس کرده خیلی بیشتر باور میکنیم و برامون خیلی جذاب تر است.
در مورد سوال دوم، فکر میکنم داستان نویسی نوعی کشف. نوعی خودشناسی ، جامعه شناسی و انسان شناسی ست. در این داستان ها بیشتر دنبال آن کشف بودم و دنبال پاسخ به سوالی نبودم. نوعی سوال و جواب در داستان ها نیست . نگاهی دوباره است . نگاهی دوباره به چیزهایی که احساس کردم داریم فراموش می‌کنیم ببینیم. در شهرنشینان آدم هایی که درگیر و متناقض هستند و حساسیت هایشان کم شده .
در چرتکه فقط ان بچه ها و ان قسمت شهر را فقط تصویر کردم. بیش از این نبوده و سعی نکردم هدفی رو دنبال کنم.

در همان داستان چرتکه این مسئله آن قدر واضح است که انگار هیچ چیز دیگری وجود ندارد جز غر غر کردن از فقر. اما نکته ی جالب داستان جمله پایانی ست. راوی قرار است با لاله همراه شود. کسی که قرار است لاله را با مشکلی که دیگران فکر میکنند لاله دارد نجات دهد با یک بار همراه شدن با لاله، ترجیح می دهد خودش هم با لاله همراه شود و تمام ماجرا در جمله ی اخیر خلاصه می شود و یک جا منسجم تحویل مخاطب می شود.


بخش دوم گفتگو-15 دی ماه 1388

حکیم معانی: یک چیزی که در داستان های این مجموعه به چشم می آید استفاده زیاد و مکرر از زاویه دید اول شخص است.

منتظرظهور: احساس می کنم چون در داستان کوتاه مجال خیلی کم است برای ایجاد ارتباط بین نویسنده و مخاطب ، راوی اول شخص ما را یک قدم پیش می برد وارتباط نزدیک تر می شود. پس چرا استفاده نکنیم؟ من بعضی از داستان ها مثلا برنده ی نهایی را با راوی سوم شخص نوشتم ام احساس کردم داستان روح ندارد. تبدیل کردم به راوی اول شخص. خیلی به نظرم بهتر شد. دلیلش فقط همین بوده. این که راوی اول شخص باعث ارتباط سریع تر می شود

یعنی فکر می کنید زاویه دیدهای دیگر داستانی نمی توانند با مخاطب ارتباط برقرار کنند؟

چرا. اما شما فکر کنید کسی دارد داستانی را برای شما تعریف می کند اگر بگوید برای خودم این اتفاق افتاده خیلی باورپذیر تر است بیشتر آدم دوست دارد بشنود تا این که بگوییم این داستان جایی اتفاق افتاده بود من دارم برای شما تعریف می کنم. شنونده احساس می کند چیزی این وسط دستکاری شده حذف و اضافه شده باشد . این پروسه باعث شد که من راوی اول شخص استفاده کنم

البته شب پیش هم خانم منتظرظهور اشاره کرده بودند که برای ایشان تعریف داستان مهم است و در واقع خود داستان تعریف کردن و داستان گفتن مهمتر از هر چیز دیگری است. این هم پیامد همان است.
یک سوال را داخل پرانتز بپرسم . شما الان چه کاری در دست انجام دارید؟

رمانی را تمام کردم. نوشتنش را سال گذشته شروع کرده بودم. البته داستان سالها در ذهنم بود. همیشه فکر میکردم دوست دارم اولین رمانی که می نویسم این داستان باشد. حالا تمام شده و در حال گفتگو با ناشرین هستم تا ببینم با کدام ناشر قراراست کار کنم. اسم کتاب هست" کتابخوانِ چموش" دویست صفحه است. تعدد راوی داریم. و در مورد یک خانواده است و نگاه اجتماعی دارد به دهه 50.

فرمودید هنوز دست ناشری نسپردید؟

در حال گفتگو هستم و قطعی نیست.

داستان کوتاه چی؟
داستان کوتاه همراه با زندگی روزمره ام اتفاق می افتد. چیزهایی که می بینم و می شنوم بصورت طرح یادداشت میکنم. حالا کی جمع و جور شود معلوم نیست. یک سری داستان چاپ نشده هم دارم. اما خب ترجیح می دهم کتاب بعدیم همان "کتاب خوان چموش" باشد و بعد دوباره مجموعه داستان کوتاه کار کنم.

پس باید منتظر کارهای جدیدتر خانم منتظرظهور هم باشیم تا دست ناشری بسپارند و کارهای نشرش انجام شود و پشت سرش هم یک مجموعه داستان آماده خواهند کرد.اما برگردیم به مجموعه داستان "هر از گاهی بنشین" .
بعضا پیش می‌آید داستانی را که از مجموعه شما داریم می خوانیم با داستان دیگر ارتباطی و عناصر مشترکی پیدا می کنیم معمولا این عناصر مشترک شخصیت ها هستند. شخصیتی که در داستان دیگری سایه وار آمده و نویسنده از کنارش گذشته ، حالا در داستان دیگری این دفعه شخصیت پر رنگ تر حضور دارد و حتی به عنوان شخصیت اصلی داستان، خودش را عرضه می‌کند. در دو سه تا داستان این مجموعه پشت سر هم این اتفاق می‌افتد، در داستان شهرنشینان یک داستانی است که روایت می‌شود و شخصیت‌های متعددی اتفاقا دارد این داستان، اسم های متعددی می‌آیند و می‌روند، بلافاصله در داستان بعدی با نام شط-رنج یکی از آن شخصیت ها که فقط یک بار اسمش آمده بود و خیلی گذرا بهش پرداخته شده بود،داراب پسربچه ای که محور اصلی داستان قرار می گیرد و شخصیت اصلی داستان شط-رنج می شود و در داستان بعدی یک اشاره کوتاهی که در پایان داستان شط-رنج وجودداشته که " فردا مسابقات شطرنج دختران است" این گونه تداعی می کند که برنده ی نهایی ادامه ی داستان قبلی است.
یا در دو داستان اول این مجموعه " دلبستگی ساده است" و " دستهایش" این گونه تداعی می شود که گویی داستان دوم ادامه ای است بر داستان اول . آن وقت از یک زاویه دیگری با محوریت شخصیت دیگری که باز در داستان اول اشاره کوتاهی به او شده بود و نقشی در داستان نداشت.
خانم منتظرظهور می خواهم راجع به این ارتباط ها با هم دیگر صحبت کنید. چه کمکی کرده به شما یا چه کمکی به مخاطب می کند موقع خواندن داستان های شما؟

ببینید ما همین طور که زندگی می کنیم وقتی آدم آشنایی می‌بینیم یا بوی عطر اَشنایی حس می کنیم احساس خوشایندی به ما دست می دهد، در داستان ها می خواستم همین طور که با مخاطب به مرور پیش می‌رویم از دیدن آشناها لذت ببرد و مثلا بگوید من این آدم را قبلا دیده بودم. یکی از هدف هایم این بوده . و دیگر این که می خواستم کسی که کتاب را خوانده در پایان کتاب این طور باشد که انگار نشسته روی مبل و کتاب را خوانده و حالا احساس میکند که نگاهی به دورو برش کرده. به خونه به کوچه ی بغلی. نگاهی دیگرگونه به اطرافش انداخته.

البته این کار برای مخاطب جالبه . ناخوداگاه وقتی یک داستانی را می خواند و بعد متوجه می‌شود شخصیت مشترکی که در داستان قبلی خیلی ریز بوده حالا محور قرار گرفته برایش جالبه. و همین ایجاد جذابیت می کند. فکر میکنم داستان سکوت است که وقتی این داستان را می خوانی دو به شکی که نکنه شخصیت مادر بزرگ همان پیرزنی است که در داستان قبلی درموردش صحبت می‌شود و گو این که هیچ مدرکی نداری که ثابت کنی که این همان ادم است. اما همین دو به شک بودن، برای مخاطب جذابیت ایجاد می‌کند.
از روانشناسی و روان پزشکی چرا این قدر بدتون میاد؟ (با لبخند)

بیشتر حالت طنز بوده. (با خنده)

طعنه هایی که در این مجموعه به روانپزشکی و روانشانسی زده می شود به هر حال یک چند قدم بیشتر از طنز است و وقتی داستان ها را می خواندم فکر می کردم نویسنده مشکل کنار می آید با روانپزشکها . حالا خودشون می گن که صرفن طنز بوده!

حالا باید دوباره به داستان ها با این دید نگاه کنم

از مرگ و کهنسالی نوشتن هم در خیلی از داستان‌های شما وجود دارد. داستان پایان که اسمش پایان است و داستان یکی مانده به آخرین داستان کتاب است، شاید بیشترین تجلی این مقوله است. در داستان سکوت هم این عنصر وجود دارد. در داستان های دیگری هم مرگ حضور پررنگی دارد و بعضا خیلی جدی است. خانم منتظرظهور که شخصن آدم مرگ اندیشی نیست؟

نه. مرگ اندیش نیستم. اما فکر میکنم مرگ خیلی ساده است و خیلی نزدیکه به زندگی. ما نمی توانیم زندگی را بدون مرگ تصور کنیم. یکی از مهمترین دغدغه های انسان مرگ است پس نمی شود نادیده‌اش گرفت. موضوعی است که باید بهش پرداخت. از طرفی در مورد داستان پایان و یا سکوت احساسم این بود که آدم هایی هستند که زنده نیستند اما آرزو می کنیم ای کاش همیشه زنده بودند. وقتی می نوشتم فکر میکردم چقدر خوب که می شود آنها را با کلمات زنده نگه داشت. هر بار که یک نفر کتاب را می خواند همان آدم دوباره زنده می شود. برایم جذاب بود. اما خوب مرگِ خیلی فجیع یا مرگ خیلی خاصی توی داستان ها نداشتم. مرگ ها خیلی طبیعی و ساده و عادی هستند و بخشی از زندگی . همین .

خانم منتظرظهور من به بعضی از عناصر مختلف در داستان های مختلف اشاره‌ای بکنم و چند سوال ریز هم از شما بپرسم. اولی باشد پرداختن به روابط خانوادگی و انسان در چنبره این روابط. . در داستان اول مجموعه دلبستگی ساده است شما به این موضوع می‌پردازید. در داستان‌های دیگری از این مجموعه هم این موضوع تکرار می‌شود. در تازه وارد هم این دلبستگی ساده و بی غل و غش و در عین حال ترسی که در داستان وجود دارد را می بینیم. این روابط بین انسان ها و روابط بین افراد خانواده، در چرتکه و در لکنت هم تکرار می‌شود. در خیلی از داستان های این مجموعه تکرار می‌شود. من یکی کی اسم نبرم. در داستان ژانتی باز آن دلبستگی ساده به حیوانات و چیزهای ریز زندگی وجود دارد. راجع به این اگر می خواهید توضیح بدید.

به هر حال ما از روابط پیچیده بین انسان ها با هم و انسان با طبیعت و انسان با حیوانات می توانیم داستان بنویسم. این داستان ها می تواند از زیبایی ها و دوست داشتن خلق شود. لازم نیست ضرورتا از خشم و نفرت آغاز کنیم. البته این موضوع خیلی شخصی‌ست و کاملا بستگی به روحیه‌ی کسی که می نویسد دقیقا در همان زمانِ نوشتن دارد.

یک نمونه خیلی خوبه این گونه برخوردها و این گونه روابط را به تصویر کشدن، در داستان تداعی اتفاق می‌افتد. جایی که این گونه نویسنده می‌خواهد تداعی کند برای مخاطب، که شاید این خانمی که همسایه‌ی راوی است و مرتب او را مهرناز صمیمی در ذهنش می داند ولی اسم واقعی‌اش سهرابی است ،را این گونه تداعی میکند که دنبال تاریخ و گذشته ی این آدم می گردد در ذهن راوی. البته این داستان، داستان خوبی هم هست در عین ساده بودنش.
اما بعضی جاها خانم منتظرظهور این ارتباط ها یک مقدار بد می‌شود. در داستان سنگ چین . داستان خیلی ساده است و دارد راحت پیش می‌رود اما نویسنده تصمیم می‌گیرد در پایان داستان، شوکی به مخاطب وارد کند. این که زن راننده آژانس شده، هم اسمش در روزنامه آمده اما با این عنوان و خبر که طرف راننده آزانس شده و ماشینش را دزدیدن! می دونید خیلی بی مزه تمام شد این داستان (با لبخند). می تونست مثل بقیه داستان های این مجموعه ساده تمام شود. اما انگار نویسنده اصرار داشته یک اتفاق در پایان داستان بیافتد.
شاید هم به خاطر این که خانم منتظرظهور در داستان های دیگرش ما را آماده نکرد با چنین پایانی.

شاید!

در داستان سایه ای در تاریکی هم یک ترس نهفته‌ای از پس سالها ی دور در این داستان وجود دارد. در واقع شخصیت هنوز از سایه ها می‌ترسد و حتی وقتی می‌خواهد آشغال را بگذارد توی کوچه. این داستان هیچ چیزی ندارد جز این حس مبهم از ترس و اضطراب که این را به مخاطب القا می کند.
در داستان شهرنشینان این زن روزنامه نگار و گزارش نویس مجله، و امروز یک زن خانه دار ِ معمولی چقدر سایه ی خود نویسنده است؟

کاملا نیست.

اما شما کار روزنامه نگاری هم کردید قبلا .

بله. گزارش اجتماعی و ورزشی می نوشتم و به روزنامه ها و مجلات می فرستادم. بخشی از من در داستان هست اما کاملا منطبق بر زندگی من نیست.

شطرنج چی؟ شما شطرنج بازی میکنید؟

نه . من شطرنج باز نیستم.

چون در دو داستان شطرنج و برنده‌ی نهایی اصطلاحات شطرنجی را خیلی با جزئیات بکار بردید و به مدارهای شطرنجی با دقت پرداختید. این تصور ایجاد می شود که خانم منتظر ظهور هم شطرنج باز است.
پسر دوازده ساله ای دارم که شطرنج باز است. و من در فضای شطرنج کودکان زیاد بودم.

تشکر از این که تشریف آوردید به برنامه . امیدوارم کتاب های دیگرتان هم منتشر شود و ما بخوانیم و لذت ببریم
ممنونم. فرصت را مغتنم می‌دانم و از همسرم که اولین خواننده و ویراستار داستان ها و رمانم بودند تشکر می‌کنم. و از شما متشکرم که این فرصت را به من دادید.

۱۰.۲۲.۱۳۸۸

محمد ایوبی درگذشت


فقط 5 روز از چاپ کتابم گذشته بود. در گوگل " هرازگاهی بنشین" را جستجو کردم. سایتی کتابم را با نام نویسنده دیگری معرفی کرده بود: "هر از گاهی بنشین - محمد ایوبی"
نام " محمد ایوبی " به نظرم آشنا آمد. کتابی از ایشان نخوانده بودم. فقط جایی خوانده بودم جزو برگزیدگان مسابقه ی جلال آل احمد است. به دوستی تلفن کردم و گفتم این طور شده! نام نویسنده را اشتباه نوشته اند...
خندید و گفت: " شانس آوردی دیگه. اسم تو رو کی می‌شناسه! "محمد ایوبی" بابا معروفه! کتابت فروش می ره. فکر می کنن مال محمد ایوبیه می‌خرن."
گفتم: "خوش به حالت که از عقل، به کل آزادی!"

گوشی را گذاشتم و " محمد ایوبی" را در گوگل جستجو کردم.
" محمد ایوبی – نویسنده ای از دیار جنوب- متولد1321 - عضو کانون نویسندگان – بازنشسته‌ی آموزش پرورش – کتاب هایش زمان شاه خمیر شده است- روز گراز او زیر چاپ است و دو کتاب دیگرش در ارشاد .... "
مصاحبه ای هم با او پیدا کردم که چندی پیش در روزنامه چاپ شده بود.
در سایت ادبی پیغام گذاشتم که "نام نویسنده ی این کتاب را اشتباه نوشته‌اید، لطفا تصحیح بفرمائید."
دو روز بعد به سایت مراجعه کردم. اشتباه پابرجا بود. تلفن کردم به شماره ای که در سایت بود. به خانمی که گوشی را برداشت اشتباهشان را تذکر دادم. گفت: "حتما ! همین الان تصحیح می‌کنیم"

"روز گراز" محمد ایوبی چاپ شد. نقد شد. اشتباه سایت نصفه نیمه ( هنوز برچسب محمد ایوبی دارد) تصحیح شد. من پیگیر اخبار مردی بودم که نامش به اشتباه کنار هرازگاهی بنشین نشسته بود. با خودم فکر کردم لابد حکمتی در این کار است. مثلا این که هراز گاهی بنشین را بردارم و بروم پیش او و بگویم اسمتان را گذاشتند کنار این کار تجربی! ممکنه نظرتان را بدانم؟ یا حتی شاید کتابخوان چموش را هم بدهم بخواند و نظرش را پیش از چاپ بدانم. البته اگر حوصله ای داشته باشد. آدمی که کتابهایش بعد از ان همه زحمت می ماند گوشه‌ی اداره ای، حال و حوصله هم دارد؟! اما خدا را چه دیدی؟! شاید خواند. اصلا شاید در ادامه ی راه کمکم کرد.
در همین حال و هوا برای یافتن آدرس یا تلفنی از ایشان باز هم به دنیای مجازی آمدم.
اما خواندم: "محمد ایوبی درگذشت."

بهت زده به دوستم تلفن کردم و خبر را گفتم. گفت: "خب حالا دیگه همه می دونن که هرازگاهی بنشین ربطی به ایوبی نداره"
" چرا؟ "
" چون وقتی نویسنده‌ای می‌میره تازه کتاب‌هاش رو می‌بینن. با دقت اسم کتاب های چاپ شده، سبک نویسنده و... را همه می‌بینن. تا وقتی زنده است فقط به اسم او بسنده می‌کنن"

۱۰.۱۹.۱۳۸۸

هر از گاهی بنشین و تماشا کن - روزنامه همشهری - فرشته نوبخت

برای خواندن مطلب، لطفآ بر روی تصویر کلیک نمایید .

۱۰.۱۷.۱۳۸۸

"هر از گاهی بنشین " در رادیو فرهنگ – برنامه گفتگو با ادبیات نقد شد

روزهای 14 و 15 ام دی ماه سالجاری، آقای محسن حکیم معانی- منتقد و نویسنده، در برنامه گفتگو با ادبیات به بررسی و نقد داستان های مجموعه داستان "هر از گاهی بنشین" پرداختند.


گفتنی‌ست علاقمندان به این برنامه، می توانند در سایت ایران صدا http://www.iranseda.org/ گفتگوهای آقای حکیم معانی با نویسندگان مختلفی از جمله:
مهسا محبعلی- جواد افهمی– یوسف علیخانی– امیر احمدی آریان- امیرحسین یزدانبد- مجتبی پورمحسن– حسن محمودی–بهمن شعله ور- ساناز سید اصفهانی- غزال زرگر امینی– پروین مختاری– ثنا نصاری - هادی خورشاهیان و بسیاری دیگر را دانلود کنند.

توضیح: فایل های صوتی با 3 کیفیت و 3 حجم مختلف در دسترس شما قرار دارد. برای دانلود سریع تر می‌توانید فایل کم‌حجم‌تر (آیتمی که شکل تلفن دارد) را انتخاب نمائید.

۱۰.۱۲.۱۳۸۸

نگاهی به مجموعه داستان "هر از گاهی بنشین" در رادیو فرهنگ

برنامه این هفته‌ " گفتگو با ادبیات" در رادیو فرهنگ:
بررسی و نقد مجموعه داستان "هر ازگاهی بنشین"

زمان: دوشنبه چهاردهم و سه شنبه پانزدهم دی ماه
ساعت 10:30 الی 11:00 شب

مصاحبه کننده: محسن حکیم معانی – نویسنده و منتقد
مهمان: فریبا منتظرظهور

موج FM ردیف 7/106

۱۰.۱۰.۱۳۸۸

تورگنیف خوانی

نویسنده: ویلیام ترور
ترجمه: الاهه دهنوی
انتشارات مروارید
چاپ اول 1386

توی قفسه‌ی کتابفروشی‌ها، چاپ دومش را می‌بینید. اما من چاپ اولش را دارم. یعنی همان "سرگشته در دنیای تورگنیف" را. گرچه نامی که در چاپ دوم انتخاب شد خیلی کوتاه و خوش آهنگ است اما من همان نام اول را دوست دارم. شاید چون موقع خواندن کتاب، هر بار که از نگاه و پرداخت ترور و ترجمه‌ی روان خانم دهنوی، هیجان زده می‌شدم کتاب را می‌بستم و به جلد و نام کتاب نگاه می‌کردم.
به نظرم هیچ کس در این رمان خبیث نیست. حتی دو خواهر المر. آن دو فقط اسیرند. و تسلیم سرنوشت.
تصور من در پایان داستان این بود که کتاب می‌خواهد تفاوت زندگی بدون عشق و زندگی همراه با عشق را تصویر کند. نیمه ی اول کتاب زندگی بدون عشق است و نیمه ی دوم زندگی توام با عشق، حتی در آسایشگاه و حتی بدون وجود و حضور معشوق.
از طرفی ترور حماقت وار بودن زندگی تنها با اصول خشک اخلاقی و بدون هیچ نرمی و جوشش درونی را تصویر می کند.


" مغازه و اعتبار آنها در شهر از دست رفته است. اغلب کراوات هم نمی‌زند. دیده‌اند که با دمپایی‌های نمدی کهنه‌اش از در هال بیرون می‌رود. انگار که به سگی غذا بدهد، باقیمانده‌ی غذا را جمع می‌کند و سینی به دست از پله های اتاق زیر شیروانی بالا می‌رود، یا وقت تخم مرغ درست کردن با بی‌دقتی زرده‌ی تخم مرغ را می‌شکند و متوجه خرده‌های پوسته‌ی تخم مرغ که داخل روغن می‌افتد نمی شود. رز دوباره می گوید:" ابله" و...."
صفحه 267

۱۰.۰۹.۱۳۸۸

یرما

نویسنده نمایشنامه: فدریکو گارسیا لورکا
ترجمه: پری صابری و یدالله رویایی
نشر قطره
چاپ اول 1387
1300 تومان

یرما زنی نازاست که در حسرت داشتن ِ فرزند رنج می‌کشد و نمی‌خواهد در مقابل سرنوشت تسلیم شود.

" یرما: از دست‌هایی که فقط به درد خودم می‌خوره، خسته شده‌م. برای این که من تحقیر شده‌م. برای این که وقتی می‌بینم گندم جوونه می‌زنه، چشمه بی‌وقفه آب می‌ده، گوسفندها هزارتا هزارتا بره به دنیا می‌آرن، سگ ها...وقتی اینا رو می‌بینم حس می‌کنم که من تحقیر شده‌م. طبیعت تمام زاده های خودشو به رخ من می‌کشه."

۹.۲۹.۱۳۸۸

برگرفته از دومین کتاب ِ نوشتن – ویژه نامه داستان نویسی

گردآورنده کاظم رهبر
ناشر انتشارات خورشید

فصل " نقد"
کاترین رایان هاید
ترجمه : سارا طهرانیان

هنگامی که برای اولین بار داستان کوتاهی از من برای چاپ در مجله ای پذیرفته شد سردبیر آن مجله از ایجازی که برای توصیف شخصیت هایم به کار برده بودم ستایش کرد.
این اتفاقا داستانی بود که مجله دیگری قبلا به دلیل داشتن شخصیت های توخالی و کاذب آن را نپذیرفته بود. مدتی بعد سردبیر مجله ای یکی دیگر از داستان هایم را با شور و شوق فراوان پذیرفت و از اینکه مجله وی را برای چاپ داستانم برگزیده‌ام تشکر کرد. او همچنین داستان مرا نامزد بهترین داستان کوتاه امریکا برای دریافت جوایز او هنری و پوشکارت کرد.
اما کمی پیش از آن سردبیر مجله دیگری در مورد همان داستان گفته بود که جذابیت ندارد و سرشار از پرگویی است.
زمانی که رمانم "زودتر بهای آن را بپرداز" به بازار آمد مجله تایم شکل معرفی شخصیت هایم را قدیمی و از مد افتاده و گفتگوهای داستان را بد و بی‌معنی قلمداد کرد. در حالی که شیکاگو تریبون از پرداخت خوب شخصیت ها ستایش و گفتگوهای آنان را باورپذیر توصیف کرد.
تمام این ماجرا زمانی آغاز می شود که کار به دست منتقدان می افتد. سردبیری می گوید زیادی فلان است، دیگری می‌گوید زیادی بهمان است. هنگامی که شما با چنین اظهار نظرهای متضادی مواجه می شوید، کدام را باید جدی بگیرید و به کدام نباید توجه کنید؟
از رهگذر تجربه به این نتیجه رسیده ام که نباید بلافاصله اثر خود را صرفا به دلیل اینکه نظر چنین آدمی این یا آن است تغییر داد مگر این که دیگران شما را قانع کرده باشند.
تمام مشکلات وقتی آغاز می‌شود که بخواهیم تشخیص بدهیم حق با کیست. البته من نمی‌توانم این موقعیت بغرنج را با چند کلمه بیان کنم و همه نکات ان را به روشنی توضیح دهم اما می‌توانم چند توصیه کنم:
1.در کار خلاقه درست و غلط معنا ندارد.. عقیده و نظر هر کس تنها یک عقیده و نظر است و نه چیزی بیش از آن. برای مثال من آثار ارنست همینگوی را دوست ندارم. پس اگر با او همعصر بودم به وی پیشنهاد میکردم که از نوشتن دست بردارد . آیا اگر او به پیشنهاد من عمل میکرد داناییش را نشان داده بود؟

2. ژرژ کریستف لیخبرگ می گوید:" هر کتاب یک آینه است" اما اگر الاغی به آن چشم بدوزد ما باید انتظار داشته باشیم که در آن یک آهو ببیند؟ البته این مثال را ابدا برای توصیف مخالفان آثارتان بکار نمی برم. مقصودم نشان دادن این نکته است که هر فردی هنگام خواندن آثار شما استنباط، بینش و احساس خودش را دارد.

3. غرور ما معمولا تمایل به این حکم دارد که تمام توصیه‌ها و نظریاتی که دیگران درباره آثار و کارهایمان می‌دهند نادرست است. این بیماری‌ای است که من نام ان را " تو نمی‌فهمی" میگذارم. چون گاهی اوقات بسیاری از این توصیه ها و انتقادها چند روز پس از اولین بار خواندن آنها عاقلانه و به دردبخور به نظر خواهند آمد. اغلب به تعویق انداختن و بررسی انتقادات و اظهار نظرات مفیدتر و کارسازتر است.

4. هنگامی که با توصیه ها، عقاید و مخالفت های دیگران مواجه می شوید خاموش بمانید. زیرا زمانی که وارد بحث و جدل می شوید مانعی برای گوش دادن خود به وجود می‌آورید. حتی اگر طرف مقابل واقعا حرفهای احمقانه‌ای می‌زند بحث و جدل شما فقط باعث می‌شود که حرف‌های احمقانه بیشتری تحویلتان بدهد. پس به هر چه گفته می‌شود چه درست و چه نادرست، چه بحق و چه نا حق ، فقط گوش بدهید.

5. خواننده اهمیت بسیار دارد. اگر او اثر شما را نفهمد پس کارتان را خوب انجام نداده‌اید. اگر نسبت این افراد یک به ده باشد چندان اهمیتی ندارد. چون هیچ گاه نمی‌توان همه خوانندگان را راضی نگه‌داشت. اما اگر این نسبت نه به ده باشد واقعا زمان آن رسیده است که به طور جدی به حرف های دیگران گوش بدهید.

6. از سویی این ذوق ، سلیقه و احساس شماست که باید از حاصل کار لذت ببرد و اثر باید اول به دل شما بنشیند.

7. به جای این که بپرسید" خوب بود؟ " یا " بد بود؟" بپرسید:" آیا این کار بازار دارد؟" " آیا کسی از این کار خوشش خواهد آمد؟"

۹.۲۸.۱۳۸۸


بهار از باغ ما رفتست ، ما افسانه می گوئیم

پرستوها ندانستند و برقندیل یخ مردند

م. آزاد

۹.۲۴.۱۳۸۸

" هر از گاهی بنشین" نقد شد

اولین مجموعه داستان فریبا منتظرظهور توسط خانم فرشته نوبخت که اولین مجوعه داستان‌شان در هفته‌ی اخیر روانه بازار شده است و آقای سعید طباطبایی که دومین مجموعه داستان‌شان اخیرا مجوز دریافت کرده و در راه بازار کتاب است و آقای علیرضا بهنام شاعر منتقد روزنامه نگار در دفتر انتشارات مروارید نقد شد.
این دیدار اولین دیدار من با هر سه منتقد بود.
و اولین دیدار همیشه جذابیت و داستان خودش را دارد و...
فرشته نوبخت:
اولا که تبریک بگیم به خانم منتظرظهور به خاطر انتشار کار اولشون. من خیلی خوشحال هستم این روزها که بازار کار اولی ها خیلی گرم است کارهایی می بینم که فراتر از تکنیک ها و تئوری ها است . آثاری می بینیم که نویسنده با جسارت بیشتری و روان می نویسد. و بعضا با اعتماد به نفس بالایی می نویسند. ادبیات ما نیازمند قلم های جسور است تا حرف ها را بزنند. مضامین نو را بشکافند . و در هر چیزی وجهی نو ببینند.
از این منظر کار خانم منتظرظهور واجد چنین شرایطی بود. مجموعه، نمایشی از نگاه موشکافانه و جستجوگر و کاوشگر نویسنده است. نگاهی که خیلی جاها دنبال موضوع است و خیلی جاها دنبال چیسیتی و چرایی این مضامین هست. به نظر من ایرادی که مجموعه دارد این است که خیلی جاها نویسنده جسارت نکرده یا با جسارت کمتری وارد مضامین شده. ویژگی دیگر این اثر آن است که با نگاهی متفاوت تر به زن ها نگاه شده. زن های داستان ها از آشپزخانه و چهاردیواری بیرون آمده اند و وارد اجتماع شده اند . این زن ها ها دختران مادران سنتی هستند و مادران دخترانی که خواهان تحولند. این زنها در مرحله خاصی قرار گرفته اند. از همین رو نویسنده باید خودش را بیشتر رها می کرد و جسارت بیشتری به خرج می داد در نوشتن و ریز شدن در مضمون. این زن ها سنت را نقد می کنند و می خواهند از سنت به مدرنیته یا از گذشته به آینده رجعت کنند. این زن ها پرسشگر و جستجوگر هستند. خیلی جاها خسته هستند. مثل زن داستان اول و اخر که خسته و درمانده است. بنابر این اگر نویسنده جسارت بیشتری برای ورود به ذهن و زندگی این زن ها به خرج می داد و خودش را رها می کرد بهتر بود. از هر چیزی نباید ساده می گذشت. چون شرایط این زن ها شرایط خاص است. زن هایی هستند که بستر ساز یک تحول هستند. در واقع چیزی در این زنهاست که در زن های قبل از اونها نبوده. این کم جسارتی بعضی جاها دست ما را بعنوان خواننده می بندد. در داستان "به دنبال خورشید " زنی را می بینیم که با همکار مردش به سفر می رود. من در پایان داستان افسوس خوردم که جز یک تصویر اندوهناک از این زن برای من باقی نماند. من نتوانستم به این زن نزدیک بشم. در حالی که نویسنده شرایطی فراهم کرده که در این شرایط می تواند خیلی حرف ها را بزند. چند درصد زنان ما چنین شرایطی را دارند؟ اما نویسنده این شرایط را در داستان فراهم کرده که وارد ذهن این زن شود به درونیات این زن بپردازد با توجه به این که راوی اول شخص است اما متاسفانه نکرده و بسنده کرده به گزارشی از روزی که با این همکار گذرانده و بعد همه چیز را بعهده خواننده گذاشته و معلوم است که نویسنده تلاش کرده شرایط سختی را که این زن تحت ان شرایط دوشادوش مرد کار می کند نمایش دهد.
نویسنده می خواسته بگوید که زن برای رسیدن به چنین هدفی چه بهایی دارد می پردازد. زنی که دوست دارد دوشادوش مرد کار کند در خانه مادر است همسر است با چه مشقتی دارد کار می کند. اما این فرصت طلایی را نویسنده از دست داده و وارد ذهن زن نشده. داستان ها در حقیقت انعکاسی هستند از واقعیت زن در جامعه ی ما. زنانی که بیشتر در جامعه و کمتر در خانه هستند و می خواهند جایگاه خود را پیدا کنند و ببینند کجا ایستاده اند.
و نکته ی خیلی پر اهمیت در این داستان این است که زن ها در برابر مردها نایستادند. این هم خوب است و هم بد.
خوب است چون زن ها درگیر اوهامات مرد ستیزانه نیستند. مثل برخی شعارهای فمینیتسی. فضا این طور نبوده و به واقعیت اجتماع نزدیک تر بوده. و نویسنده در صدد نبوده مرد و زن را در در داستان ها مقابل هم قرار دهد و پیرو این تفکر بگوید که مرد است که مانع پیشرفت زن است و می خواسته تحول ذهنی و فردی زن را هدفی که دارد را بیاورد. و خیلی ظریف این را آورده. اما بد هم هست. برای این که این خطر وجود داشته و این اتفاق افتاده که مردهای داستان ها خنثی و بی اثر هستند. این مردها در زندگی زن ها نیستند. اما در واقعیت این طور نیست. زن و مرد متاثر از هم هستند. هر دو روی هم تاثیر می گذارند. چه زن روی مرد چه مرد روی زن. این را توی داستان ها نمی بینیم. حتی در رابطه با فرزندان هم این را می بینیم. نوعی بی تاثیری . منفعلی. در رابطه مادر با فرزندانش و همسرش. غیر از داستان دست هایش که داستان خیلی متفاوتی است. اغلب داستان ها در نگاه اولیه و خوانش اولیه بیان خاطره هایی هستند که با احساسات قوی و پرمایه اما لحن سرد روایت شده اند. مثل داستان " سکوت". ژانتی و داستان تداعی. اما در نهایت چیزی که در این داستان ها وجود دارد و داستان ها را از خاطره گون بودن نجات می دهد انگیزش شخصیت ها در داستان ها در مواجهه با رخدادهاست.مثل داستان "تداعی" با روایتی خاطره گون مواجه هستیم. با اولین جمله که وارد داستان می شویم احساس می کنیم این طور است اما کم کم داستان از روایت خطی خارج می شود و با درن مایه کمرنگی از عشق داستان به راهی دیگر می رود و معنای دیگری پیدا می کند. اما در نهایت بهانه روایت برای من مشخص نمی شود. چرا این زن (خانم صمیمی) او را به یاد آن بچه می اندازد؟ فقط تشابه اسمی بوده؟
در عین حال چفت و بست های داستان چفت و بست های خیلی خوبی بوده و اگر بیشتر رویش کار می شد با توجه به شخصیت پردازی راوی، این ها میتوانستند بهتر عمل کنند. این اتفاق جور دیگری در داستان "ژانتی "می افتد. ما با روایت یک خاطره مواجه هستیم که رنگ و بوی انسانی می گیرد .در آخر داستان مثل یک ضربه متوجه خود می کند. خط آخر معنی اثر گذاری د اشت و داستان را از خاطره گونگی دور می کند و نجات می دهد.
در "دلبستگی ساده است" یا در داستان "دستهایش" که داستان بسیار قوی این مجموعه است این اتفاق می افتد که نویسنده بوسیله شیوه سیال ذهن شخصیت های داستان را شکل می دهد. با رفت و برگشت ها به گذشته و حال. داستان دستهایش قوی و بسیار خوب است و همه چیز جای خودش است و چفت و بست ها خوب شکل گرفته. رفت و برگشت ها. مرد نقاش، نقاشی کردن راوی، حضور شخصیت منیر . این ها خیلی خوب در داستان نشسته .
در نهایت اگر بخواهم صحبت های خودم را جمع بندی کنم این مجموعه مجوعه ای است با داستان هایی واقعیت محور اجتماعی که از زاویه و دید نویسنده با نگاهی متفاوت روایت شده اند. که به نقد خیلی ملایم سنت ها می پردازند حتی به نظر من به نقد موقعیت زن در شرایط امروزی، زنی که می خواهد تحول در خود ایجاد کند ، می خواهد رو به جلو برود می پردازد.
در داستان " به دنبال خورشید"، این موضوع را قوی دیدم. انگار شما می خواستید بگویید این زن چه بهایی می پردازد. با این که می خواهد همتراز مرد برود اما دارد له می شود. چون همسر و مادر است.
در مجموع سبک و زبان و نگاهتان مشخص شده. با این مجموعه اول زبان و سبک و نگاهتان مشخص شده و بهش رسیدید. کار زبان پاکیزه و نثر روانی دارد . امیداورم شاهد آثار بعدی تون باشیم.

سعید طباطبایی:
بابت انتشار کتابتون تبریک می گم . خانم نوبخت منظورشون بر می گرده به شخصیت پردازی زن راوی که زن منفعل است. که من هم هم عقیده ام با منفعل بودن زن . اما چرا نباید منفعل باشد؟ احساس کردم شخصیت منفعلی خواستند باشد. اگر بپذیریم پیوستگی خاصی در داستان ها وجود دارد و راوی مشترک است. این راوی بر اثر شرایطی که دارد انسان منفعلی است . و من تصورم این بود که این داستان ها میخواهد انفعال را نشان دهد و اگر بخواهیم نقدی از نگاه منتظرظهور به جامعه داشته باشیم و جامعه شناختی کار را نقد کنیم می گویند زنی که در جامعه ما فعالیت مطبوعاتی دارد و دید انتقادی شدیدی دارد و اگاه و دلسوز است اما در عین حال در چهارچوبی که دارد مجبور است منفعل عمل کند و تاکید داشتند بر ترس این زن از سگ.
خانم نوبخت دوست داشتم بیشتر توضیح دهید که چرا جسارت بیشتری این زن نیاز دارد؟

نوبخت : خوب من احساس کردم راوی ترمز گذاشته است. یک جایی اصلا وارد ذهن راوی نمی شود در حالی که راوی اول شخص است. در داستا نها مرا آزار می داد انگار عمدا این کار را می کرد. اما این زن چه زنی است؟ این زن به نظر من در مرحله گذار است. می خواهد تحولی ایجاد کند. حداقل در خودش. یا آینده های خودش. یا دخترش.انگار مانیفستی دارد اما این ها در داستان با دیدگاه منفعلانه ...؟

طباطبایی : البته او دختر ندارد و فقط پسر دارد اول کتاب یک پسر و در آخر دو پسر دارد.

نوبخت : در مورد ترس ها با شما موافقم. و ترس ها خیلی قشنگ و ظریف و خونسرد ترسیم شده و در داستان "ژانتی" من واقعا تحسین می کنم . خط آخر ژانتی وقتی سگ با لیلیک می رود انگار پتکی به آدم می زند. و این ها را نویسنده بسیار قوی در اورده.

طباطبایی: از دید زیبایی شناسی نظرم این بود که ژانتی اسم قشنگی نیست اما از دید معنا شناسی در انتخابش زیرکی خاصی بوده. و نحوه چینش داستان - منتقدین عادت دارند این چیزها را هم نگاه کنند- نویسنده ها شاید توجه نکنند – به نظرمن در ترتیب داستان ها دقت شده. داستان اخر به نحوی مانیفست مجموعه است. بهتر است بنشینی " هر از گاهی بنشین" یعنی از تلاطم دست بردار، از دغدغه و نگرانی که در اجتماع داری و برخورد حرفه ای که داری ، از این ها دست بردار بنشین استراحت کن چنین نگاهی سلطه اش را بر مجموعه می بینیم و از این دید من نگاه شما را نمی پذیریم

الاهه دهنوی :
این انفعال در مقطع خاصی برای شخصیت وجود دارد .این آدم مبارزه ها را کرده جنگیده و حالا که ما بهش برخوردیم منفعل و خسته است انتقاد کرده تلاش کرده خسته است سرخورده است اما به مرحله ی بریدن نرسیده این انفعال ویژگی این نگاه است. داستانی که مانیفست دارد. این آدم خسته و سرخورد ولی ناامید نه !
گذشته این طور بوده حالا نگاهش به آینده چطور است؟ نگاه، منتقد و بسیار ریز و دقیقی است و به نظر من آدمی است که جنگیده و مقاومت کرده . به نظر من این مقطعی که ما بهش نگاه می کنیم می طلبیده که این طور باشد
و من بیشتر با نظر آقای طباطبایی موافقم.

نوبخت: لحن راوی سرد است . حتی در داستان اخر و حتی داستان اول که می خواهد با یک مگس دوست شود، با چی می خواهد دوست شود؟ ! با یک مگس؟! یعنی اون قدر درمانده و خسته است؟!
در داستان آخر شدیدتر است و سردی لحن داستان ها به همین خاطر است.
به نظرمن به جا استفاده می کند.

طباطبایی: اگر بخواهیم تقسیم یندی کنیم دو مقطع را می توان بازشناسایی کرد. یکی در داستان آغازین که این فرد هنوز به عصیان نرسیده.
اما وقتی زمانی گذشته و درداستان های بعدی شرایط دیگری می رسیم و نگاه راوی نویسنده ی ما به اینده که احتمالا یک رمان خواهد بود .
ویژگی دیگر این است که راوی به شدت به نویسنده نزدیک می شود. نویسنده پروایی ندارد بگوید که من با راوی شباهت هایی دارم و با هم موازی راه می روند و این را تحسین می کنم. ادبیات اعترافی درایران هیچ وقت شکل نگرفته. این که نویسنده ای خودزنی کند.

دهنوی : اگر هم بشود و این اتفاق بیافتد دوستان انکار می کنند.

طباطبایی :حالا وارد مسائل تکنیکی تر شوم. بحث پیوستگی و گسستگی :
این مجموعه یک چیزی حدفاصل مجموعه های پیوسته و گسسته است. بعضی داستان ها یه هم خیلی ربط دارند و بعضی ندارند .
بر خلاف عقیده خانم نوبخت. که گسسته ها را پسندیدند. من داستان هایی که خیلی به هم ربط داشتند پسندیدم.
وقتی دو تای اول را می خوندم فکر کردم کاش خانم منتظرظهور ادامه دهد. که البته تا اخر ادامه داده بودند وداستنها یکی در میان به هم مربوط هستند.این هم نکته ی خوبی بود. این باعث می شود خواننده با فضاها و آدم ها ارتباط داشته باشد و راحت تر با فضای داستان ها کنار بیاید. موضوعی که خانم نوبخت مطرح کردند اگر این انفعال را که شما مطرح کردید شاید این انفعال چون تکثیر شده مثل ترس از سگ . دکتر جلالی که توصیه های بی خودی می کند و شخصیت جالبی است و اصلا توصیف نمی شود و ما فقط از طریق واگویه های ذهنی راوی او را می شناسیم ، او تکثیر شده در داستان به ما شناخت کامل تری می دهد. تصور من این است که کاش خانم منتظرظهور داستان های حدواسط را حذف می کردند ومجموعه ی به هم پیوسته ارائه می دادند و جذابیت چند برابر هم می شد. اما خوب با این قضیه رو به رو نبودیم. درباره ی پایان بندی داستان ها من معتقدم پایان بندی داستان ها ، نویسنده نشسته داستان تا جایی پیش برده ، زبانش هم خوب است توصیف هم خوب است پرداخت هم خوب است حالا چی کار کنم؟ چطور جمع کنم؟ حالا یک جمله ی قشنگ می گذارم اخرش. ( آقای طباطبایی چند پایان بندی را می خواند: ...)

بحثی وجود دارد بحث پایان بندی برای داستان. پایان هایی که نویسنده خودش می چسباند، نویسنده میگوید تا این جا خوب اومدم حالا ببندمش! نویسنده های بزرگ هم خیلی استفاده کرده اند. نمونه ی بارز این نوع تکنیک اُ . هنری است. ما می توانیم به داستان این فرصت را بدهیم که خودش تمام شود. چون من به داستان به عنوان یک موجود زنده نگاه میکنم. وقتی پدید امده دارد زندگی می کندو مثل این است که انسانی به دنیا بیاید و ما بخواهیم چیزی به آن اضافه کنیم.
جمله های پایان بندی شما خیلی بیرون زده است وگاهی شعاری شده و تنه به شعار می زند کمی آرام تمام شدنش باعث می شد به سلیقه ی من و آن انفعال بیشتر نزدیک می شدید.

نوبخت: به نظرم در مورد پایان بندی ها نظر من کاملا مخالف شماست. به نظرم خیلی خوب بود و یک جاهایی داستان را اصلا نجات می داد.

علیرضا بهنام :
من قبل از شروع صحبتم در مورد این مجموعه باید بگم کمتر پیش اومده در سال های اخیر که من داستانی بخونم که نویسنده تلاش خاصی نکرده باشد برای متفاوت نمایی یا متفاوت بودن و در عین حال محصول کارش به دلیل درونمایه و وسواسی که از نوشته مشخص است کار قابل قبولی در امده باشد. اکثر دوستانی که من می شناسم و در سالهای اخیر کتاب دراودره اند عموما سعی کردند که بیش از هر چیز و پیش از هر چیز خواننده خود را به حیرت وادارند. از این منظر باید به نویسنده ی این کتاب تبریک گفت که در واقع قبل از این که بخواهد سعی کند مخاطب را به شگفتی وادار کند سعی کرده داستان بگوید. این مسئله اهمیت دارد. داستان های این مجموعه را به دو بخش می توان تقسیم کرد. یک بخش شامل دو داستان اول که ویزگی های متفاوتی دارد با بقیه داستان ها.
بخش دوم بقیه داستان هاست. این ها داستان‌هایی ست با مشخصات واقع گرا از نوع همینگوی. داستان دارای یک پلات خاطرات گونه است و به ظاهر بخشی از زندگی روزمره در زمان و مکان مشخص یک راوی را روایت می کند، اما در باطن خیلی فراتر از این می رود و خوشبختانه در این کتاب این دیده میشود و داستان ها از روایت صرف فراتر می رود. دلیلش هم انتخاب زاویه دید راوی است. همین زاویه دید نقش بسیار بسیار مهمی را در داستانهای خانم منتظرظهور ایفا می کند. مثلا اگر داستانی مثل شهاب را نگاه کنید، زاویه دید راوی که این قصه را روایت می‌کند که احتمالا یک خانم است زاویه دید به گونه ای است که به شهاب اجازه می دهد در بخش هایی در روایت دخیل شود و بخش هایی از روایت را پیش ببرد و در عین حال طرح روایت به گونه ای است که این اجازه را به خواننده می دهد تا خودش وارد داستان شود و دریافت های ذهنی را به این روایت اضافه کند.
مشابه این الگو را در تمام داستان های این کتاب به جز دو داستان اول می بینیم.
دو داستان اول هم این طرح ها را دارد اما چیزهایی بیشتر دارند. در داستان "دلبستگی ساده است" ما شاهد یک اتفاقی هستیم که بیشتر در ادبیات امریکای لاتین یا ساینس فیکشن اتفاق می افتد که این اتفاق نامگذاری تازه است.
شما در این داستان با یک راوی رو به رو هستید که می آید مناسبات دنیای معمول را به شکل جدیدی نامگذاری می کند. یک موجودی که در عادت روزمره‌ی همه‌ی ما موجودی ناخوشایند است را دوباره نامگذاری می کند به عنوان دوست. به این ترتیب عادت مالوف مخاطب خودش را به هم می زند و می‌شود گفت به تعبیر یکی از فلاسفه با نامگذاری دوباره، زمان روایت را به ابتدای پیدایش روایت پرتاب می کند. شما در واقع با روایتی مواجه هستید که در دو سطح ادامه دارد یک سطح جایی که اولین روایت اصلی شکل می‌گیرد و دیگری سطح زمان حاضر و روابط مالوف دنیای پیرامون ما. این همزمانی زمان نامگذاری چیزها با زمان مالوفی که در روایت معمول وجود دارد ، ما و خواننده ی این اثر را به شگفتی وادار می‌کند و ایجاد تشکیل معنا به تاخیر می‌افتد و به این ترتیب ما با اثری مواجه هستیم که در عین وفاداری به قواعدی که در سایر داستان ها وجود دراد و در هیچ جا تلاشی نمی‌بینیم که نویسنده بخواهد مخاطب را به شگفتی وادار کند، اما این داستان به خاطر ویژگی ذاتی خود می تواند مخاطب را به شگفتی وادار کند و لذتی فراتر را به مخاطب بدهد.
این قضیه در مورد داستان دوم یعنی داستان " دستهایش" هم به نوعی صادق است. چرا؟
چون در این داستان، اشاره ای به دختری می شود که خودش را صدساله می داند. آن دختر راوی داستان دوم است. در این جا هم باز یک زمان روانی داریم که زمانی است که این راوی در آن زندگی میکند و همه‌ی چیزها بر خلاف نظر اطرافیان چیده شده و منظم و معنی دار است و زمانی داریم که آدم های دیگر در آن زندگی می کنند و زندگی روزمره است. و تضاد این دو زمان تشکیل معنا را به تعویق میاندازد و مخاطب را به شگفتی وا می دارد و لذتی فراتر از لذت خواندن یک داستان معمولی نصیبش می‌شود.
به اعتقاد من این دو داستان از این کتاب واقعا یک سری امکانات دیگری را فراتر از بقیه داستان های کتاب نشان می دهند. اگر چه بقیه داستان های کتاب واقعا با مهارت نوشته شده‌اند. زبان مجموعه بالکل زبانی پیراسته است. بر خلاف بسیاری مجوعه ها که این روزها میتوانیم توضیحات اضافی زیادی ببینم. اما در مجموعه خانم منتظرظهور از ابتدا تا انتها حتی به یک مورد هم برخورد نکردم که شما توضیحی بلامصرف داشته باشید صحنه پردازی بلامصرفی یا شخصیت بی دلیلی داشته باشید. کاملا مشخص است که داستانها با مهارت نوشته شده اند اما این دو داستان این ویژگی خاص را در طراحی پلات داستان دارند که از بقیه مجموعه جدا یشان می کند و در جایگاه بهتری قرارشان می دهد.
در مورد پایان بندی‌ها که آقای طباطبایی اشاره کردند به اعتقاد شخصی من در داستان های اواخر مجموعه ویژگی که آقای طباطبایی بهش اشاره می کنند تا حدودی دیده می‌شود اما پایان ها تحمیلی نیست و به اعتقاد من روایت به گونه ای جلو رفته که نمی توانیم پایان دیگری برایشان در نظر بگیریم. با منطق داستان متناسب است. اگر در این داستان ها، پایان بندی قدرت آغاز را داشت وبا همان میزان تازگی و خلاقیت نوشته شده بود داستان ما به مراتب داستانی نزدیک تر به داستان با پایان بندی مصنوعی می شد. این داستان ها به دلیل وفاداری به ریتم روزمره خیلی آرام باید تمام شود.
طباطبایی : به نظر من زیادی بولد bold هستند. حتی شعاری شده و در مورد انفعال راوی ها. و ویژگی خیلی جالبی که کار خانم منتظرظهور داشت بحث عدم ورود راوی به ذهن شخصیت هاست. این جا تعمدا وارد نمی شود. و در داستان هم جا می افتد.
من می گم این انفعال طلب میکند که پایان آرام تری داشته باشیم. مثلا در داستان دوم که می گوید " دلم برای منیر تنگ می شود ..." باید سبک تر تمام می شد.

بهنام: "دلم برای منیر تنک می شود" ترجیع این داستان است. جمله ها با هم تعادل را برقرار میکند.

طباطبایی: نهایتا حق با نویسنده است. به نظر من هم اولین داستان بهترین کار مجموعه است. ان جا این اتفاق برای پایان بندی نمی‌افتد. در بعضی داستان‌ها نیست. در بعضی بیشتر و در بعضی کمتر. ابتدای صحبت شون، صحبت قشنگی کردن آقای بهنام که گفتن خانم منتظرظهور نمی خواستن متفاوت باشن اما کار متفاوت شده. من حدس می‌زنم خانم منتظرظهور می‌خواستند متفاوت باشند. چون چینش دقیق است. و با فکر انجام شده.
بهنام: منظور من این است که در واقع مجموعه به سنت آرام تری از داستان نویسی تعلق دارد. به نسبت اون چیزی که دور و بر خودمون می‌بینیم و دوستانی که سعی می‌کنند از شگردهای به شگفتی انداختن خواننده استفاده کنند، ایشون استفاده نکرده.
طباطبایی: بیشتر شگردشون در ساخت بوده.

منتظرظهور: از دوستان که با این دقت کتاب را خواندند سپاسگزارم.

۹.۲۱.۱۳۸۸

مجموعه داستان "هر از گاهی بنشین" نقد و بررسی می شود

آقای سعید طباطبایی، آقای علیرضا بهنام و خانم فرشته نوبخت روز یکشنبه 22 آذرماه، ساعت 4 تا 7 در انتشارات مروارید به نقد مجموعه داستان " هر از گاهی بنشین" می‌پردازند.

۹.۰۴.۱۳۸۸

مشکل پخش کتاب، به سختی بقیه مراحل است

معرفی مجموعه "هرازگاهی بنشین" در وبلاگ نگاه:

همه ما تجربه‌های مشابهی را از سر گذرانده‌ایم ...

نگاهی به داستان‌های "هرازگاهی بنشین"

وبلاگ "شب و روز":
تمام درد ما آدمها در این دنیا – بخوانید جامعه ما- این است که می خواهیم همه چیز خودمان را با دیگران تنظیم کنیم. نه فقط سرعتمان را، بلکه حرف زدنمان را، خندیدنمان را، گریه هایمان را،...

۸.۲۷.۱۳۸۸

دلزدگی از نظم کهنه اجتماعی

چگونه می‌توان هم از مردم گریخت و هم از نزدیک با ایشان و برایشان زندگی کرد؟
...آنچه بارون روندو را به سر‌‌کشی و خیره‌ ‌سری وا‌می‌دارد و به دنیای سبز و هوایی می‌کشاند، دلزدگی از نظم کهنه اجتماعی و نیاز پرشور به دگرگون کردن آن و پی افکندن نظم تازه ای است که کردار آدمیان، و رابطه شان را با خودشان و طبیعت، درست و بسامان کند. در این راه از یک سو به جهان کهنه پشت پا می‌زند تا به دنیایی تازه راه ‌برد و آن را بشناسد و از سوی دیگر با دگرگون کردن زندگی خود الگویی از تازه‌جویی و پویندگی را به نمایش می‌گذارد.
.... دوری گرفتن او از زمین برای نزدیک تر شدن به آسمان نیست برای این است که زمین را بهتر ببیند.

قسمتی از مقدمه مهدی سحابی بر کتاب بارون درخت نشین – ایتالو کالوینو- مترجم مهدی سحابی


امروز پیکر مهدی سحابی در تهران تشیع می شود
http://www.ibna.ir/vdcd9f0k.yt0k56a22y.html

پایان

۸.۲۵.۱۳۸۸

تهران امروز -حميد نورشمسي - همسفر با كلمات خواندني

حمل بر خودستایی نباشد در روزنامه "تهران امروز" مورخ 18 آبان 88 آمده است:
هرازگاهي بنشين
فريبا منتظرظهور را شايد بتوانيم از جنس نويسندگاني بدانيم كه از قدرت ديدن و لمس بالايي از پيرامون خود برخوردار است. داستان‌هاي مجموعه «هرازگاهي بنشين» در يك جمله روايت زندگي ما انسان‌هاست. روايت بخش‌هايي از زندگي كه هيچ‌گاه به‌چشم نمي‌آيند. بگذاريد ساده‌تر بگويم؛ تابه‌حال فكر كرده‌ايد مثلا «مادري كردن» يعني چه؟ و براي جواب به اين سوال بدون هيچ فلسفه‌بافي تنها به آنچه امروز از عنوان مادر نزد خود داريد، فكر كرده باشيد. داستان‌هاي منتظرظهور دقيقا از همين جنس هستند. از جنس خود ما و از جنس گمشده‌هايي كه گاهي سفر دليل مناسبي است براي پيدا كردن آنها. كتاب شامل 17 داستان كوتاه است كه حتي نگاهي به اسامي آنها مي‌تواند منظور نويسنده را از نگارش آنها كه بي‌شك بخشي از آن القاي حس آينه بودن ما آدم‌ها براي يكديگر است را منتقل كند.

۸.۲۱.۱۳۸۸

این هم روش جدید معرفی کتاب!

در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه ایران امروز ، نگارنده ی محترم لطف فرموده و کتاب این حقیرِ کتاب اولی را هم معرفی کرده است.
اما چگونه؟
20 کتاب در این صفحه به مخاطبین معرفی شده اند. نگارنده 19 کتاب را با توجه به محتوی به مخاطبین معرفی کرده است، به جز کتاب هرازگاهی بنشین.
جالب این که وی به کارنامه هیچ کدام از مولفین 19 کتاب دیگر نپرداخته و فقط لطفش شامل حال بنده شده است !

" انتشارات مرواريد مجموعه داستان «هر از گاهي بنشين» نوشته فريبا منتظر ظهور را منتشر كرده است كه هفده داستان را شامل مي‌شود. در اين كتاب متأسفانه، نه در مقدمه و نه در پشت جلد هيچ شناختي از نويسنده به دست داده نشده است، كه در اين عرصه كارنامه‌اش كدام است و چه مدت در اين زمينه قلم زده است؟ آثاري از اين دست را مخاطب به اعتبار ناشرش مي‌خرد. "

این در دنیای امروز عجیب نیست ؟! مولف چقدر اهمیت دارد؟!
و این نوع معرفی اصلا چه کمکی به کسی که می خواهد بین هزاران کتاب، چند تایی را انتخاب کند و بخرد، می کند؟!

" پنجشنبه بازار کتاب – روزنامه ایران 21 آبان ماه 1388 - گرمای نشر در آستانه هفته کتاب
http://www.iran-newspaper.com/1388/8/21/Iran/4361/Page/16/Index.htm

۸.۱۹.۱۳۸۸

نگران نباشید و هرچی دوست دارید بنویسید چون نمی خوانند !



قبل از چاپ کتابم نگران بودم که اگر فلانی فلان خط از فلان داستان را بخواند حتما دلخور می شود. یا بهمانی بهمان داستان را بخواند عصبانی. بعد از چاپ هم خیلی هم خوشحال از این که داستانی را که به فلان دوستم بر می خورد را کلا از مجموعه برداشتم.
با شک و تردید کتاب را دادم دست فلانی و بهمانی. دو هفته بعد رفتم دیدن فلانی . منتظر بودم بعد از چند دقیقه نیشی کنایه ای چیزی ... اما ! پذیرایی عالی انجام شد و مهربانی تکمیل بود. کتابم هم توی قفسه ی چوبی زیبا خودنمایی می کرد.

هیجان انگیز بود وقتی گفت : " کتابت خیلی قشنگ شده"
پرسیدم " خوندید؟"
" نه. متاسفانه وقت کتاب خوندن ندارم. زندگی من یه جوریه که فقط باید بدوم....فقط گاهی مجله های پزشکی رو می خونم. بخصوص خواص سبزیجات و ادویه ها و...."
و ما دو ساعت درباره خواص سبزیجات- بخصوص سیر صحبت کردیم.
و البته به بهمانی هم تلفن کردم و گفت که شدیدا سرگرم مراسم عروسی دختر خاله اش است ( که یک ماه دیگر برگزار می شود) و بعد از عروسی حتما می خواند.

و من نتیجه گرفتم از این به بعد بدون نگرانی بنویسم! و آمار یک دقیقه مطالعه در روز ایرانیان، خبر درست و متینی است که باید دست آن خبرنگاری که این خبر را نوشت بوسید.

شعر می خونید؟

وقتی لینگ آقای علیرضا مجابی (م. آذر فر) عزیز را اضافه می کردم یاد خاطره ای افتادم.
یک بار به دعوت آقای مجابی به شب شعرگل واژه رفتم. محفل خیلی صمیمی و به یاد ماندنی بود. جای شما خالی.
شاعر بزرگی شعر خواند و لذت بردیم و تشویق کردیم. عکس گرفتیم و چند دقیقه ای تنفس اعلام شد.
در زمان تنفس که همه سرگرم خوردن شیرینی و گپ و گفت بودند آقایی با لهجه ی شمالی کاغذ به دست بین همه می گشت و اسم هایی را یادداشت می کرد. نوبت به من رسید. کنارم آمد و پرسید:" شعر می خونید؟"
فکر کردم خبرنگار است و آمار شعر خوانی ( مثل کتاب خوانی) می گیرد و می خواهد بنویسد آمار شعرخوانی بالا رفته و....
با جدیت گفتم: " بله . معلومه"
گفت:" به به! به به!"
اسمم را به لیست بلند بالایی که دستشان بود اضافه کردند. با خودم فکر کردم عجب آمارگیری نادرستی ! خوب کسی که شعر نمی خواند گل واژه چرا بیاید؟!
در این فکرها بودم که وقت تنفس تمام شد . یک نفر لیست را دستش گرفت و نامی را خواند. خانمی بالا رفت و شروع کرد به شعر خواندن.
کاشف به عمل آمد اسامی که در لیست نوشته شده شاعران شناخته و ناشناخته هستند و قرار است در بخش دوم برنامه بروند و شعر جدیدشان را بخوانند.
تازه فهمیدم چه گندی زدم ! آرام رفتم کنار آن مرد و گفتم: " ببخشید! من شعر نمی خونم"
ایشان هم فکر کرد استعدادی کشف کرده و شکسته نفسی می کنم، گفت: " بخونید. همه این جا شعر می خونن" و خانم نازنینی هم که کنارش بود کمی در مورد این که اصلا خوب و بد شعر مهم نیست. دفعهی اول برای آدم مشکله و... صحبت کردن.
دیدم تنها چاره این است که فلنگ را ببندم.
خودم را به آسانسور رساندم و دیدم از آسانسور مردی لاغر و بلندقد، با کلاهی چه گوارایی از آسانسور بیرون آمد. کنارش هم یک نفر در نقش بادیگارد بود که "بفرمائید بفرمائید" می کفت. از پشت سرم صدای آقای مجابی را شنیدم که می گفت: "خوش آمدید آقای بهنام " " آقای علیرضا بهنام هستن ...بفرمائید بفرمائید"

۸.۱۴.۱۳۸۸

کتاب خوانِ چموش

1388/08/13
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

فريبا منتظرظهور پس از انتشار مجموعه‌ي داستان «هر از گاهي بنشين»، اولين رمانش را با نام «كتاب‌خوان چموش» منتشر مي‌كند.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «هر از گاهي بنشين» اولين مجموعه‌ي داستان‌ اين داستان‌نويس، شامل 17 داستان كوتاه اوست كه به تازگي از سوي انتشارات مرواريد منتشر شده است.
«دلبستگي ساده»، «دست‌هايش»، «تازه‌وارد»، «چرتكه»، «لكنت»، «سنگ‌چين»، «ژانتي»، «سايه‌اي در تاريكي»، «به دنبال خورشيد»، «سكوت»، «تداعي»، «شهرنشينان»، «شط - رنج»، «برنده‌ي نهايي»، «شهاب»، «پايان» و «هر از گاهي بنشين» داستان‌هاي اين مجموعه هستند.
از سوي ديگر، منتظرظهور نگارش اولين رمانش را با نام «كتاب‌خوان چموش» به پايان رسانده است. به گفته‌ي او، اين رمان كه راوي‌هاي مختلفي دارد، درباره‌ي دهه‌ي 50 است و وقايع تاريخي، اجتماعي و سياسي آن دهه را روايت مي‌كند.
منتظرظهور يادآور شد كه براي انتشار اين كتاب با چند ناشر صحبت كرده‌؛ اما هنوز به توافق نهايي نرسيده ‌است.
http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1431783&Lang=P