۱۰.۱۰.۱۳۸۸

تورگنیف خوانی

نویسنده: ویلیام ترور
ترجمه: الاهه دهنوی
انتشارات مروارید
چاپ اول 1386

توی قفسه‌ی کتابفروشی‌ها، چاپ دومش را می‌بینید. اما من چاپ اولش را دارم. یعنی همان "سرگشته در دنیای تورگنیف" را. گرچه نامی که در چاپ دوم انتخاب شد خیلی کوتاه و خوش آهنگ است اما من همان نام اول را دوست دارم. شاید چون موقع خواندن کتاب، هر بار که از نگاه و پرداخت ترور و ترجمه‌ی روان خانم دهنوی، هیجان زده می‌شدم کتاب را می‌بستم و به جلد و نام کتاب نگاه می‌کردم.
به نظرم هیچ کس در این رمان خبیث نیست. حتی دو خواهر المر. آن دو فقط اسیرند. و تسلیم سرنوشت.
تصور من در پایان داستان این بود که کتاب می‌خواهد تفاوت زندگی بدون عشق و زندگی همراه با عشق را تصویر کند. نیمه ی اول کتاب زندگی بدون عشق است و نیمه ی دوم زندگی توام با عشق، حتی در آسایشگاه و حتی بدون وجود و حضور معشوق.
از طرفی ترور حماقت وار بودن زندگی تنها با اصول خشک اخلاقی و بدون هیچ نرمی و جوشش درونی را تصویر می کند.


" مغازه و اعتبار آنها در شهر از دست رفته است. اغلب کراوات هم نمی‌زند. دیده‌اند که با دمپایی‌های نمدی کهنه‌اش از در هال بیرون می‌رود. انگار که به سگی غذا بدهد، باقیمانده‌ی غذا را جمع می‌کند و سینی به دست از پله های اتاق زیر شیروانی بالا می‌رود، یا وقت تخم مرغ درست کردن با بی‌دقتی زرده‌ی تخم مرغ را می‌شکند و متوجه خرده‌های پوسته‌ی تخم مرغ که داخل روغن می‌افتد نمی شود. رز دوباره می گوید:" ابله" و...."
صفحه 267

۱۰.۰۹.۱۳۸۸

یرما

نویسنده نمایشنامه: فدریکو گارسیا لورکا
ترجمه: پری صابری و یدالله رویایی
نشر قطره
چاپ اول 1387
1300 تومان

یرما زنی نازاست که در حسرت داشتن ِ فرزند رنج می‌کشد و نمی‌خواهد در مقابل سرنوشت تسلیم شود.

" یرما: از دست‌هایی که فقط به درد خودم می‌خوره، خسته شده‌م. برای این که من تحقیر شده‌م. برای این که وقتی می‌بینم گندم جوونه می‌زنه، چشمه بی‌وقفه آب می‌ده، گوسفندها هزارتا هزارتا بره به دنیا می‌آرن، سگ ها...وقتی اینا رو می‌بینم حس می‌کنم که من تحقیر شده‌م. طبیعت تمام زاده های خودشو به رخ من می‌کشه."

۹.۲۹.۱۳۸۸

برگرفته از دومین کتاب ِ نوشتن – ویژه نامه داستان نویسی

گردآورنده کاظم رهبر
ناشر انتشارات خورشید

فصل " نقد"
کاترین رایان هاید
ترجمه : سارا طهرانیان

هنگامی که برای اولین بار داستان کوتاهی از من برای چاپ در مجله ای پذیرفته شد سردبیر آن مجله از ایجازی که برای توصیف شخصیت هایم به کار برده بودم ستایش کرد.
این اتفاقا داستانی بود که مجله دیگری قبلا به دلیل داشتن شخصیت های توخالی و کاذب آن را نپذیرفته بود. مدتی بعد سردبیر مجله ای یکی دیگر از داستان هایم را با شور و شوق فراوان پذیرفت و از اینکه مجله وی را برای چاپ داستانم برگزیده‌ام تشکر کرد. او همچنین داستان مرا نامزد بهترین داستان کوتاه امریکا برای دریافت جوایز او هنری و پوشکارت کرد.
اما کمی پیش از آن سردبیر مجله دیگری در مورد همان داستان گفته بود که جذابیت ندارد و سرشار از پرگویی است.
زمانی که رمانم "زودتر بهای آن را بپرداز" به بازار آمد مجله تایم شکل معرفی شخصیت هایم را قدیمی و از مد افتاده و گفتگوهای داستان را بد و بی‌معنی قلمداد کرد. در حالی که شیکاگو تریبون از پرداخت خوب شخصیت ها ستایش و گفتگوهای آنان را باورپذیر توصیف کرد.
تمام این ماجرا زمانی آغاز می شود که کار به دست منتقدان می افتد. سردبیری می گوید زیادی فلان است، دیگری می‌گوید زیادی بهمان است. هنگامی که شما با چنین اظهار نظرهای متضادی مواجه می شوید، کدام را باید جدی بگیرید و به کدام نباید توجه کنید؟
از رهگذر تجربه به این نتیجه رسیده ام که نباید بلافاصله اثر خود را صرفا به دلیل اینکه نظر چنین آدمی این یا آن است تغییر داد مگر این که دیگران شما را قانع کرده باشند.
تمام مشکلات وقتی آغاز می‌شود که بخواهیم تشخیص بدهیم حق با کیست. البته من نمی‌توانم این موقعیت بغرنج را با چند کلمه بیان کنم و همه نکات ان را به روشنی توضیح دهم اما می‌توانم چند توصیه کنم:
1.در کار خلاقه درست و غلط معنا ندارد.. عقیده و نظر هر کس تنها یک عقیده و نظر است و نه چیزی بیش از آن. برای مثال من آثار ارنست همینگوی را دوست ندارم. پس اگر با او همعصر بودم به وی پیشنهاد میکردم که از نوشتن دست بردارد . آیا اگر او به پیشنهاد من عمل میکرد داناییش را نشان داده بود؟

2. ژرژ کریستف لیخبرگ می گوید:" هر کتاب یک آینه است" اما اگر الاغی به آن چشم بدوزد ما باید انتظار داشته باشیم که در آن یک آهو ببیند؟ البته این مثال را ابدا برای توصیف مخالفان آثارتان بکار نمی برم. مقصودم نشان دادن این نکته است که هر فردی هنگام خواندن آثار شما استنباط، بینش و احساس خودش را دارد.

3. غرور ما معمولا تمایل به این حکم دارد که تمام توصیه‌ها و نظریاتی که دیگران درباره آثار و کارهایمان می‌دهند نادرست است. این بیماری‌ای است که من نام ان را " تو نمی‌فهمی" میگذارم. چون گاهی اوقات بسیاری از این توصیه ها و انتقادها چند روز پس از اولین بار خواندن آنها عاقلانه و به دردبخور به نظر خواهند آمد. اغلب به تعویق انداختن و بررسی انتقادات و اظهار نظرات مفیدتر و کارسازتر است.

4. هنگامی که با توصیه ها، عقاید و مخالفت های دیگران مواجه می شوید خاموش بمانید. زیرا زمانی که وارد بحث و جدل می شوید مانعی برای گوش دادن خود به وجود می‌آورید. حتی اگر طرف مقابل واقعا حرفهای احمقانه‌ای می‌زند بحث و جدل شما فقط باعث می‌شود که حرف‌های احمقانه بیشتری تحویلتان بدهد. پس به هر چه گفته می‌شود چه درست و چه نادرست، چه بحق و چه نا حق ، فقط گوش بدهید.

5. خواننده اهمیت بسیار دارد. اگر او اثر شما را نفهمد پس کارتان را خوب انجام نداده‌اید. اگر نسبت این افراد یک به ده باشد چندان اهمیتی ندارد. چون هیچ گاه نمی‌توان همه خوانندگان را راضی نگه‌داشت. اما اگر این نسبت نه به ده باشد واقعا زمان آن رسیده است که به طور جدی به حرف های دیگران گوش بدهید.

6. از سویی این ذوق ، سلیقه و احساس شماست که باید از حاصل کار لذت ببرد و اثر باید اول به دل شما بنشیند.

7. به جای این که بپرسید" خوب بود؟ " یا " بد بود؟" بپرسید:" آیا این کار بازار دارد؟" " آیا کسی از این کار خوشش خواهد آمد؟"

۹.۲۸.۱۳۸۸


بهار از باغ ما رفتست ، ما افسانه می گوئیم

پرستوها ندانستند و برقندیل یخ مردند

م. آزاد

۹.۲۴.۱۳۸۸

" هر از گاهی بنشین" نقد شد

اولین مجموعه داستان فریبا منتظرظهور توسط خانم فرشته نوبخت که اولین مجوعه داستان‌شان در هفته‌ی اخیر روانه بازار شده است و آقای سعید طباطبایی که دومین مجموعه داستان‌شان اخیرا مجوز دریافت کرده و در راه بازار کتاب است و آقای علیرضا بهنام شاعر منتقد روزنامه نگار در دفتر انتشارات مروارید نقد شد.
این دیدار اولین دیدار من با هر سه منتقد بود.
و اولین دیدار همیشه جذابیت و داستان خودش را دارد و...
فرشته نوبخت:
اولا که تبریک بگیم به خانم منتظرظهور به خاطر انتشار کار اولشون. من خیلی خوشحال هستم این روزها که بازار کار اولی ها خیلی گرم است کارهایی می بینم که فراتر از تکنیک ها و تئوری ها است . آثاری می بینیم که نویسنده با جسارت بیشتری و روان می نویسد. و بعضا با اعتماد به نفس بالایی می نویسند. ادبیات ما نیازمند قلم های جسور است تا حرف ها را بزنند. مضامین نو را بشکافند . و در هر چیزی وجهی نو ببینند.
از این منظر کار خانم منتظرظهور واجد چنین شرایطی بود. مجموعه، نمایشی از نگاه موشکافانه و جستجوگر و کاوشگر نویسنده است. نگاهی که خیلی جاها دنبال موضوع است و خیلی جاها دنبال چیسیتی و چرایی این مضامین هست. به نظر من ایرادی که مجموعه دارد این است که خیلی جاها نویسنده جسارت نکرده یا با جسارت کمتری وارد مضامین شده. ویژگی دیگر این اثر آن است که با نگاهی متفاوت تر به زن ها نگاه شده. زن های داستان ها از آشپزخانه و چهاردیواری بیرون آمده اند و وارد اجتماع شده اند . این زن ها ها دختران مادران سنتی هستند و مادران دخترانی که خواهان تحولند. این زنها در مرحله خاصی قرار گرفته اند. از همین رو نویسنده باید خودش را بیشتر رها می کرد و جسارت بیشتری به خرج می داد در نوشتن و ریز شدن در مضمون. این زن ها سنت را نقد می کنند و می خواهند از سنت به مدرنیته یا از گذشته به آینده رجعت کنند. این زن ها پرسشگر و جستجوگر هستند. خیلی جاها خسته هستند. مثل زن داستان اول و اخر که خسته و درمانده است. بنابر این اگر نویسنده جسارت بیشتری برای ورود به ذهن و زندگی این زن ها به خرج می داد و خودش را رها می کرد بهتر بود. از هر چیزی نباید ساده می گذشت. چون شرایط این زن ها شرایط خاص است. زن هایی هستند که بستر ساز یک تحول هستند. در واقع چیزی در این زنهاست که در زن های قبل از اونها نبوده. این کم جسارتی بعضی جاها دست ما را بعنوان خواننده می بندد. در داستان "به دنبال خورشید " زنی را می بینیم که با همکار مردش به سفر می رود. من در پایان داستان افسوس خوردم که جز یک تصویر اندوهناک از این زن برای من باقی نماند. من نتوانستم به این زن نزدیک بشم. در حالی که نویسنده شرایطی فراهم کرده که در این شرایط می تواند خیلی حرف ها را بزند. چند درصد زنان ما چنین شرایطی را دارند؟ اما نویسنده این شرایط را در داستان فراهم کرده که وارد ذهن این زن شود به درونیات این زن بپردازد با توجه به این که راوی اول شخص است اما متاسفانه نکرده و بسنده کرده به گزارشی از روزی که با این همکار گذرانده و بعد همه چیز را بعهده خواننده گذاشته و معلوم است که نویسنده تلاش کرده شرایط سختی را که این زن تحت ان شرایط دوشادوش مرد کار می کند نمایش دهد.
نویسنده می خواسته بگوید که زن برای رسیدن به چنین هدفی چه بهایی دارد می پردازد. زنی که دوست دارد دوشادوش مرد کار کند در خانه مادر است همسر است با چه مشقتی دارد کار می کند. اما این فرصت طلایی را نویسنده از دست داده و وارد ذهن زن نشده. داستان ها در حقیقت انعکاسی هستند از واقعیت زن در جامعه ی ما. زنانی که بیشتر در جامعه و کمتر در خانه هستند و می خواهند جایگاه خود را پیدا کنند و ببینند کجا ایستاده اند.
و نکته ی خیلی پر اهمیت در این داستان این است که زن ها در برابر مردها نایستادند. این هم خوب است و هم بد.
خوب است چون زن ها درگیر اوهامات مرد ستیزانه نیستند. مثل برخی شعارهای فمینیتسی. فضا این طور نبوده و به واقعیت اجتماع نزدیک تر بوده. و نویسنده در صدد نبوده مرد و زن را در در داستان ها مقابل هم قرار دهد و پیرو این تفکر بگوید که مرد است که مانع پیشرفت زن است و می خواسته تحول ذهنی و فردی زن را هدفی که دارد را بیاورد. و خیلی ظریف این را آورده. اما بد هم هست. برای این که این خطر وجود داشته و این اتفاق افتاده که مردهای داستان ها خنثی و بی اثر هستند. این مردها در زندگی زن ها نیستند. اما در واقعیت این طور نیست. زن و مرد متاثر از هم هستند. هر دو روی هم تاثیر می گذارند. چه زن روی مرد چه مرد روی زن. این را توی داستان ها نمی بینیم. حتی در رابطه با فرزندان هم این را می بینیم. نوعی بی تاثیری . منفعلی. در رابطه مادر با فرزندانش و همسرش. غیر از داستان دست هایش که داستان خیلی متفاوتی است. اغلب داستان ها در نگاه اولیه و خوانش اولیه بیان خاطره هایی هستند که با احساسات قوی و پرمایه اما لحن سرد روایت شده اند. مثل داستان " سکوت". ژانتی و داستان تداعی. اما در نهایت چیزی که در این داستان ها وجود دارد و داستان ها را از خاطره گون بودن نجات می دهد انگیزش شخصیت ها در داستان ها در مواجهه با رخدادهاست.مثل داستان "تداعی" با روایتی خاطره گون مواجه هستیم. با اولین جمله که وارد داستان می شویم احساس می کنیم این طور است اما کم کم داستان از روایت خطی خارج می شود و با درن مایه کمرنگی از عشق داستان به راهی دیگر می رود و معنای دیگری پیدا می کند. اما در نهایت بهانه روایت برای من مشخص نمی شود. چرا این زن (خانم صمیمی) او را به یاد آن بچه می اندازد؟ فقط تشابه اسمی بوده؟
در عین حال چفت و بست های داستان چفت و بست های خیلی خوبی بوده و اگر بیشتر رویش کار می شد با توجه به شخصیت پردازی راوی، این ها میتوانستند بهتر عمل کنند. این اتفاق جور دیگری در داستان "ژانتی "می افتد. ما با روایت یک خاطره مواجه هستیم که رنگ و بوی انسانی می گیرد .در آخر داستان مثل یک ضربه متوجه خود می کند. خط آخر معنی اثر گذاری د اشت و داستان را از خاطره گونگی دور می کند و نجات می دهد.
در "دلبستگی ساده است" یا در داستان "دستهایش" که داستان بسیار قوی این مجموعه است این اتفاق می افتد که نویسنده بوسیله شیوه سیال ذهن شخصیت های داستان را شکل می دهد. با رفت و برگشت ها به گذشته و حال. داستان دستهایش قوی و بسیار خوب است و همه چیز جای خودش است و چفت و بست ها خوب شکل گرفته. رفت و برگشت ها. مرد نقاش، نقاشی کردن راوی، حضور شخصیت منیر . این ها خیلی خوب در داستان نشسته .
در نهایت اگر بخواهم صحبت های خودم را جمع بندی کنم این مجموعه مجوعه ای است با داستان هایی واقعیت محور اجتماعی که از زاویه و دید نویسنده با نگاهی متفاوت روایت شده اند. که به نقد خیلی ملایم سنت ها می پردازند حتی به نظر من به نقد موقعیت زن در شرایط امروزی، زنی که می خواهد تحول در خود ایجاد کند ، می خواهد رو به جلو برود می پردازد.
در داستان " به دنبال خورشید"، این موضوع را قوی دیدم. انگار شما می خواستید بگویید این زن چه بهایی می پردازد. با این که می خواهد همتراز مرد برود اما دارد له می شود. چون همسر و مادر است.
در مجموع سبک و زبان و نگاهتان مشخص شده. با این مجموعه اول زبان و سبک و نگاهتان مشخص شده و بهش رسیدید. کار زبان پاکیزه و نثر روانی دارد . امیداورم شاهد آثار بعدی تون باشیم.

سعید طباطبایی:
بابت انتشار کتابتون تبریک می گم . خانم نوبخت منظورشون بر می گرده به شخصیت پردازی زن راوی که زن منفعل است. که من هم هم عقیده ام با منفعل بودن زن . اما چرا نباید منفعل باشد؟ احساس کردم شخصیت منفعلی خواستند باشد. اگر بپذیریم پیوستگی خاصی در داستان ها وجود دارد و راوی مشترک است. این راوی بر اثر شرایطی که دارد انسان منفعلی است . و من تصورم این بود که این داستان ها میخواهد انفعال را نشان دهد و اگر بخواهیم نقدی از نگاه منتظرظهور به جامعه داشته باشیم و جامعه شناختی کار را نقد کنیم می گویند زنی که در جامعه ما فعالیت مطبوعاتی دارد و دید انتقادی شدیدی دارد و اگاه و دلسوز است اما در عین حال در چهارچوبی که دارد مجبور است منفعل عمل کند و تاکید داشتند بر ترس این زن از سگ.
خانم نوبخت دوست داشتم بیشتر توضیح دهید که چرا جسارت بیشتری این زن نیاز دارد؟

نوبخت : خوب من احساس کردم راوی ترمز گذاشته است. یک جایی اصلا وارد ذهن راوی نمی شود در حالی که راوی اول شخص است. در داستا نها مرا آزار می داد انگار عمدا این کار را می کرد. اما این زن چه زنی است؟ این زن به نظر من در مرحله گذار است. می خواهد تحولی ایجاد کند. حداقل در خودش. یا آینده های خودش. یا دخترش.انگار مانیفستی دارد اما این ها در داستان با دیدگاه منفعلانه ...؟

طباطبایی : البته او دختر ندارد و فقط پسر دارد اول کتاب یک پسر و در آخر دو پسر دارد.

نوبخت : در مورد ترس ها با شما موافقم. و ترس ها خیلی قشنگ و ظریف و خونسرد ترسیم شده و در داستان "ژانتی" من واقعا تحسین می کنم . خط آخر ژانتی وقتی سگ با لیلیک می رود انگار پتکی به آدم می زند. و این ها را نویسنده بسیار قوی در اورده.

طباطبایی: از دید زیبایی شناسی نظرم این بود که ژانتی اسم قشنگی نیست اما از دید معنا شناسی در انتخابش زیرکی خاصی بوده. و نحوه چینش داستان - منتقدین عادت دارند این چیزها را هم نگاه کنند- نویسنده ها شاید توجه نکنند – به نظرمن در ترتیب داستان ها دقت شده. داستان اخر به نحوی مانیفست مجموعه است. بهتر است بنشینی " هر از گاهی بنشین" یعنی از تلاطم دست بردار، از دغدغه و نگرانی که در اجتماع داری و برخورد حرفه ای که داری ، از این ها دست بردار بنشین استراحت کن چنین نگاهی سلطه اش را بر مجموعه می بینیم و از این دید من نگاه شما را نمی پذیریم

الاهه دهنوی :
این انفعال در مقطع خاصی برای شخصیت وجود دارد .این آدم مبارزه ها را کرده جنگیده و حالا که ما بهش برخوردیم منفعل و خسته است انتقاد کرده تلاش کرده خسته است سرخورده است اما به مرحله ی بریدن نرسیده این انفعال ویژگی این نگاه است. داستانی که مانیفست دارد. این آدم خسته و سرخورد ولی ناامید نه !
گذشته این طور بوده حالا نگاهش به آینده چطور است؟ نگاه، منتقد و بسیار ریز و دقیقی است و به نظر من آدمی است که جنگیده و مقاومت کرده . به نظر من این مقطعی که ما بهش نگاه می کنیم می طلبیده که این طور باشد
و من بیشتر با نظر آقای طباطبایی موافقم.

نوبخت: لحن راوی سرد است . حتی در داستان اخر و حتی داستان اول که می خواهد با یک مگس دوست شود، با چی می خواهد دوست شود؟ ! با یک مگس؟! یعنی اون قدر درمانده و خسته است؟!
در داستان آخر شدیدتر است و سردی لحن داستان ها به همین خاطر است.
به نظرمن به جا استفاده می کند.

طباطبایی: اگر بخواهیم تقسیم یندی کنیم دو مقطع را می توان بازشناسایی کرد. یکی در داستان آغازین که این فرد هنوز به عصیان نرسیده.
اما وقتی زمانی گذشته و درداستان های بعدی شرایط دیگری می رسیم و نگاه راوی نویسنده ی ما به اینده که احتمالا یک رمان خواهد بود .
ویژگی دیگر این است که راوی به شدت به نویسنده نزدیک می شود. نویسنده پروایی ندارد بگوید که من با راوی شباهت هایی دارم و با هم موازی راه می روند و این را تحسین می کنم. ادبیات اعترافی درایران هیچ وقت شکل نگرفته. این که نویسنده ای خودزنی کند.

دهنوی : اگر هم بشود و این اتفاق بیافتد دوستان انکار می کنند.

طباطبایی :حالا وارد مسائل تکنیکی تر شوم. بحث پیوستگی و گسستگی :
این مجموعه یک چیزی حدفاصل مجموعه های پیوسته و گسسته است. بعضی داستان ها یه هم خیلی ربط دارند و بعضی ندارند .
بر خلاف عقیده خانم نوبخت. که گسسته ها را پسندیدند. من داستان هایی که خیلی به هم ربط داشتند پسندیدم.
وقتی دو تای اول را می خوندم فکر کردم کاش خانم منتظرظهور ادامه دهد. که البته تا اخر ادامه داده بودند وداستنها یکی در میان به هم مربوط هستند.این هم نکته ی خوبی بود. این باعث می شود خواننده با فضاها و آدم ها ارتباط داشته باشد و راحت تر با فضای داستان ها کنار بیاید. موضوعی که خانم نوبخت مطرح کردند اگر این انفعال را که شما مطرح کردید شاید این انفعال چون تکثیر شده مثل ترس از سگ . دکتر جلالی که توصیه های بی خودی می کند و شخصیت جالبی است و اصلا توصیف نمی شود و ما فقط از طریق واگویه های ذهنی راوی او را می شناسیم ، او تکثیر شده در داستان به ما شناخت کامل تری می دهد. تصور من این است که کاش خانم منتظرظهور داستان های حدواسط را حذف می کردند ومجموعه ی به هم پیوسته ارائه می دادند و جذابیت چند برابر هم می شد. اما خوب با این قضیه رو به رو نبودیم. درباره ی پایان بندی داستان ها من معتقدم پایان بندی داستان ها ، نویسنده نشسته داستان تا جایی پیش برده ، زبانش هم خوب است توصیف هم خوب است پرداخت هم خوب است حالا چی کار کنم؟ چطور جمع کنم؟ حالا یک جمله ی قشنگ می گذارم اخرش. ( آقای طباطبایی چند پایان بندی را می خواند: ...)

بحثی وجود دارد بحث پایان بندی برای داستان. پایان هایی که نویسنده خودش می چسباند، نویسنده میگوید تا این جا خوب اومدم حالا ببندمش! نویسنده های بزرگ هم خیلی استفاده کرده اند. نمونه ی بارز این نوع تکنیک اُ . هنری است. ما می توانیم به داستان این فرصت را بدهیم که خودش تمام شود. چون من به داستان به عنوان یک موجود زنده نگاه میکنم. وقتی پدید امده دارد زندگی می کندو مثل این است که انسانی به دنیا بیاید و ما بخواهیم چیزی به آن اضافه کنیم.
جمله های پایان بندی شما خیلی بیرون زده است وگاهی شعاری شده و تنه به شعار می زند کمی آرام تمام شدنش باعث می شد به سلیقه ی من و آن انفعال بیشتر نزدیک می شدید.

نوبخت: به نظرم در مورد پایان بندی ها نظر من کاملا مخالف شماست. به نظرم خیلی خوب بود و یک جاهایی داستان را اصلا نجات می داد.

علیرضا بهنام :
من قبل از شروع صحبتم در مورد این مجموعه باید بگم کمتر پیش اومده در سال های اخیر که من داستانی بخونم که نویسنده تلاش خاصی نکرده باشد برای متفاوت نمایی یا متفاوت بودن و در عین حال محصول کارش به دلیل درونمایه و وسواسی که از نوشته مشخص است کار قابل قبولی در امده باشد. اکثر دوستانی که من می شناسم و در سالهای اخیر کتاب دراودره اند عموما سعی کردند که بیش از هر چیز و پیش از هر چیز خواننده خود را به حیرت وادارند. از این منظر باید به نویسنده ی این کتاب تبریک گفت که در واقع قبل از این که بخواهد سعی کند مخاطب را به شگفتی وادار کند سعی کرده داستان بگوید. این مسئله اهمیت دارد. داستان های این مجموعه را به دو بخش می توان تقسیم کرد. یک بخش شامل دو داستان اول که ویزگی های متفاوتی دارد با بقیه داستان ها.
بخش دوم بقیه داستان هاست. این ها داستان‌هایی ست با مشخصات واقع گرا از نوع همینگوی. داستان دارای یک پلات خاطرات گونه است و به ظاهر بخشی از زندگی روزمره در زمان و مکان مشخص یک راوی را روایت می کند، اما در باطن خیلی فراتر از این می رود و خوشبختانه در این کتاب این دیده میشود و داستان ها از روایت صرف فراتر می رود. دلیلش هم انتخاب زاویه دید راوی است. همین زاویه دید نقش بسیار بسیار مهمی را در داستانهای خانم منتظرظهور ایفا می کند. مثلا اگر داستانی مثل شهاب را نگاه کنید، زاویه دید راوی که این قصه را روایت می‌کند که احتمالا یک خانم است زاویه دید به گونه ای است که به شهاب اجازه می دهد در بخش هایی در روایت دخیل شود و بخش هایی از روایت را پیش ببرد و در عین حال طرح روایت به گونه ای است که این اجازه را به خواننده می دهد تا خودش وارد داستان شود و دریافت های ذهنی را به این روایت اضافه کند.
مشابه این الگو را در تمام داستان های این کتاب به جز دو داستان اول می بینیم.
دو داستان اول هم این طرح ها را دارد اما چیزهایی بیشتر دارند. در داستان "دلبستگی ساده است" ما شاهد یک اتفاقی هستیم که بیشتر در ادبیات امریکای لاتین یا ساینس فیکشن اتفاق می افتد که این اتفاق نامگذاری تازه است.
شما در این داستان با یک راوی رو به رو هستید که می آید مناسبات دنیای معمول را به شکل جدیدی نامگذاری می کند. یک موجودی که در عادت روزمره‌ی همه‌ی ما موجودی ناخوشایند است را دوباره نامگذاری می کند به عنوان دوست. به این ترتیب عادت مالوف مخاطب خودش را به هم می زند و می‌شود گفت به تعبیر یکی از فلاسفه با نامگذاری دوباره، زمان روایت را به ابتدای پیدایش روایت پرتاب می کند. شما در واقع با روایتی مواجه هستید که در دو سطح ادامه دارد یک سطح جایی که اولین روایت اصلی شکل می‌گیرد و دیگری سطح زمان حاضر و روابط مالوف دنیای پیرامون ما. این همزمانی زمان نامگذاری چیزها با زمان مالوفی که در روایت معمول وجود دارد ، ما و خواننده ی این اثر را به شگفتی وادار می‌کند و ایجاد تشکیل معنا به تاخیر می‌افتد و به این ترتیب ما با اثری مواجه هستیم که در عین وفاداری به قواعدی که در سایر داستان ها وجود دراد و در هیچ جا تلاشی نمی‌بینیم که نویسنده بخواهد مخاطب را به شگفتی وادار کند، اما این داستان به خاطر ویژگی ذاتی خود می تواند مخاطب را به شگفتی وادار کند و لذتی فراتر را به مخاطب بدهد.
این قضیه در مورد داستان دوم یعنی داستان " دستهایش" هم به نوعی صادق است. چرا؟
چون در این داستان، اشاره ای به دختری می شود که خودش را صدساله می داند. آن دختر راوی داستان دوم است. در این جا هم باز یک زمان روانی داریم که زمانی است که این راوی در آن زندگی میکند و همه‌ی چیزها بر خلاف نظر اطرافیان چیده شده و منظم و معنی دار است و زمانی داریم که آدم های دیگر در آن زندگی می کنند و زندگی روزمره است. و تضاد این دو زمان تشکیل معنا را به تعویق میاندازد و مخاطب را به شگفتی وا می دارد و لذتی فراتر از لذت خواندن یک داستان معمولی نصیبش می‌شود.
به اعتقاد من این دو داستان از این کتاب واقعا یک سری امکانات دیگری را فراتر از بقیه داستان های کتاب نشان می دهند. اگر چه بقیه داستان های کتاب واقعا با مهارت نوشته شده‌اند. زبان مجموعه بالکل زبانی پیراسته است. بر خلاف بسیاری مجوعه ها که این روزها میتوانیم توضیحات اضافی زیادی ببینم. اما در مجموعه خانم منتظرظهور از ابتدا تا انتها حتی به یک مورد هم برخورد نکردم که شما توضیحی بلامصرف داشته باشید صحنه پردازی بلامصرفی یا شخصیت بی دلیلی داشته باشید. کاملا مشخص است که داستانها با مهارت نوشته شده اند اما این دو داستان این ویژگی خاص را در طراحی پلات داستان دارند که از بقیه مجموعه جدا یشان می کند و در جایگاه بهتری قرارشان می دهد.
در مورد پایان بندی‌ها که آقای طباطبایی اشاره کردند به اعتقاد شخصی من در داستان های اواخر مجموعه ویژگی که آقای طباطبایی بهش اشاره می کنند تا حدودی دیده می‌شود اما پایان ها تحمیلی نیست و به اعتقاد من روایت به گونه ای جلو رفته که نمی توانیم پایان دیگری برایشان در نظر بگیریم. با منطق داستان متناسب است. اگر در این داستان ها، پایان بندی قدرت آغاز را داشت وبا همان میزان تازگی و خلاقیت نوشته شده بود داستان ما به مراتب داستانی نزدیک تر به داستان با پایان بندی مصنوعی می شد. این داستان ها به دلیل وفاداری به ریتم روزمره خیلی آرام باید تمام شود.
طباطبایی : به نظر من زیادی بولد bold هستند. حتی شعاری شده و در مورد انفعال راوی ها. و ویژگی خیلی جالبی که کار خانم منتظرظهور داشت بحث عدم ورود راوی به ذهن شخصیت هاست. این جا تعمدا وارد نمی شود. و در داستان هم جا می افتد.
من می گم این انفعال طلب میکند که پایان آرام تری داشته باشیم. مثلا در داستان دوم که می گوید " دلم برای منیر تنگ می شود ..." باید سبک تر تمام می شد.

بهنام: "دلم برای منیر تنک می شود" ترجیع این داستان است. جمله ها با هم تعادل را برقرار میکند.

طباطبایی: نهایتا حق با نویسنده است. به نظر من هم اولین داستان بهترین کار مجموعه است. ان جا این اتفاق برای پایان بندی نمی‌افتد. در بعضی داستان‌ها نیست. در بعضی بیشتر و در بعضی کمتر. ابتدای صحبت شون، صحبت قشنگی کردن آقای بهنام که گفتن خانم منتظرظهور نمی خواستن متفاوت باشن اما کار متفاوت شده. من حدس می‌زنم خانم منتظرظهور می‌خواستند متفاوت باشند. چون چینش دقیق است. و با فکر انجام شده.
بهنام: منظور من این است که در واقع مجموعه به سنت آرام تری از داستان نویسی تعلق دارد. به نسبت اون چیزی که دور و بر خودمون می‌بینیم و دوستانی که سعی می‌کنند از شگردهای به شگفتی انداختن خواننده استفاده کنند، ایشون استفاده نکرده.
طباطبایی: بیشتر شگردشون در ساخت بوده.

منتظرظهور: از دوستان که با این دقت کتاب را خواندند سپاسگزارم.

۹.۲۱.۱۳۸۸

مجموعه داستان "هر از گاهی بنشین" نقد و بررسی می شود

آقای سعید طباطبایی، آقای علیرضا بهنام و خانم فرشته نوبخت روز یکشنبه 22 آذرماه، ساعت 4 تا 7 در انتشارات مروارید به نقد مجموعه داستان " هر از گاهی بنشین" می‌پردازند.

۹.۰۴.۱۳۸۸

مشکل پخش کتاب، به سختی بقیه مراحل است

معرفی مجموعه "هرازگاهی بنشین" در وبلاگ نگاه:

همه ما تجربه‌های مشابهی را از سر گذرانده‌ایم ...

نگاهی به داستان‌های "هرازگاهی بنشین"

وبلاگ "شب و روز":
تمام درد ما آدمها در این دنیا – بخوانید جامعه ما- این است که می خواهیم همه چیز خودمان را با دیگران تنظیم کنیم. نه فقط سرعتمان را، بلکه حرف زدنمان را، خندیدنمان را، گریه هایمان را،...

۸.۲۷.۱۳۸۸

دلزدگی از نظم کهنه اجتماعی

چگونه می‌توان هم از مردم گریخت و هم از نزدیک با ایشان و برایشان زندگی کرد؟
...آنچه بارون روندو را به سر‌‌کشی و خیره‌ ‌سری وا‌می‌دارد و به دنیای سبز و هوایی می‌کشاند، دلزدگی از نظم کهنه اجتماعی و نیاز پرشور به دگرگون کردن آن و پی افکندن نظم تازه ای است که کردار آدمیان، و رابطه شان را با خودشان و طبیعت، درست و بسامان کند. در این راه از یک سو به جهان کهنه پشت پا می‌زند تا به دنیایی تازه راه ‌برد و آن را بشناسد و از سوی دیگر با دگرگون کردن زندگی خود الگویی از تازه‌جویی و پویندگی را به نمایش می‌گذارد.
.... دوری گرفتن او از زمین برای نزدیک تر شدن به آسمان نیست برای این است که زمین را بهتر ببیند.

قسمتی از مقدمه مهدی سحابی بر کتاب بارون درخت نشین – ایتالو کالوینو- مترجم مهدی سحابی


امروز پیکر مهدی سحابی در تهران تشیع می شود
http://www.ibna.ir/vdcd9f0k.yt0k56a22y.html

پایان

۸.۲۵.۱۳۸۸

تهران امروز -حميد نورشمسي - همسفر با كلمات خواندني

حمل بر خودستایی نباشد در روزنامه "تهران امروز" مورخ 18 آبان 88 آمده است:
هرازگاهي بنشين
فريبا منتظرظهور را شايد بتوانيم از جنس نويسندگاني بدانيم كه از قدرت ديدن و لمس بالايي از پيرامون خود برخوردار است. داستان‌هاي مجموعه «هرازگاهي بنشين» در يك جمله روايت زندگي ما انسان‌هاست. روايت بخش‌هايي از زندگي كه هيچ‌گاه به‌چشم نمي‌آيند. بگذاريد ساده‌تر بگويم؛ تابه‌حال فكر كرده‌ايد مثلا «مادري كردن» يعني چه؟ و براي جواب به اين سوال بدون هيچ فلسفه‌بافي تنها به آنچه امروز از عنوان مادر نزد خود داريد، فكر كرده باشيد. داستان‌هاي منتظرظهور دقيقا از همين جنس هستند. از جنس خود ما و از جنس گمشده‌هايي كه گاهي سفر دليل مناسبي است براي پيدا كردن آنها. كتاب شامل 17 داستان كوتاه است كه حتي نگاهي به اسامي آنها مي‌تواند منظور نويسنده را از نگارش آنها كه بي‌شك بخشي از آن القاي حس آينه بودن ما آدم‌ها براي يكديگر است را منتقل كند.

۸.۲۱.۱۳۸۸

این هم روش جدید معرفی کتاب!

در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه ایران امروز ، نگارنده ی محترم لطف فرموده و کتاب این حقیرِ کتاب اولی را هم معرفی کرده است.
اما چگونه؟
20 کتاب در این صفحه به مخاطبین معرفی شده اند. نگارنده 19 کتاب را با توجه به محتوی به مخاطبین معرفی کرده است، به جز کتاب هرازگاهی بنشین.
جالب این که وی به کارنامه هیچ کدام از مولفین 19 کتاب دیگر نپرداخته و فقط لطفش شامل حال بنده شده است !

" انتشارات مرواريد مجموعه داستان «هر از گاهي بنشين» نوشته فريبا منتظر ظهور را منتشر كرده است كه هفده داستان را شامل مي‌شود. در اين كتاب متأسفانه، نه در مقدمه و نه در پشت جلد هيچ شناختي از نويسنده به دست داده نشده است، كه در اين عرصه كارنامه‌اش كدام است و چه مدت در اين زمينه قلم زده است؟ آثاري از اين دست را مخاطب به اعتبار ناشرش مي‌خرد. "

این در دنیای امروز عجیب نیست ؟! مولف چقدر اهمیت دارد؟!
و این نوع معرفی اصلا چه کمکی به کسی که می خواهد بین هزاران کتاب، چند تایی را انتخاب کند و بخرد، می کند؟!

" پنجشنبه بازار کتاب – روزنامه ایران 21 آبان ماه 1388 - گرمای نشر در آستانه هفته کتاب
http://www.iran-newspaper.com/1388/8/21/Iran/4361/Page/16/Index.htm

۸.۱۹.۱۳۸۸

نگران نباشید و هرچی دوست دارید بنویسید چون نمی خوانند !



قبل از چاپ کتابم نگران بودم که اگر فلانی فلان خط از فلان داستان را بخواند حتما دلخور می شود. یا بهمانی بهمان داستان را بخواند عصبانی. بعد از چاپ هم خیلی هم خوشحال از این که داستانی را که به فلان دوستم بر می خورد را کلا از مجموعه برداشتم.
با شک و تردید کتاب را دادم دست فلانی و بهمانی. دو هفته بعد رفتم دیدن فلانی . منتظر بودم بعد از چند دقیقه نیشی کنایه ای چیزی ... اما ! پذیرایی عالی انجام شد و مهربانی تکمیل بود. کتابم هم توی قفسه ی چوبی زیبا خودنمایی می کرد.

هیجان انگیز بود وقتی گفت : " کتابت خیلی قشنگ شده"
پرسیدم " خوندید؟"
" نه. متاسفانه وقت کتاب خوندن ندارم. زندگی من یه جوریه که فقط باید بدوم....فقط گاهی مجله های پزشکی رو می خونم. بخصوص خواص سبزیجات و ادویه ها و...."
و ما دو ساعت درباره خواص سبزیجات- بخصوص سیر صحبت کردیم.
و البته به بهمانی هم تلفن کردم و گفت که شدیدا سرگرم مراسم عروسی دختر خاله اش است ( که یک ماه دیگر برگزار می شود) و بعد از عروسی حتما می خواند.

و من نتیجه گرفتم از این به بعد بدون نگرانی بنویسم! و آمار یک دقیقه مطالعه در روز ایرانیان، خبر درست و متینی است که باید دست آن خبرنگاری که این خبر را نوشت بوسید.

شعر می خونید؟

وقتی لینگ آقای علیرضا مجابی (م. آذر فر) عزیز را اضافه می کردم یاد خاطره ای افتادم.
یک بار به دعوت آقای مجابی به شب شعرگل واژه رفتم. محفل خیلی صمیمی و به یاد ماندنی بود. جای شما خالی.
شاعر بزرگی شعر خواند و لذت بردیم و تشویق کردیم. عکس گرفتیم و چند دقیقه ای تنفس اعلام شد.
در زمان تنفس که همه سرگرم خوردن شیرینی و گپ و گفت بودند آقایی با لهجه ی شمالی کاغذ به دست بین همه می گشت و اسم هایی را یادداشت می کرد. نوبت به من رسید. کنارم آمد و پرسید:" شعر می خونید؟"
فکر کردم خبرنگار است و آمار شعر خوانی ( مثل کتاب خوانی) می گیرد و می خواهد بنویسد آمار شعرخوانی بالا رفته و....
با جدیت گفتم: " بله . معلومه"
گفت:" به به! به به!"
اسمم را به لیست بلند بالایی که دستشان بود اضافه کردند. با خودم فکر کردم عجب آمارگیری نادرستی ! خوب کسی که شعر نمی خواند گل واژه چرا بیاید؟!
در این فکرها بودم که وقت تنفس تمام شد . یک نفر لیست را دستش گرفت و نامی را خواند. خانمی بالا رفت و شروع کرد به شعر خواندن.
کاشف به عمل آمد اسامی که در لیست نوشته شده شاعران شناخته و ناشناخته هستند و قرار است در بخش دوم برنامه بروند و شعر جدیدشان را بخوانند.
تازه فهمیدم چه گندی زدم ! آرام رفتم کنار آن مرد و گفتم: " ببخشید! من شعر نمی خونم"
ایشان هم فکر کرد استعدادی کشف کرده و شکسته نفسی می کنم، گفت: " بخونید. همه این جا شعر می خونن" و خانم نازنینی هم که کنارش بود کمی در مورد این که اصلا خوب و بد شعر مهم نیست. دفعهی اول برای آدم مشکله و... صحبت کردن.
دیدم تنها چاره این است که فلنگ را ببندم.
خودم را به آسانسور رساندم و دیدم از آسانسور مردی لاغر و بلندقد، با کلاهی چه گوارایی از آسانسور بیرون آمد. کنارش هم یک نفر در نقش بادیگارد بود که "بفرمائید بفرمائید" می کفت. از پشت سرم صدای آقای مجابی را شنیدم که می گفت: "خوش آمدید آقای بهنام " " آقای علیرضا بهنام هستن ...بفرمائید بفرمائید"

۸.۱۴.۱۳۸۸

کتاب خوانِ چموش

1388/08/13
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

فريبا منتظرظهور پس از انتشار مجموعه‌ي داستان «هر از گاهي بنشين»، اولين رمانش را با نام «كتاب‌خوان چموش» منتشر مي‌كند.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «هر از گاهي بنشين» اولين مجموعه‌ي داستان‌ اين داستان‌نويس، شامل 17 داستان كوتاه اوست كه به تازگي از سوي انتشارات مرواريد منتشر شده است.
«دلبستگي ساده»، «دست‌هايش»، «تازه‌وارد»، «چرتكه»، «لكنت»، «سنگ‌چين»، «ژانتي»، «سايه‌اي در تاريكي»، «به دنبال خورشيد»، «سكوت»، «تداعي»، «شهرنشينان»، «شط - رنج»، «برنده‌ي نهايي»، «شهاب»، «پايان» و «هر از گاهي بنشين» داستان‌هاي اين مجموعه هستند.
از سوي ديگر، منتظرظهور نگارش اولين رمانش را با نام «كتاب‌خوان چموش» به پايان رسانده است. به گفته‌ي او، اين رمان كه راوي‌هاي مختلفي دارد، درباره‌ي دهه‌ي 50 است و وقايع تاريخي، اجتماعي و سياسي آن دهه را روايت مي‌كند.
منتظرظهور يادآور شد كه براي انتشار اين كتاب با چند ناشر صحبت كرده‌؛ اما هنوز به توافق نهايي نرسيده ‌است.
http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1431783&Lang=P

۸.۰۴.۱۳۸۸

روايتي از تقابل انسان با جامعه امروزي


4 آبان 1388 ساعت 10:00
«هرازگاهي بنشين» مجموعه داستاني از فريبا منتظر‌‌ظهور است كه از سوي انتشارات «مرواريد» به چاپ رسيده. يكي از دغدغه‌هاي نويسنده در اين كتاب رويارويي انسان با نابه‌ساماني‌هاي جامعه امروز و بيان بخشي از ترديدها و ترس‌‌هاي آنان در قالب موقعيت‌هاي داستان كوتاه است.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، نويسنده در اين كتاب بر آن بوده تا با بيان گوشه‌هايي از سرگشتگي‌هاي انسان، به ترسيم موقعيت او در جامعه امروزي بپردازد. اين در حالي است كه در هركدام از داستان‌هاي اين مجموعه به گونه‌اي با دغدغه‌هاي يك زن در موقعيت اجتماعي و فرهنگي و طبقاتي خاص مواجه هستيم.
بخشي از داستان «به دنبال خورشيد» اين كتاب اين‌گونه نوشته شده: «ضبط ماشين را خاموش و راديو را روشن مي كنم. راديو درباره مبارزه با قاچاق كالا گزارش پخش مي‌كند. يكي از مسئولان كلي آمار مي‌دهد و نتيجه مي‌گيرد قاچاق كنترل شده است...من و آقاي فرهودي امروز براي تهيه گزارش به شهر كاشان مي‌رويم. فرهودي مدير مسئول ماهنامه است. فرهودي رانندگي مي‌كند و از مشكلات مالي مجله و كمبود آگهي مي‌گويد. من حق‌التحرير معوقه‌ام را حساب مي‌كنم.»
دلبستگي ساده است، دست‌‌هايش، تازه وارد، چرتكه، لكنت، پرنده نهايي، شهاب، سكوت، سايه‌اي در تاريكي و سنگ چين از جمله داستان‌هاي اين مجموعه داستان است.
«هرازگاهي بنشين» نوشته فريبا منتظر‌ظهور، به شمارگان 1100 نسخه از سوي انتشارات «مرواريد» منتشر شده.

۷.۲۵.۱۳۸۸

"هر از گاهی بنشین" منتشر شد


طراح رو جلد کتاب آقای مهدی روشنایی و ویراستار کتاب دوست عزیزم خانم الاهه دهنوی ( مترجم و نویسنده) بودند. که از هر دو عزیز بسیار سپاسگزارم.

"هرچه مي‌گذرد بيشتر دوستش دارم. دلم برايش مي‌سوزد. طفلک از بس آت آشغال خورده اين‌قدر کوچک مانده. از بس توسري خورده و مجبور شده سريع فرار کند اين‌قدر فرز و تيز شده. اصلا آن چه در طول روز مي‌خورد و جاهايي که پرسه مي‌زند به من چه ربطي دارد! حالا اينجاست. کنار من. همين کافي نيست؟"
_ قسمتي از متن کتاب_

هر ازگاهی بنشین/فریبا منتظرظهور/ 120 صفحه / 18 داستان کوتاه / نشر مروارید/2800 تومان

۵.۰۸.۱۳۸۸

«هرازگاهي بنشين» به زودی منتشر مي‌شود

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
نخستين مجموعه‌ي داستان فريبا منتظرظهور با عنوان «هرازگاهي بنشين» منتشر مي‌شود.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «هرازگاهي بنشين» هجده داستان كوتاه را شامل مي‌شود، كه به گفته‌ي نويسنده، از بهمن‌ماه سال گذشته براي دريافت مجوز نشر ارائه شده است.
او همچنين اضافه كرد، با حذف داستان «كفش گلي» به عنوان اصلاحيه‌ي واردشده موافقت كرده است و كتاب توسط انتشارات مرواريد به چاپ مي‌رسد.
«دل‌بستگي ساده است»، «دست‌هايش»، «چرتكه»، «شط – رنج» و «پايان» عنوان برخي داستان‌هاي اين مجموعه است.
به گفته‌ي منتظرظهور، 17 داستان كتاب راوي‌هاي متفاوتي دارند و همه اول‌شخص هستند؛ اما ردپاي شخصيت‌ها در داستان‌هاي بعدي مي‌آيند و به نوعي داستان‌ها با هم مرتبط مي‌شوند.
موضوع اثر درباره‌ي دغدغه‌هاي زن در دنياي مدرن امروز است و راوي اصلي در واقع يك خبرنگار زن است كه با بسته ‌شدن روزنامه، شغلش را از دست داده است. داستان‌هايي نيز با موضوع برخورد انسان با حيوانات و ورزش در كتاب آمده است.
فريبا منتظرظهور از محمد محمدعلي به عنوان كسي كه اولين‌بار داستان‌هايش را خوانده است، ياد كرد.
انتهاي پيام
كد خبر: 8805-01078

http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1375511&Lang=P

«هر از گاهي بنشين» نمايانگر ترس‌ها و ترديدهاي زنان امروز است

از سوي انتشارات «مرواريد»

3 مرداد 1388 ساعت 12:18

دغدعه‌هاي زنان در جامعه امروزي همراه با ترس‌ها و ترديدها و بحران‌هاي پيش روي آنان، از جمله اختصاصات داستان‌هاي فريبا منتظر ظهور است كه به زودي در مجموعه‌اي با نام «هر از گاهي بنشين» از سوي انتشارات «مرواريد» منتشر خواهد شد.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، «هر از گاهي بنشين»، عنوان تازه‌ترين مجموعه داستان فريبا منتظر ظهور است كه همين روزها از سوي انتشارات «مرواريد» منتشر مي‌شود. اين مجموعه در‌برگيرنده 17 داستان كوتاه است كه همه آنها از نگاه يك راوي زن روايت شده‌اند. در هركدام از اين داستان‌ها به گونه‌اي با دغدغه‌هاي يك زن در موقعيت اجتماعي و فرهنگي و طبقاتي خاص مواجه هستيم. اين دغدغه‌ها، ترس‌ها و ترديدها با نگراني‌هاي شغلي و فرهنگي نيز همراه است كه ويژگي بارز داستان‌هاي اين مجموعه را شامل شده است. شيوه روايت داستان‌هاي اين مجموعه با زباني ساده و امروزي است. مجموعه داستان «هرازگاهي بنشين» 117 صفحه است و تا يكي دو هفته آينده از سوي انتشارات «مرواريد» به بازار مي‌آيد.
کد مطلب : 45782
http://www.ibna.ir/vdcf0edj.w6dtcagiiw.html