اولین مجموعه داستان فریبا منتظرظهور توسط خانم فرشته نوبخت که اولین مجوعه داستانشان در هفتهی اخیر روانه بازار شده است و آقای سعید طباطبایی که دومین مجموعه داستانشان اخیرا مجوز دریافت کرده و در راه بازار کتاب است و آقای علیرضا بهنام شاعر منتقد روزنامه نگار در دفتر انتشارات مروارید نقد شد.
این دیدار اولین دیدار من با هر سه منتقد بود.
و اولین دیدار همیشه جذابیت و داستان خودش را دارد و...
فرشته نوبخت:
اولا که تبریک بگیم به خانم منتظرظهور به خاطر انتشار کار اولشون. من خیلی خوشحال هستم این روزها که بازار کار اولی ها خیلی گرم است کارهایی می بینم که فراتر از تکنیک ها و تئوری ها است . آثاری می بینیم که نویسنده با جسارت بیشتری و روان می نویسد. و بعضا با اعتماد به نفس بالایی می نویسند. ادبیات ما نیازمند قلم های جسور است تا حرف ها را بزنند. مضامین نو را بشکافند . و در هر چیزی وجهی نو ببینند.
از این منظر کار خانم منتظرظهور واجد چنین شرایطی بود. مجموعه، نمایشی از نگاه موشکافانه و جستجوگر و کاوشگر نویسنده است. نگاهی که خیلی جاها دنبال موضوع است و خیلی جاها دنبال چیسیتی و چرایی این مضامین هست. به نظر من ایرادی که مجموعه دارد این است که خیلی جاها نویسنده جسارت نکرده یا با جسارت کمتری وارد مضامین شده. ویژگی دیگر این اثر آن است که با نگاهی متفاوت تر به زن ها نگاه شده. زن های داستان ها از آشپزخانه و چهاردیواری بیرون آمده اند و وارد اجتماع شده اند . این زن ها ها دختران مادران سنتی هستند و مادران دخترانی که خواهان تحولند. این زنها در مرحله خاصی قرار گرفته اند. از همین رو نویسنده باید خودش را بیشتر رها می کرد و جسارت بیشتری به خرج می داد در نوشتن و ریز شدن در مضمون. این زن ها سنت را نقد می کنند و می خواهند از سنت به مدرنیته یا از گذشته به آینده رجعت کنند. این زن ها پرسشگر و جستجوگر هستند. خیلی جاها خسته هستند. مثل زن داستان اول و اخر که خسته و درمانده است. بنابر این اگر نویسنده جسارت بیشتری برای ورود به ذهن و زندگی این زن ها به خرج می داد و خودش را رها می کرد بهتر بود. از هر چیزی نباید ساده می گذشت. چون شرایط این زن ها شرایط خاص است. زن هایی هستند که بستر ساز یک تحول هستند. در واقع چیزی در این زنهاست که در زن های قبل از اونها نبوده. این کم جسارتی بعضی جاها دست ما را بعنوان خواننده می بندد. در داستان "به دنبال خورشید " زنی را می بینیم که با همکار مردش به سفر می رود. من در پایان داستان افسوس خوردم که جز یک تصویر اندوهناک از این زن برای من باقی نماند. من نتوانستم به این زن نزدیک بشم. در حالی که نویسنده شرایطی فراهم کرده که در این شرایط می تواند خیلی حرف ها را بزند. چند درصد زنان ما چنین شرایطی را دارند؟ اما نویسنده این شرایط را در داستان فراهم کرده که وارد ذهن این زن شود به درونیات این زن بپردازد با توجه به این که راوی اول شخص است اما متاسفانه نکرده و بسنده کرده به گزارشی از روزی که با این همکار گذرانده و بعد همه چیز را بعهده خواننده گذاشته و معلوم است که نویسنده تلاش کرده شرایط سختی را که این زن تحت ان شرایط دوشادوش مرد کار می کند نمایش دهد.
نویسنده می خواسته بگوید که زن برای رسیدن به چنین هدفی چه بهایی دارد می پردازد. زنی که دوست دارد دوشادوش مرد کار کند در خانه مادر است همسر است با چه مشقتی دارد کار می کند. اما این فرصت طلایی را نویسنده از دست داده و وارد ذهن زن نشده. داستان ها در حقیقت انعکاسی هستند از واقعیت زن در جامعه ی ما. زنانی که بیشتر در جامعه و کمتر در خانه هستند و می خواهند جایگاه خود را پیدا کنند و ببینند کجا ایستاده اند.
و نکته ی خیلی پر اهمیت در این داستان این است که زن ها در برابر مردها نایستادند. این هم خوب است و هم بد.
خوب است چون زن ها درگیر اوهامات مرد ستیزانه نیستند. مثل برخی شعارهای فمینیتسی. فضا این طور نبوده و به واقعیت اجتماع نزدیک تر بوده. و نویسنده در صدد نبوده مرد و زن را در در داستان ها مقابل هم قرار دهد و پیرو این تفکر بگوید که مرد است که مانع پیشرفت زن است و می خواسته تحول ذهنی و فردی زن را هدفی که دارد را بیاورد. و خیلی ظریف این را آورده. اما بد هم هست. برای این که این خطر وجود داشته و این اتفاق افتاده که مردهای داستان ها خنثی و بی اثر هستند. این مردها در زندگی زن ها نیستند. اما در واقعیت این طور نیست. زن و مرد متاثر از هم هستند. هر دو روی هم تاثیر می گذارند. چه زن روی مرد چه مرد روی زن. این را توی داستان ها نمی بینیم. حتی در رابطه با فرزندان هم این را می بینیم. نوعی بی تاثیری . منفعلی. در رابطه مادر با فرزندانش و همسرش. غیر از داستان دست هایش که داستان خیلی متفاوتی است. اغلب داستان ها در نگاه اولیه و خوانش اولیه بیان خاطره هایی هستند که با احساسات قوی و پرمایه اما لحن سرد روایت شده اند. مثل داستان " سکوت". ژانتی و داستان تداعی. اما در نهایت چیزی که در این داستان ها وجود دارد و داستان ها را از خاطره گون بودن نجات می دهد انگیزش شخصیت ها در داستان ها در مواجهه با رخدادهاست.مثل داستان "تداعی" با روایتی خاطره گون مواجه هستیم. با اولین جمله که وارد داستان می شویم احساس می کنیم این طور است اما کم کم داستان از روایت خطی خارج می شود و با درن مایه کمرنگی از عشق داستان به راهی دیگر می رود و معنای دیگری پیدا می کند. اما در نهایت بهانه روایت برای من مشخص نمی شود. چرا این زن (خانم صمیمی) او را به یاد آن بچه می اندازد؟ فقط تشابه اسمی بوده؟
در عین حال چفت و بست های داستان چفت و بست های خیلی خوبی بوده و اگر بیشتر رویش کار می شد با توجه به شخصیت پردازی راوی، این ها میتوانستند بهتر عمل کنند. این اتفاق جور دیگری در داستان "ژانتی "می افتد. ما با روایت یک خاطره مواجه هستیم که رنگ و بوی انسانی می گیرد .در آخر داستان مثل یک ضربه متوجه خود می کند. خط آخر معنی اثر گذاری د اشت و داستان را از خاطره گونگی دور می کند و نجات می دهد.
در "دلبستگی ساده است" یا در داستان "دستهایش" که داستان بسیار قوی این مجموعه است این اتفاق می افتد که نویسنده بوسیله شیوه سیال ذهن شخصیت های داستان را شکل می دهد. با رفت و برگشت ها به گذشته و حال. داستان دستهایش قوی و بسیار خوب است و همه چیز جای خودش است و چفت و بست ها خوب شکل گرفته. رفت و برگشت ها. مرد نقاش، نقاشی کردن راوی، حضور شخصیت منیر . این ها خیلی خوب در داستان نشسته .
در نهایت اگر بخواهم صحبت های خودم را جمع بندی کنم این مجموعه مجوعه ای است با داستان هایی واقعیت محور اجتماعی که از زاویه و دید نویسنده با نگاهی متفاوت روایت شده اند. که به نقد خیلی ملایم سنت ها می پردازند حتی به نظر من به نقد موقعیت زن در شرایط امروزی، زنی که می خواهد تحول در خود ایجاد کند ، می خواهد رو به جلو برود می پردازد.
در داستان " به دنبال خورشید"، این موضوع را قوی دیدم. انگار شما می خواستید بگویید این زن چه بهایی می پردازد. با این که می خواهد همتراز مرد برود اما دارد له می شود. چون همسر و مادر است.
در مجموع سبک و زبان و نگاهتان مشخص شده. با این مجموعه اول زبان و سبک و نگاهتان مشخص شده و بهش رسیدید. کار زبان پاکیزه و نثر روانی دارد . امیداورم شاهد آثار بعدی تون باشیم.
سعید طباطبایی:
بابت انتشار کتابتون تبریک می گم . خانم نوبخت منظورشون بر می گرده به شخصیت پردازی زن راوی که زن منفعل است. که من هم هم عقیده ام با منفعل بودن زن . اما چرا نباید منفعل باشد؟ احساس کردم شخصیت منفعلی خواستند باشد. اگر بپذیریم پیوستگی خاصی در داستان ها وجود دارد و راوی مشترک است. این راوی بر اثر شرایطی که دارد انسان منفعلی است . و من تصورم این بود که این داستان ها میخواهد انفعال را نشان دهد و اگر بخواهیم نقدی از نگاه منتظرظهور به جامعه داشته باشیم و جامعه شناختی کار را نقد کنیم می گویند زنی که در جامعه ما فعالیت مطبوعاتی دارد و دید انتقادی شدیدی دارد و اگاه و دلسوز است اما در عین حال در چهارچوبی که دارد مجبور است منفعل عمل کند و تاکید داشتند بر ترس این زن از سگ.
خانم نوبخت دوست داشتم بیشتر توضیح دهید که چرا جسارت بیشتری این زن نیاز دارد؟
نوبخت : خوب من احساس کردم راوی ترمز گذاشته است. یک جایی اصلا وارد ذهن راوی نمی شود در حالی که راوی اول شخص است. در داستا نها مرا آزار می داد انگار عمدا این کار را می کرد. اما این زن چه زنی است؟ این زن به نظر من در مرحله گذار است. می خواهد تحولی ایجاد کند. حداقل در خودش. یا آینده های خودش. یا دخترش.انگار مانیفستی دارد اما این ها در داستان با دیدگاه منفعلانه ...؟
طباطبایی : البته او دختر ندارد و فقط پسر دارد اول کتاب یک پسر و در آخر دو پسر دارد.
نوبخت : در مورد ترس ها با شما موافقم. و ترس ها خیلی قشنگ و ظریف و خونسرد ترسیم شده و در داستان "ژانتی" من واقعا تحسین می کنم . خط آخر ژانتی وقتی سگ با لیلیک می رود انگار پتکی به آدم می زند. و این ها را نویسنده بسیار قوی در اورده.
طباطبایی: از دید زیبایی شناسی نظرم این بود که ژانتی اسم قشنگی نیست اما از دید معنا شناسی در انتخابش زیرکی خاصی بوده. و نحوه چینش داستان - منتقدین عادت دارند این چیزها را هم نگاه کنند- نویسنده ها شاید توجه نکنند – به نظرمن در ترتیب داستان ها دقت شده. داستان اخر به نحوی مانیفست مجموعه است. بهتر است بنشینی " هر از گاهی بنشین" یعنی از تلاطم دست بردار، از دغدغه و نگرانی که در اجتماع داری و برخورد حرفه ای که داری ، از این ها دست بردار بنشین استراحت کن چنین نگاهی سلطه اش را بر مجموعه می بینیم و از این دید من نگاه شما را نمی پذیریم
الاهه دهنوی :
این انفعال در مقطع خاصی برای شخصیت وجود دارد .این آدم مبارزه ها را کرده جنگیده و حالا که ما بهش برخوردیم منفعل و خسته است انتقاد کرده تلاش کرده خسته است سرخورده است اما به مرحله ی بریدن نرسیده این انفعال ویژگی این نگاه است. داستانی که مانیفست دارد. این آدم خسته و سرخورد ولی ناامید نه !
گذشته این طور بوده حالا نگاهش به آینده چطور است؟ نگاه، منتقد و بسیار ریز و دقیقی است و به نظر من آدمی است که جنگیده و مقاومت کرده . به نظر من این مقطعی که ما بهش نگاه می کنیم می طلبیده که این طور باشد
و من بیشتر با نظر آقای طباطبایی موافقم.
نوبخت: لحن راوی سرد است . حتی در داستان اخر و حتی داستان اول که می خواهد با یک مگس دوست شود، با چی می خواهد دوست شود؟ ! با یک مگس؟! یعنی اون قدر درمانده و خسته است؟!
در داستان آخر شدیدتر است و سردی لحن داستان ها به همین خاطر است.
به نظرمن به جا استفاده می کند.
طباطبایی: اگر بخواهیم تقسیم یندی کنیم دو مقطع را می توان بازشناسایی کرد. یکی در داستان آغازین که این فرد هنوز به عصیان نرسیده.
اما وقتی زمانی گذشته و درداستان های بعدی شرایط دیگری می رسیم و نگاه راوی نویسنده ی ما به اینده که احتمالا یک رمان خواهد بود .
ویژگی دیگر این است که راوی به شدت به نویسنده نزدیک می شود. نویسنده پروایی ندارد بگوید که من با راوی شباهت هایی دارم و با هم موازی راه می روند و این را تحسین می کنم. ادبیات اعترافی درایران هیچ وقت شکل نگرفته. این که نویسنده ای خودزنی کند.
دهنوی : اگر هم بشود و این اتفاق بیافتد دوستان انکار می کنند.
طباطبایی :حالا وارد مسائل تکنیکی تر شوم. بحث پیوستگی و گسستگی :
این مجموعه یک چیزی حدفاصل مجموعه های پیوسته و گسسته است. بعضی داستان ها یه هم خیلی ربط دارند و بعضی ندارند .
بر خلاف عقیده خانم نوبخت. که گسسته ها را پسندیدند. من داستان هایی که خیلی به هم ربط داشتند پسندیدم.
وقتی دو تای اول را می خوندم فکر کردم کاش خانم منتظرظهور ادامه دهد. که البته تا اخر ادامه داده بودند وداستنها یکی در میان به هم مربوط هستند.این هم نکته ی خوبی بود. این باعث می شود خواننده با فضاها و آدم ها ارتباط داشته باشد و راحت تر با فضای داستان ها کنار بیاید. موضوعی که خانم نوبخت مطرح کردند اگر این انفعال را که شما مطرح کردید شاید این انفعال چون تکثیر شده مثل ترس از سگ . دکتر جلالی که توصیه های بی خودی می کند و شخصیت جالبی است و اصلا توصیف نمی شود و ما فقط از طریق واگویه های ذهنی راوی او را می شناسیم ، او تکثیر شده در داستان به ما شناخت کامل تری می دهد. تصور من این است که کاش خانم منتظرظهور داستان های حدواسط را حذف می کردند ومجموعه ی به هم پیوسته ارائه می دادند و جذابیت چند برابر هم می شد. اما خوب با این قضیه رو به رو نبودیم. درباره ی پایان بندی داستان ها من معتقدم پایان بندی داستان ها ، نویسنده نشسته داستان تا جایی پیش برده ، زبانش هم خوب است توصیف هم خوب است پرداخت هم خوب است حالا چی کار کنم؟ چطور جمع کنم؟ حالا یک جمله ی قشنگ می گذارم اخرش. ( آقای طباطبایی چند پایان بندی را می خواند: ...)
بحثی وجود دارد بحث پایان بندی برای داستان. پایان هایی که نویسنده خودش می چسباند، نویسنده میگوید تا این جا خوب اومدم حالا ببندمش! نویسنده های بزرگ هم خیلی استفاده کرده اند. نمونه ی بارز این نوع تکنیک اُ . هنری است. ما می توانیم به داستان این فرصت را بدهیم که خودش تمام شود. چون من به داستان به عنوان یک موجود زنده نگاه میکنم. وقتی پدید امده دارد زندگی می کندو مثل این است که انسانی به دنیا بیاید و ما بخواهیم چیزی به آن اضافه کنیم.
جمله های پایان بندی شما خیلی بیرون زده است وگاهی شعاری شده و تنه به شعار می زند کمی آرام تمام شدنش باعث می شد به سلیقه ی من و آن انفعال بیشتر نزدیک می شدید.
نوبخت: به نظرم در مورد پایان بندی ها نظر من کاملا مخالف شماست. به نظرم خیلی خوب بود و یک جاهایی داستان را اصلا نجات می داد.
علیرضا بهنام :
من قبل از شروع صحبتم در مورد این مجموعه باید بگم کمتر پیش اومده در سال های اخیر که من داستانی بخونم که نویسنده تلاش خاصی نکرده باشد برای متفاوت نمایی یا متفاوت بودن و در عین حال محصول کارش به دلیل درونمایه و وسواسی که از نوشته مشخص است کار قابل قبولی در امده باشد. اکثر دوستانی که من می شناسم و در سالهای اخیر کتاب دراودره اند عموما سعی کردند که بیش از هر چیز و پیش از هر چیز خواننده خود را به حیرت وادارند. از این منظر باید به نویسنده ی این کتاب تبریک گفت که در واقع قبل از این که بخواهد سعی کند مخاطب را به شگفتی وادار کند سعی کرده داستان بگوید. این مسئله اهمیت دارد. داستان های این مجموعه را به دو بخش می توان تقسیم کرد. یک بخش شامل دو داستان اول که ویزگی های متفاوتی دارد با بقیه داستان ها.
بخش دوم بقیه داستان هاست. این ها داستانهایی ست با مشخصات واقع گرا از نوع همینگوی. داستان دارای یک پلات خاطرات گونه است و به ظاهر بخشی از زندگی روزمره در زمان و مکان مشخص یک راوی را روایت می کند، اما در باطن خیلی فراتر از این می رود و خوشبختانه در این کتاب این دیده میشود و داستان ها از روایت صرف فراتر می رود. دلیلش هم انتخاب زاویه دید راوی است. همین زاویه دید نقش بسیار بسیار مهمی را در داستانهای خانم منتظرظهور ایفا می کند. مثلا اگر داستانی مثل شهاب را نگاه کنید، زاویه دید راوی که این قصه را روایت میکند که احتمالا یک خانم است زاویه دید به گونه ای است که به شهاب اجازه می دهد در بخش هایی در روایت دخیل شود و بخش هایی از روایت را پیش ببرد و در عین حال طرح روایت به گونه ای است که این اجازه را به خواننده می دهد تا خودش وارد داستان شود و دریافت های ذهنی را به این روایت اضافه کند.
مشابه این الگو را در تمام داستان های این کتاب به جز دو داستان اول می بینیم.
دو داستان اول هم این طرح ها را دارد اما چیزهایی بیشتر دارند. در داستان "دلبستگی ساده است" ما شاهد یک اتفاقی هستیم که بیشتر در ادبیات امریکای لاتین یا ساینس فیکشن اتفاق می افتد که این اتفاق نامگذاری تازه است.
شما در این داستان با یک راوی رو به رو هستید که می آید مناسبات دنیای معمول را به شکل جدیدی نامگذاری می کند. یک موجودی که در عادت روزمرهی همهی ما موجودی ناخوشایند است را دوباره نامگذاری می کند به عنوان دوست. به این ترتیب عادت مالوف مخاطب خودش را به هم می زند و میشود گفت به تعبیر یکی از فلاسفه با نامگذاری دوباره، زمان روایت را به ابتدای پیدایش روایت پرتاب می کند. شما در واقع با روایتی مواجه هستید که در دو سطح ادامه دارد یک سطح جایی که اولین روایت اصلی شکل میگیرد و دیگری سطح زمان حاضر و روابط مالوف دنیای پیرامون ما. این همزمانی زمان نامگذاری چیزها با زمان مالوفی که در روایت معمول وجود دارد ، ما و خواننده ی این اثر را به شگفتی وادار میکند و ایجاد تشکیل معنا به تاخیر میافتد و به این ترتیب ما با اثری مواجه هستیم که در عین وفاداری به قواعدی که در سایر داستان ها وجود دراد و در هیچ جا تلاشی نمیبینیم که نویسنده بخواهد مخاطب را به شگفتی وادار کند، اما این داستان به خاطر ویژگی ذاتی خود می تواند مخاطب را به شگفتی وادار کند و لذتی فراتر را به مخاطب بدهد.
این قضیه در مورد داستان دوم یعنی داستان " دستهایش" هم به نوعی صادق است. چرا؟
چون در این داستان، اشاره ای به دختری می شود که خودش را صدساله می داند. آن دختر راوی داستان دوم است. در این جا هم باز یک زمان روانی داریم که زمانی است که این راوی در آن زندگی میکند و همهی چیزها بر خلاف نظر اطرافیان چیده شده و منظم و معنی دار است و زمانی داریم که آدم های دیگر در آن زندگی می کنند و زندگی روزمره است. و تضاد این دو زمان تشکیل معنا را به تعویق میاندازد و مخاطب را به شگفتی وا می دارد و لذتی فراتر از لذت خواندن یک داستان معمولی نصیبش میشود.
به اعتقاد من این دو داستان از این کتاب واقعا یک سری امکانات دیگری را فراتر از بقیه داستان های کتاب نشان می دهند. اگر چه بقیه داستان های کتاب واقعا با مهارت نوشته شدهاند. زبان مجموعه بالکل زبانی پیراسته است. بر خلاف بسیاری مجوعه ها که این روزها میتوانیم توضیحات اضافی زیادی ببینم. اما در مجموعه خانم منتظرظهور از ابتدا تا انتها حتی به یک مورد هم برخورد نکردم که شما توضیحی بلامصرف داشته باشید صحنه پردازی بلامصرفی یا شخصیت بی دلیلی داشته باشید. کاملا مشخص است که داستانها با مهارت نوشته شده اند اما این دو داستان این ویژگی خاص را در طراحی پلات داستان دارند که از بقیه مجموعه جدا یشان می کند و در جایگاه بهتری قرارشان می دهد.
در مورد پایان بندیها که آقای طباطبایی اشاره کردند به اعتقاد شخصی من در داستان های اواخر مجموعه ویژگی که آقای طباطبایی بهش اشاره می کنند تا حدودی دیده میشود اما پایان ها تحمیلی نیست و به اعتقاد من روایت به گونه ای جلو رفته که نمی توانیم پایان دیگری برایشان در نظر بگیریم. با منطق داستان متناسب است. اگر در این داستان ها، پایان بندی قدرت آغاز را داشت وبا همان میزان تازگی و خلاقیت نوشته شده بود داستان ما به مراتب داستانی نزدیک تر به داستان با پایان بندی مصنوعی می شد. این داستان ها به دلیل وفاداری به ریتم روزمره خیلی آرام باید تمام شود.
طباطبایی : به نظر من زیادی بولد bold هستند. حتی شعاری شده و در مورد انفعال راوی ها. و ویژگی خیلی جالبی که کار خانم منتظرظهور داشت بحث عدم ورود راوی به ذهن شخصیت هاست. این جا تعمدا وارد نمی شود. و در داستان هم جا می افتد.
من می گم این انفعال طلب میکند که پایان آرام تری داشته باشیم. مثلا در داستان دوم که می گوید " دلم برای منیر تنگ می شود ..." باید سبک تر تمام می شد.
بهنام: "دلم برای منیر تنک می شود" ترجیع این داستان است. جمله ها با هم تعادل را برقرار میکند.
طباطبایی: نهایتا حق با نویسنده است. به نظر من هم اولین داستان بهترین کار مجموعه است. ان جا این اتفاق برای پایان بندی نمیافتد. در بعضی داستانها نیست. در بعضی بیشتر و در بعضی کمتر. ابتدای صحبت شون، صحبت قشنگی کردن آقای بهنام که گفتن خانم منتظرظهور نمی خواستن متفاوت باشن اما کار متفاوت شده. من حدس میزنم خانم منتظرظهور میخواستند متفاوت باشند. چون چینش دقیق است. و با فکر انجام شده.
بهنام: منظور من این است که در واقع مجموعه به سنت آرام تری از داستان نویسی تعلق دارد. به نسبت اون چیزی که دور و بر خودمون میبینیم و دوستانی که سعی میکنند از شگردهای به شگفتی انداختن خواننده استفاده کنند، ایشون استفاده نکرده.
طباطبایی: بیشتر شگردشون در ساخت بوده.
منتظرظهور: از دوستان که با این دقت کتاب را خواندند سپاسگزارم.