۱۰.۲۸.۱۳۸۹

بررسی آثار رسول پرویزی در هفته نامه بیرمی

ویژه نامه ققنوس که ضمیمه روزنامه بیرمی دراستان بوشهراست هربار به بررسی آثار یکی از نویسندگان و شاعران ایرانی- خطه جنوب ( که تعدادشان به هیچ وجه کم نیست!) می پردازد.
این ویژه نامه با صفحه بندی منسجم و کلاسیک ، بی هیچ ادعایی یادآور مجلات حرفه ای دهه ی 50 می باشد.
از بین ویژه نامه های منتشر شده، شماره 6 این ویژه نامه که به بررسی آثار رسول پرویزی پرداخته است به نظرم بسیار جالب آمد. چرا که از افراد صاحب نظری در موردایشان سوال شده بود، مانند فتح اله بی نیاز، حسن میرعابدینی، محمد بهارلو،امین فقیری و...
زحمت تمام گفتگوها را رضا شبانکاره بعهده اشته است و تمام مطالب ویژه نامه را بی کم وکاست در سایت بیرمی در اختیار علاقمندان قرار داده اند که جای تشکر دارد.

بخش هایی از نظرات در مورد رسول پرویزی را از نظر می گذرانیم و مطلب کامل را می توانید در سایت بخوانید:

فتح الله بی نیاز، داستان نویس و منتقد ادبی:
"شمارى از داستان‏هاى پرويزى، به‏جاى شخصيت، «تيپ» دارند و مكان و زمان نقش چندانى در ساختار روايت ندارند. مكان و زمان هست، ولى فارغ از مختصات داستانى. كنش هست ولى در حد عادى‏ترين تجربه‏هاى روزمره. اين داستان‏ها به همين دلايل بيشتر حكايت هستند» تا داستان به مفهوم «ادبيات داستانى امروز."
"زبان داستان‏ها اساسن گزارش‏گونه، مقاله‏اى و ادارى است. اما ساده است - هرچند كه گاهى هم دشوار مى‏شود."
"متأسفانه پرويزى از تكنيك فاصله مى‏گيرد و اين وجه از داستان‏نويسى را در حد قصه‏گويى باقى مى‏گذارد و اطلاعات بسيار زيادى را – معمولن هم در ابتداى داستان - مى‏آورد. قصه «تقويم عوضی» كه مى‏توانست با اندكى تمهيد - حتا در حد كارهاى چخوف - داستان خوبى شود، با يك مقدمه طولانى پر از اطلاعات شروع مى‏شود؛ همين‏طور قصه درويش باباكوهى آرام مُرد."...

امین فقیری- شیراز- داستان نویس:
"شاهکار پرویزی، نثر اوست. ساده نویسی یک نوع هنر است. بعضی ها هر کار که می کنند، نمی توانند ساده و راحت بنویسند. "
"شخصیت های قصه رسول پرویزی هیچ کدام از قشر بالای جامعه نیستند. یا دانش آموزند؛ یا معلم و ناظم و آدم های مشهور که مردم شیراز و بوشهر به خوبی آنها را می شناسند. نام گذاری ها شاید امروزه که داستان ها مدرن و پسامدرن شده اند، ایراد داشته باشد. دیگر کسی از تک سیلاب در پیشانی داستان استفاده نمی کند. اسم داستان ها همراه با رمز و راز شده است. "
"در هر صورت یاد ِ رسول، گرامی است. تقریبن باید از نسل قدیم باشی- کوچه های قلوه کاری شیراز- مدرسه هایی که حوض گرد داشتند و درکهایی با شیشه های رنگی و معلم های خوب و بد و بازار وکیل به یادت مانده باشد تا حلاوت داستان های زنده یاد رسول پرویزی را درک کنی."...
حسن میرعابدینی ، نویسنده ومحقق ادبی:
" او فقط به نقل هرچه شیرین تر خاطره می اندیشد و مثل داستان نویس های مدرن در بند شیوه های تازه شخصیت پردازی، هماهنگی صورت ومحتوا ، ایجاز و فشردگی متن از طریق در هم تنیدگی عناصر داستان برای اثرگذاری مجرد و ناب بر خواننده – آن سان که مرد نظز ادگار آلن پو – بود نیست."
قصه های او طنزی شیرین و نثری روان دارند که خیلی از جوان های مروز از آن بی بهره اند."...

۱۰.۲۳.۱۳۸۹

نقد حمیدرضا امیدی سرور بر مجموعه داستان "هرازگاهی بنشین"

ویژه نامه کتاب (الف) – خردنامه همشهری – دی وبهمن ماه 1389
صفحه 56

"هرازگاهی بنشین" مجموعه ای‌است از داستان‌هایی که میان به‌هم‌پیوسته بودن یا نبودن سرگردانند. پیوسته‌اند چون راوی همه داستان‌ها یک نفر است، شخصیت‌های مشترک دیگری نیز در برخی از داستان‌ها حضور دارند والبته زمینه مضمونی مشترکی هم دارند، چه در ایده فراگیری که در همه آنها دیده می‌شود، یعنی همان احساس ترس، تنهایی یا اندوهی که یک زن در رابطه با پیرامون خود دارد و مناسباتی که او را در موضعی منفعلانه قرار می‌دهد و این انفعالی که شخصیت اصلی داستان‌ها دچار آن است و سردی نگاه او به پیرامونش یکی از آن ویژگی‌هاست که در همه داستان‌ها کم وبیش وجود دارد... و این داستان‌ها گسسته‌اند چرا که از منظر عناصر روایی اگر نگوییم همه داستان‌ها، بیشترشان خط و ربط چندانی با هم پیدا نمی‌کنند، یعنی این که این پیوستگی را نمی‌توان با قراردادن داستان‌ها در امتداد هم یا حتی به طور موازی با هم برجسته یافت.

به نظر می‌رسد نویسنده اصراری نداشته که دستمایه مورد نظر خود را فی المثل در ساحت رمان ببیند و برای او داستان کوتاه، آن هم بدون پیوستگی تام وتمام، ظرفیت‌های بهتری به وجود می‌آورده به ویژه برای متمرکز شدن روی مایه‌هایی که اگر قرار بود در رمان مورد استفاده قرار بگیرند، تنها به اندازه خرده روایت‌هایی خود را نشان می‌دادند که چه بسا خط اصلی داستان، این خرده روایت‌ها را تحت شعاع قرار داده و از گستره توجه خواننده دور میکرد. حال آنکه در قالب داستان کوتاه و استقلال داستان‌ها از هم، این امکان وجود داشته که روی ایده‌ها و موقعیت ها دقیق شد، آنها را شکافت و در برابر خواننده گذاشت.

اهمیت این مساله وقتی بیشتر می شود که توجه داشته باشیم منتظرظهور، داستان های خود را از جایی یا مقطعی از زندگی شخصیت اصلی (راوی) آغاز می‌کند که بیشتر نویسندگان در موقعیت هایی مشابه داستان خود را در آنجا تمام می کنند. به این ترتیب نویسنده نمی‌خواهد دلایل رسیدن به چنین شرایطی را برای مخاطب بازگو کند بلکه می‌خواهد نتایج قرار داشتن در چنین موقعیتی را روایت کند واین هم البته از دیگر ویژگی های کار منتظرظهور است و امتیازی برای داستان‌هایش به حساب می‌آید.

راوی داستان، شخصیتی است خسته، درگیر ترس وملال والبته تا اندازه ای نیز منفعل که نگاهی تقریبا سرد و کم احساس به پیرامونش دارد و...
اینها مسائلی است که در نگاه اول با ویژگی های زنی که کار مطبوعاتی می‌کند وحضوری فعال در اجتماع دارد، سنخیت پیدا نمی کند و اینجاست که شاخک‌های مخاطب حساس می شوند، برای کشف آن چه احتمالا پیش از این بر راوی گذشته است.
البته با کاوش درداستان های کتاب، چیز خاصی در این زمینه دستگیر خواننده نمی‌شود واگر لااقل کدهایی در این رابطه حتی به صورتی بسیار کلی و گذرا، سر راه مخاطب قرارمی‌گرفت باداستان های کتاب بیشتر درگیر می‌شد.

گرایش به دست گذاشتن روی مایه هایی نو، استفاده از تکنیک در روایت، البته نه آن گونه که با پچیدگی‌های تحمیلی برای مخاطب دافعه ایجاد کند و همچنین نثر روان و پاکیزه منتظرظهور از ویژگی‌های داستان‌هایی است که نوید آثاری بهتر را از همین قلم، در آینده می‌دهد.
برای خواندن متن کامل نقد ایشان روی این آدرس کلیک نمایید.

۱۰.۱۳.۱۳۸۹

اعترافات زنی خسیس

اعترافات زنی خسیس
کاترین کوسه (1)
ترجمه: فرزین گازرانی
انتشارات تیرگان -1388
104 صفحه

کتاب از زبان زنی فرانسوی است که نگرانی ومشغله ی همیشگی ذهنش پول و خرج کردن است.
در فصل اول او از دزدی های دوران کودکی اش می‌گوید. دزدیدن یک شیرینی از قنادی و همدستی با یک همکلاسی برای دزدی های کوچک ... او لابه لای خاطرات خود به نحوه ی تربیتش و تشویق ها و ستایش های پدر برای پس انداز کردن وآینده نگری اش اشاره می کند.
او تمام دوران نوجوانی برای کسب درامد کار میکند و بچه های همسایه ها را نگه میدارد و البته گاهی به خاطر دزدی- که نمی توانددر برابرش مقاومت کند اخراج می‌شود.
دانشگاه می رود ، به استادی دانشگاه می رسد و نویسنده می شود. و هنوز هم به شدت مقتصد است. ناخودآگاه از رفتن به رستوران و آرایشگاه و خرید لباس های جورواجورو تفریحات پرهزینه پرهیز می کند .
در ارتباط با دوستانش این خصلت دردسر ساز می شود و از آنها نیش زبان می شنود.
زمانی که کتاب می نویسد و به ناشر می سپارد حق التحریرش را هر بار بطور کامل از ناشر میگیرد و هیچ ابا یا خجالتی در گفتگو با ناشر ندارد.
همسر امریکایی اش که درآمد چندانی ندارد و گاه هیچ درآمدی ندارد راحت دست به جیب می‌شود و به این ویژگی زن می خندد .
سعی می‌کند برادر و زن برادرش را برای شام به رستوران دعوت کند اما در رستوران فقط سالاد انتخاب می کند و در نهایت فقط هزینه غذای خودش را میپردازد و باز هم خصلت خساست بر او چیره میشود.

و در پایان می‌اندیشد شاید به خاطر خساست است که مینویسد:
"گاهی از خودم می‌پرسم که آیا از خست است که می نویسم، برای این که چیزی از دست نرود، برای بازیابی و سودآور کردن آن چه برایم اتفاق می‌افتد، برای جمع کردن گذشته ام ...
چون با نوشتن به جز وقتم چیز دیگری خرج نمی کنم ...
واژگان را هم پس انداز می‌کنم. همیشه می‌ترسم پرحرفی کنم. سبکم، صرفه جویانه است. زیاده گویی مرا می‌ترساند. مستقیم به هدف می‌زنم. مثل مته موضوع مورد نظرم را سوراخ می‌کنم."

در مورد نویسنده:
"کاترین کوسه" سال گذشته موفق به دریافت جایزه ادبي گنكور دبيرستاني‌هاي فرانسه براي رمان «آينده‌اي درخشان» شد. اين جايزه هر سال به بهترين رمان منتشر شده در كشور فرانسه جايزه مي‌دهد و هيأت داوران آن از 500 دبيرستاني از 55 دبيرستان در كشور فرانسه تشكيل شده است.
(1)Cusset,Catherine

۱۰.۰۵.۱۳۸۹

مجله رودکی دی ماه1389 - شماره ی 19 و 20

ناگفته هایی از زندگی خسرو گلسرخی / زندگی، شعر و نمایشنامه های ویلیام باتلر ییتس / یادداشتی از ناصر فکوهی / داستانی ازناتاشا امیری / و... / و معرفی: فرحناز اصغری سرابی (شاعر) و فریبا منتظرظهور(داستان نویس)

به همراه آثاری از:مهسا زهیری، هادی مومنی و....

............................................................................

مجله همشهری داستان دی ماه 1389 منتشر شد

شماره دی ماه با روجلد بسیار زیبایی به انضمام یک کتاب داستان هدیه به مناسبت شب یلدا در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.
در این شماره علاوه بر داستان ها ، روایت‌های داستانی ، روایت‌های مستند ، گفتگوی بسیار خواندنی با کورت وونه‌گات درباره خودش، جنگ و هنر داستان نویسی می توانید بخوانید.

روایت شعر (مریم مومنی)

روزهای بارانی
شاعر پرور است
برف
نویسنده های بزرگ خلق می کند
داستان های پاورقی
محصول روزهای آفتابی
رنگین کمان
مخصوص قصه های کودکان
رعدو برق
کارآگاه ها را وارد نوشته می کند
توفان فیلسوف می زاید
(.... بقیه را در مجله بخوانید)

قسمتی از سرمقاله (نفیسه مرشدزاده):
حسرت می خورم. به این که می تواند فکر خودش را بکند، به سلیقه خودش اطمینان دارد، به رهایی اش حسادت می‌کنم. می تواند چهارچوب های بیهوده را به رسمیت نشناسد و از عجیب بودن نترسد. چه حسرت ساده ای:" آدم فکر خودش را بکند."

۹.۱۱.۱۳۸۹

معجونی از لمپنیسم و شبه تکنیک

این نظر در پست قبل موجب شد تا نظرم را بنویسم .

ناشناس گفت:
من به آقای هانریش بل پیشنهاد میکنم یک سفری به ایران تشریف بیاورند و یک دوره تکمیلی "ریاکاری سازماندهی شده " رادر خدمت روشلفکرهای ایرانی پاس کنند. من مطمئن هستم ایشان بعد این دوره یاد میگیرند چطوری میشود همه چیز را با هم بود. همزمان اگر به صرفه باشد هم غمگین بود و هم شادمان یا در آن واحد به هرکدام تبدیل شد ،به مقتضای اینکه به صرفه است و یا نیست. مثلآ جایزه دولتی را دودستی نه چهار دست پا گرفت و پز روشنفکر سوپر انقلابی داد و یا مسئول فلان سایت فیلتر شده به اصطلاح آزادیخواه ادبی بود ولی دم خروس حکومت از توی سایت بیرون بیاید و یا اصلاح طلب بودوادعای ضد سانسور بودن داشت و مسئول ممیزی کتاب هادر ارشاد بود و همینطور مثل همین پرچم سه رنگ ایران بین سبز و سرخ و سفید و سیاه و آبی و بنفش (شد 6 رنگ !!)بند بازی کرد و البته به مقتضای منافع مادی و معنوی!!
دسامبر ۱, ۲۰۱۰، ساعت ۱۸:۲۰
به نظرم ورود معجونی که ترکیبی از لمپنیسم پوپولیستی و شبه تکنیک است به حوزه ی ادبیات باعث شده ادبیات جدید خیلی مبتذلی خلق شود که ربطی به ادبیات عامه پسند که همراه خود بار اخلاقی و نصیحت گونه‌گی داشت، ندارد.
وجود چنین ادبیاتی (ترکیبی از لمپنیسم و شبه تکنیک) چون مابه ازاء بیرونی دارد و شاید قشری از جامعه را نشان می دهد مهم نیست اما به عرش بردن و تمام صفحات ادبی روزنامه ها را به تبلیغ این نوع ادبیات اختصاص دادن، عادی نیست.
در یک شرایط طبیعی و عادی شاید هر کتاب متوسطی قادر باشد جای خود را در بین مخاطبین باز کند اما بزرگواران متوجه نیستند ( یا وانمود می کنند که متوجه نیستند) که شرایط بازار کتاب طبیعی نیست. بازار نشر و توزیع و رسانه و تبلیغ آن چنان در چنگ هشت پای مافیاست که کتاب های مستقل هیچ امکانی برای خوانده شدن ودیده شدن پیدا نمی کنند و اصلا قبول ندارم که " کتاب اگر خوب باشد دیده می شود و کتاب هایی که جایزه می برند خوب هستند"
سیطره ی مافیای ادبیات ایران بر چاپ ،توزیع ، صدور مجوز و تبلیغات رسانه ای جا را برای هر صدای مستقل تنگ کرده و با نوعی سانسور مضاعف، امکان ارتباط بین ادبیات مستقل را با مخاطب مختل کرده است.
بی هیچ شک و شبهه ای این روند بدور از منافع مادی نمی تواند باشد.

۹.۰۸.۱۳۸۹

چهره‌ی غمگین من


"هنگامی که در بندر ایستاده و سرگرم تماشای کاکائی‌ها بودم چهره‌ی غمگین من نظر پاسبانی را جلب کرد...من کاکائی خاصی را در نظر گرفته بودم و به پرواز او دقت می‌کردم... دستی آمرانه روی شانه ام قرار گرفت و صدائی گفت:" با من بیایید!" ...
گفتند: "طبق قانون شما مجبورید که احساس خوشبختی کنید"
پرسیدند: " آخرین شغل؟"
" زندانی"
"تاریخ آزادی و محل زندان؟"
" دیروز، ساختمان 12، سلول 13"
حکم آزادی را از جیبم بیرون آوردم.
" جرم دفعه پیش؟"
" قیافه‌ی بشاش - دفعه پیش قیافه‌ی بشاش من در روزی که دستور داده شده بود سوگواری عمومی باشد – یعنی روز مرگ رئیس دولت- توجه پلیس را به خود جلب کرد"
" مدت محکومیت؟"
" پنج سال"
آنها مرا کتک زدند ... و به جرم داشتن چهره‌ی غمگین به ده سال زندان محکوم کردند. همچنانکه پنج سال پیش از آن مرا به دلیل داشتن چهره ی بشاش به پنج سال زندان محکوم کرده بودند. باید سعی کنم که این بار دیگر چهره ای نداشته باشم..."

قسمت‍هایی از داستان چهره‌ی غمگین من - هاینریش بل – ترجمه‌ی دکتر تورج رهنما

۸.۱۵.۱۳۸۹

ترانه ای از فردا

ترانه های نو

نیمروز می‌گوید: "من تشنه ء سایه ام!"
ماه می‌گوید: "من تشنه ء ستاره‌ها"
چشمهء بلور در اشتیاق لب‌ها
و آه در حسرت باد.

من تشنهء عطر و خنده ام.
تشنهء ترانه‌های نو
نه ماه و سوسن‌ها
و نه عشق‌های رفته ز دست.

ترانه ای از فردا که بلرزه اندازد
آب ساکن و آرام فردا را.
و لبریز کند با امید
خیزاب‌ها و مانداب‌ها را.

ترانه ای روشن و رسیده
پر اندیشه
بری ز هر اندوهناکی و هراس
و بدور از خیال و خواب.

ترانه ای که بی تن ِ غزل پر کند
سکوت را با طنین خنده‌ها
( فواجی از کبوتران ِ کور
رهسپار راز)

ترانه ای که در جهان چیزها بدمد
و در جان ِ بادها
و سرانجام بیاساید
در شادمانی ِ دل ِ جاودان.

فدریکو گارسیا لورکا- مترجم : خسرو ناقد
از مجموعه : در سایه ماه و مرگ

۷.۳۰.۱۳۸۹

خرد نامه - داستان همشهری


اگر خود را زیادی جدی بگیریم، دیگر آزادی در کار نیست، زندان است، خفقان است. آدم دیگر واقعا "اختیارش دست خودش نیست". دیگر جم نمی خورد، گیر کرده، به چیزها چسبیده است، دیگر فاصله لازم را برای دیدن ندارد. باید نیمه جدی بود. - اوژن یونسکو-

داستان "درد سر" ( ژانر فانتزی) در همشهری داستان آبان ماه منتشر شد. این داستان را در سال 89 نوشته ام.
علاوه بر مطالب خواندنی و جالب مجله، خواندن پیام خانم مرشد زاده – سردبیرماهنامه، در مورد ژانر فانتزی را فراموش نکنید.

۷.۲۴.۱۳۸۹

اوژن یونسکو

ادبیات چی فقط کسی است که آن چه دیگران با خود می گویند یا زمزمه می کنند با صدای بلند می گوید.

۷.۱۶.۱۳۸۹

کودکان کار و خیابان ، کودکان محروم نه متکدی

کودکان کار متکدی نیستند ،آنها نان بازوان کوچک خود را به خانه می‌برند. این تصور نا به جا (که حتی بین برخی از اعضای انجمن های حمایت از کودکان وجود دارد) پندار نادرست و ساده انگارانه ای بیش نیست.
بخشی از کودکان کار که در خیابان به دست فروشی می‌پردازند و فال و آدامس وجوراب می‌فروشند ، تنها بخش در معرض دید و در دسترس کودکان کارهستند. بخش اعظم آنها در کارگاه های نمور و تاریک در گوشه هایی از شهر که هرگز پای بسیاری از مردم شهری به انجا نرسیده است روز را شب می‌کنند.
در روستاها پسرانودختران زیادی در بخش کشاورزی کار می‌کنند، در شهرها پسران زیادی در کارگاه های تولید کیف و کفش مشغول کار هستند و دختران زیادی پشت چرخ خیاطی ها نشسته اند، با خمیر و کاغذ، گل می‌سازند، جوراب اتو وجفت می کنند، قند می شکنند. و برخی از آنها خرید و فروش می‌شوند. تعداد زیادی از نوجوانان برای جمع آوری زباله و باربری به کار گرفته می‌شوند و حتی در توزیع مواد مخدر از دستان کوچک ایشان استفاده می‌شود.
عکس ها از کوچه های خیابان ناصر خسرو در شهر تهران است که چهاریا پنج سال پیش گرفته ام.
این کودکان با وجود محرومیت فراوان، نه کم هوشند نه خلافکار. آنها فقط به معنای واقعی کلمه محرومند. از غذا، مسکن، آموزش و مهرخانواده و جامعه بهره ای ندارند. و اگر با این اندازه از محرومیت رشد کنند ناگزیرفردا برخی خلافکار می شوند وبرخی متکدی.
اگر میتوانیم ، دست شان را بگیریم.
پانویس: نوشته ی من به معنای تایید کارکودکان نیست. بی شک کاردر سنین کودکی آسیب های جدی جبران ناپذیری به روح وجسم کودک می‌زند.

روز جهانی کودک بر همه ی کودکان به ویژه کودکان کار و خیابان مبارک باد

۶.۲۹.۱۳۸۹

این روزها

نوشتن رمان جدیدی را شروع کردم. آرام بخش تر و سکر آورتر از نوشتن چیزی نیست.
کلنجار رفتن با گره های داستانی و سر وسامان دادن به طرح.
عاشق شخصیت هایش شدن و این که دلت میخواهد از هر گزندی دورشان کنی.
فکر کردن به رنگ چشم ها و فرم دست هایشان. فکر کردن به کوچه و خیابانی که در آن قدم بر میدارند و جایی که قرار است سرانجام بروند. ذره ذره تراش دادن ِ این مجسمه.
شعف آورتر از نوشتن چیزی نیست.

۶.۲۳.۱۳۸۹

کلاف سردرگم

حقیقت پروسه نویسندگی ...
چاره ای ندارم که برای توصیفش به این تعبیرمتوسل شوم: "کلاف سردرگم"، حالت گیجی مداوم که بی وقفه ادامه پیدا می‌کند، وقتی مشغول خرید هستید، آشپزی می‌کنید یا هرکار دیگری. کتاب می‌خوانید اما یکباره می‌بینید کتاب خودش را کنار کشیده است. دوباره همان کلاف سردرگم. سیاهی خلاق. غیر قابل گفت وگو.
در نمای کلی زندگی من، کاغذ هایی که دور ریخته می‌شوند کجا هستند؟ کسی آنها را می بیند؟ داستان های نا مشروعی که در بدو حیات محکوم به تبعید به سطل کاغذهای باطله هستند.
ایده هایی که برای یکی دو روز یا یک هفته در ذهن زندگی کرده اند اما هیچ گاه به دنیا نیامده‌اند و به باطله ها می‌پیوندند. این چه نوعی از حیات است؟ چرا یک صفحه حیات پیدا می کند و یک صفحه دیگر نه؟ این چگونه هستی ای است که جایی در عمق، دور از دید ما، در روح اینها دمیده می‌شود و از عشق تغذیه می‌کند؟

سقف بالای سرت را نگه دار – دوریس لسینگ – ترجمه مینا فرشید نیک
داستان همشهری – تیرماه 89

۶.۱۵.۱۳۸۹

رویا


رویاهاتو از دست نده
واسه این که اگه رویاهات از دست برن
زندگی عین بیابون برهوتی میشه
که برفا توش یخ زده باشن.

رویاهاتو از دس نده
واسه این که اگه رویاها بمیرن
زندگی عین بال بریده ی یه مرغ میشه
که دیگه، مگه پروازو به خواب ببینه.

رویاهاتو از دست نده.


لنگستن هیوز - شاملو

۶.۰۳.۱۳۸۹

"مادرم لیلی" غیر قابل چاپ اعلام شد

خبرگزاري دانشجويان ايران
تهران سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
1389/06/03

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به گفته‌ي نويسنده، نگارش اين رمان با نام «مادرم ليلي» دو سال طول كشيده و اخيرا به ناشر كتاب، مرواريد، اعلام شده است كه كتاب اجازه‌ي انتشار ندارد.
او افزود: داستانم هيچ چيز خاصي ندارد كه بخواهد توقيف شود. درامي اجتماعي - تاريخي است كه به روايت استبداد دوران پهلوي مي‌پردازد؛ ماجراي زني را روايت مي‌كنم كه در وضعيت استبدادي دوران پهلوي با تنگنا‌هاي بي‌شماري مواجه است. من هم در ايران زندگي مي‌كنم و با مناسبات و ضوابط كار نوشتن در سرزمينم آشنا هستم و خط‌ قرمز‌هاي عرف را مي‌شناسم؛ از اين‌رو معتقدم اثري مغاير با قانون توليد نكرده‌ام كه مشمول اين حكم باشد.
منتظرظهور توضيح داد: ارديبهشت‌ماه سال جاري ناشر رمانم را براي دريافت مجوز ارسال كرد و خيلي زود يعني آخر تيرماه اعلام شد كتاب غيرقابل چاپ است. من، ناشر رمان و دوستاني كه كتاب را مطالعه‌ كرده بودند، از اين نظر شوكه شديم و حسابي تعجب كرديم. به همراه نماينده‌ي ناشر براي مذاكره با مسؤولان اداره‌ي كتاب مراجعه كردم؛ اما كسي نبود كه پاسخ دهد و فقط گفتند كه اعتراضم را مكتوب كنم تا به آن رسيدگي شود.
اين داستان‌نويس با اين ابراز اميدواري كه نخستين رمانش مجوز نشر بگيرد، گفت، خواستار اين است كه كتابش با سعه‌ي صدر بررسي شود.
پيش‌تر از فريبا منتظرظهور، مجموعه‌ي داستان «هر از گاهي بنشين» از سوي نشر يادشده منتشر شده است.
انتهاي پيام
كد خبر: 8905-16998

یادداشتی بر مجموعه داستان "هرازگاهی بنشین" / علی رشوند

1389/06/03

مجموعه داستان هرازگاهي بنشين شامل هفده داستان به نام‌هاي دلبستگي ساده است، دست‌هايش، تازه وارد، چرتكه، لكنت، سنگ‌چين، ژانتي، سايه‌اي درتاريكي، به دنبال خورشيد، سكوت، تداعي، شهر‌نشينان، شط- رنج، برنده نهايي، شهاب، پايان و هرازگاهي بنشين است.
بيشتر داستان‌هاي اين مجموعه، تم اجتماعي دارند. داستان‌ها باور‌پذير و بيان‌كننده مشكلات و خاطراتي است كه راوي در عرصه زندگي خانوادگي و كاري با ديگران دارد. براي اجتناب از كلي‌گويي به بررسي دو داستان مجموعه مي‌پردازم:
داستان هرازگاهي بنشين آخرين داستان مجموعه است كه نام كتاب مفتخر به همين نام است و به سليقه و انتخاب بنده از بهترين داستان‌هاي مجموعه به شمار مي‌رود. اين داستان، اعتراف و اعتراض راوي است نسبت به ايفاي نقشي كه از او انتظار مي‌رود ولي او خود را ناتوان و ناموفق نسبت به آن مي‌يابد. راوي، زماني مادراني را كه به خوبي از عهده نقش مادرانه خويش درقبال فرزندان برنمي‌آمدند به باد انتقاد و سرزنش مي‌گرفته، حال در وضعيتي است كه خودش نيز درحق همسر و فرزندان كوتاهي مي‌كند. راوي حتي از تكرار نويسندگي و نوشتن داستان‌هاي كوتاه نيز شكوه مي‌كند. داستان هرازگاهي بنشين داستان متفاوت بودن است. متفاوت بودني كه اگر از حد متعارفش بالا رود حتي زندگي عادي و آرامش آن را خدشه دار مي‌كند. داستان هرازگاهي بنشين روايت استيصال آدم‌هاست درگذران زندگي. سرزنش راوي در داستان اوج بازگشت به خويشتن است كه كلاه خود را قاضي مي‌كند كه قضاوتها در گذر زمان صداقت و سنديت خود را اثبات مي‌كنند. از آنجا كه جهان ما انعكاس‌يافته از رفتار ماست و هر عملي عكس‌العملي دارد، در داستان بي‌تفاوتي راوي نسبت به زندگيش باعث اعتراض اطرافيان از جمله فرزندش مي‌شود.
دريك نگاه كلي داستان هرازگاهي بنشين داستان بسياري از مردان و زنان معاصر است كه در زندگي زناشويي اسير دايره تكرار مي‌شوند و هنر زندگي در تكرار را ياد نگرفته‌اند و حقا كه يك عاشقانه آرام نويسنده نادر ابراهيمي نسخه‌اي است بي‌بديل در بازگرداندن آنها به زندگي و جديت گرفتن آن.
تم اصلي داستان تنهايي است. باور پذيري داستان مشكل است. انسان امروز بيش از هميشه تنهاست. چه اينكه خوب مي‌دانيم تنهايي انسان امروز ريشه در اقتضائات عصر صنعتي و فراصنعتي دارد. همين قدر بگويم، موبايل و تلفن، ديد و بازديدها بين اقوام و فاميل را كم كرده و نوعي تنهايي تحميلي برانسان سايه انداخته است.
در داستان دلبستگي ساده است راوي خانم خانه‌داري است كه از فرط تنهايي به مگس پناه مي‌برد و به‌رغم هنجارهاي موجود در جامعه كه آن را كثيف مي‌شمارد، راوي مگس را عزيز و محترم مي‌شمارد. از طرفي در داستان دلبستگي ساده است مگس نماد مظلوميت است. حيواني كه همواره مورد غضب انسان است. مگس اگر حامل كثيفي است، مسبب اصلي آلودگي و كثافات، خود انسان است كه باقي‌مانده مصارف غذايي خودرا به صورت آشغال و ضايعات در طبيعت رها مي‌كند و مگس هم دراثر ارتزاق آن مي‌شود موجودي كثيف، حامل ميكروب. او فقط نقش حامل را دارد. در داستان دلبستگي ساده است تلويزيون صحنه جنگ را نشان مي‌دهد كه دراين مشابهت –كشتار انسان و مگس – نويسنده به درندگي و عصيان طلبي انسان امروز كه درگستره جهان پيرامونش نه تنها مگس بلكه همنوعان نيز قرباني مي‌شوند اعتراض مي‌كند.

۵.۳۱.۱۳۸۹

درد

من درد بوده ام همه
من درد بوده ام.
گفتی پوست واره ای
استوار به دردی،
چونان طبل
خالی وفریادگر
درون ِ مرا
که خراشید
تام
تام از درد
بینبارد؟
و هراندام ام از شکنجه ی فسفرین ِ درد
مشخص بود.
( احمد شاملو )

تهران – دفتر بیمه تامین اجتماعی:
مردی سی و پنج ساله کنار باجه ی شماره 2 می‌ایستد تا دفترچه‌ی بیمه بگیرد. جوانی که آنسوی میز ایستاده و پاسخگوست می گوید: "لطفا شناسنامه و عکس" و فرمی را به سمتِ سی ساله سُر میدهد. سی و پنج ساله دست می کند توی کیف سامسونت کهنه اش و شناسنامه و عکسی بیرون می کشد و سرگرم پر کردن فرم می شود. کت و شلوار مشکی بد دوختی پوشیده ، کفش مردانه ی نوک تیزی پا کرده، موهایش مشکی ولی خاک گرفته است و نگاهش کمی وقیح – شبیه مردانی که اطراف تهران باموبایل گوسفند زنده می فروشند. شاید هم کارگر کارگاهی که با خاک وسنگ وآجر سروکار دارد.
سی و پنج ساله فرم پرشده را همراه شناسنامه و عکس به سمتِ جوان می سراند. عکس، دختر بچه ای با چشمان درشت سیاه است که با روسری بزرگی موهایش را پوشانده و مبهوت به دوربین نگاه می کند.
جوان فرم را با شناسنامه تطبیق می دهد، اطلاعات را توی رایانه وارد می کند و می پرسد: " چرا نوشتی همسر! درستش کن. بیا این خودکار رو بگیر"
سی و پنج ساله با لبخند مرموزی جواب می دهد:"خب همسره دیگه!"
جوان مبهوت دوباره به شناسنامه با دقت نگاهی می اندازد و می گوید: " متولد هزار و سیصد و... هفتاد و شش!" و نگاهش می ماند روی صورت سی و پنج ساله. انگار میگوید:" بیشعور! احمق! کثافت!"
گوسفند فروش سکوت می کند. درچهره اش نشانی از شرمساری نیست. شناسنامه را توی کیف سامسونت بر میگرداند.
زنی که کنارش ایستاده با صدای بلند حساب می کند: "هزار و سیصد و هشتاد و نه منهای هزارو سیصد و هفتاد و...."
جوان می گوید: "سیزده! سیزده سالشه . همسرش!"
زن جواب میدهد : " واای! جای تعجب داره"
دیگری می گوید:" جای تاسف داره. ما عقب مانده ایم"
گوسفند فروش دفترچه ی بیمه همسرش را میگیرد و توی کیف میگذارد. خوب میداند که زنش تا بیست سالگی هزار بار به این دفترچه نیاز دارد. هزار بار این دفترچه را ازکیف سامسونت بیرون خواهد کشید .
وقتی شکمش بزرگ شود،وقتی از سوء تغذیه و کم خونی پاهایش سست شود، وقتی بدنش زیر کتک کبود شود ودست وپایش بشکند ، وقتی بدنش با آب جوش بسوزد، وقتی سرطان بگیرد، رماتیسم بگیرد، ...این گوسفند فروش دفترچه را بیرون می کشد و دخترک را بر میگرداند به بازی زشت سرنوشت.
شاید دختر بچه امروز از دیدن این ذفترچه شاد شود. شاید عکس خودش را در صفحه ی اول خوب نگاه کند و به نگاهش یا بینی اش بخندد. حتی شاید با دفترچه بازی کند وبرای دفترچه قصه بسازد . توی قصه شاید این دفترچه ازمرگ نجاتش بدهد...
اما این دفترچه نجاتش نمیدهد
فقط قانون می تواند جلوی این نوع عقب ماندگی های جامعه ی ما را بگیرد. قانون می تواند ازدواج کودکان ( در تعریف بین المللی به افراد زیر 18 سال میگویند) راممنوع کند.

مرتبط : http://gejagunduz.blogfa.com/post-92.aspx

سپاس ازنویسنده ی گرامی آقای علی رشوند برای داستانک سپیده و سعیده

۵.۲۹.۱۳۸۹

کولی


تا آن جا که در خاطر دارم
سراسر دنیا را با چادر خویش گشته ام
و در جستجوی عشق ومحبت
وعدالت و خوشبختی بوده ام
همراه با زندگی بزرگ شده ام
اما عشق حقیقی را نیافته ام
و این کلمه را نشنیده ام که
حقیقت کولی در کجاست؟

رسیم سجیک – ویژه نامه کولی ها – پیام یونسکو

۵.۲۷.۱۳۸۹

از دوکه حرف می زنم، از چه حرف می زنم

هاروکی موراکامی
مترجم: مجتبی ویسی
نشر چشمه – 180 صفحه – 3800 تومان

" عنوان این کتاب از یک مجموعه داستان اثر نویسنده ی محبوبم ریموند کارور گرفته شده است تحت عنوان از عشق که حرف می زنم از چه حرف می زنم " ( ص 179)
هاروکی موراکامی 60 ساله است و از سی سالگی هر روز میدود. همراه با دویدن به موسیقی گوش میسپارد، رمانش را پیش می برد و افکارش را نظم میدهد. می گوید ده سال است که ایده ی نوشتن کتابی در مورد " دو" را در ذهنش پرورانده است.
او که در جوانی با کمک همسرش یک کلوپ را اداره می کرده ناگهان تصمیم میگیرد رمان بنویسد. بعد از نوشتن دومین رمان و استقبال خوانندگان، کلوپ را میفروشد و بصورت حرفه ای به نویسندگی میپردازد. همزمان سیگار را که سالها آلوده اش بوده کنار میگذارد و دویدن را که ورزش مورد علاقه اش بوده جایگزین می کند.
سی سال تمام هرروز بی وقفه ساعاتی از روز می دود. با دویدن به سلامت و هماهنگی جسم و ذهن می رسد و این گونه، رمان هایش را با تفکر و آرامش خلق می کند.شاید فقط یک ژاپنی قادر به اجرای چنین انضباطی در زندگی باشد.
موراکامی نظرش را در مورد اهمیت ورزش در زندگی ، شعارگونه به ما تحمیل نمی کند. فرصتی فراهم میکند تا در لذت دویدن با او سهیم شویم .
هر کسی با خواندن این رمان وسوسه می شود بدود ، شنا کند یا چند ساعتی روی دوچرخه بنشیند و پدال بزند. بخصوص اگراین روزها اوقات خوبی را نمی گذراند.
"هرگاه با قضاوتی ناعادلانه روبه رو می شوم ویا کسی که به او اعتماد دارم شرایطم را درک نمی کند کمی بشتر از حد معمول می دوم. انگار بخواهم آن بخش از نارضایتی درونی را از راه خستگی جسم از خود دور کنم." ( ص 33)
او درانجام تمرینات خود آن قدر ممارست می کند که به مرور تبدیل به یک دونده‌ی حرفه ای می شود و در مسابقات متعدد از جمله دو ماراتن به عنوان یک رمان نویس دونده شرکت می کند.
" من دیگر نه جوانی هستم که فکروذکرش یکسره شکستن رکورد باشد ونه فردی بی اختیار وناتوان که فقط تظاهر به انجام کاری کند. کمابیش نویسنده ای حرفه ای هستم ( و صادق، به احتمال زیاد) که محدودیت های خود را می شناسد و می خواهد تا حد امکان بر توانایی ها و نیروهای خود تکیه کند." (ص 123)
در این رمان موراکامی علاوه بر اهمیت و زیبایی و پویایی ورزش، آموزه هایی برای رمان نویس شدن به ما می دهد. موراکامی معتقد است برای رمان نویس شدن فقط استعداد کافی نیست بلکه علاوه بر استعداد باید تمرکز و استمرار داشت.
نویسنده دراین رمان امید،حرکت، تلاش ،تمرکز و انضباط را نمایش میدهد.

۵.۲۳.۱۳۸۹

کارِگِل

ایوان کلیما
ترجمه: فروغ پوریاوری
نشر آگه -5700 تومان

کتاب شامل شش داستان است. نام داستان ها شغل هایی ست که نویسنده تجربه شان کرده: "قاچاقچی، نقاش، باستان شناس،راننده لوکوموتیو، پیک، مساح"
داستان "قاچاقچی" را بیش از بقیه دوست داشتم. این داستان در مورد سانسور وقوانین محدود کننده است.
راوی، نویسنده ای اهل چک است که با تاجری به نام نیکلاس دوست می‌شود. نیکلاس در بازگشت از سفرهای خارج از کشورش، کالاهای مورد نیاز دوستان و از جمله کتاب های ممنوع را برای نویسندگان بصورت قاچاق وارد می‌کند.
زن نیکلاس دختری آرژانتینی ست و عاشق ادبیات.
در این داستان ایوان کلیما بصورت موازی از سانسور و قاچاق کتاب در دو قرن پیش سخن میگوید و عنوان می کند که تغییرزیادی در این دو قرن صورت نگرفته، جز این که آن زمان اگر سه کتاب قاچاق می شد حالا سه ساک کتاب قاچاق می شود.
او به مرزبندی ها و قوانین ومحدودیت‌ها در تمام جهان اشاره می‌کند. خروج دشوار همسر نیکلاس از آرژانتین با شناسنامه جعلی، مرز اسرائیل و سختگیری مرزبان‌ها زمانی که به آنجا سفر کردند، اردوگاه های کار اجباری قاره اروپا ، …

"سالهاست با کسانی که کتاب را به مواد منفجره ومواد مخدر تشبیه می کنند یکریز بحث می کنم. در خلال این مدت نطق بلند بالایی آماده کرده ام که در آن از آزادی آفرینش که بخشی از زندگی درست و محترمانه است دفاع می کنم اما هیچ موقعیتی نداشته ام که این نطق را ایراد کنم. حالا وسوسه ایرادش نیرومند است. اما نباید مقهورش بشوم. سپردن اعتقاداتم به این مردهای اونیفورم پوش حالا هم درست مثل دو قرن و نیم پیش کار ابلهانه ای است." ص 35

کلیما علاوه بر این که داستان را با جزئی نگری پیش می‌برد، نگاه فلسفی و عمیقش بر نوشتارنیز حاکم است.
داستان ها پر است از نشانه ها و اشاره هایی زیر پوستی است.
و در پایان به ما نشان می دهد: "همچنان که اقلام بیشتری ممنوع می شوند غیر حرفه ای های بیشتری قاچاق را پیشه‌ی خود می سازند." ص 13

در داستان " نقاش" راوی تصمیم می گیرد بعد از سالها دوباره نقاشی بکشد. راوی نویسنده ای ست که فکر می کند دیگر چیزی برای نوشتن نمانده و هر چه باید نوشته میشد قبلا نوشته شده است و روی آوردن نویسندگان جدید به ژانر وحشت و هنزمندان به سبک های جدید برای بیان همان مفاهیم بی فایده است.
راوی با بوم و رنگ به دشتی میرود. همان زمان که او دارد منظره ای را نقاشی می کند دختری از کنارش می گذرد و خودش را زیر قطار می اندازد.
راوی دوباره این سوال را پیش روی ما می گذارد که آیا هنرمندانِ امروز در حال تکرار گذشته و انجامِ کاری بیهوده نیستند؟

۴.۲۳.۱۳۸۹

ببر سفید

نویسنده: آراویند آدیگا
ترجمه: مژده دقیقی
انتشارات نیلوفر - 5800 تومان - 286 صفحه

راوی داستان "بالرام حلوایی" در روستایی از منطقه گایا در هندوستان به دنیا آمده‌است. منطقه‌ای که روزی بودا در آن جا زیر درختی نشست و بودیسم آغاز شد.
آدم های کتاب دو گروه بیشتر نیستند: دارا وندار.
ندارها دوروبرزباله‌ها و فاضلاب وبین جانوران موذی پرسه می‌زنند، گرسنگی و بیماری می‌کشند و سرانجام گوشه‌ای در تنهایی از پا درمی‌آیند. کنار خیابان به دنیا می ‌آیند، کنار خیابان زندگی می کنند وکنار خیابان می‌میرند.
ثروتمندان هم غرق در سیاست و تباهی، کارآفرینی می کنند!

"از فکر جسم کیشان بیرون نمی آمدم. آنها داشتند او را توی آن خانه زنده زنده می خوردند!همان بلایی را سرش می‌آوردند که سر پدر آوردند- اورا از درون تهی کردند و ضعیف و ناتوان رهایش کردند تا آن که سل گرفت وکف زمین بیمارستان دولتی، در انتظار دکتری که معاینه اش کند در حالی که روی این دیوارو آن دیوار خون قی می کرد جان داد"
صفحه 81

بالرام، پسربچه ای متفاوت، مانند ببری سفید در یک جنگل است. او می‌کوشد خودش را از فقر نجات دهد اما نمی تواند از کاست ، پیشینه‌ وخانواده‌ی خود فرار کند.
خدمتکار و راننده‌ی ارباب‌ها می‌شود.
هرجا می‌رود این ها را با خود یدک می‌کشد. هرچه از روزهای عمرش می‌گذرد بیشتر اختلاف طبقاتی و خفت و خواری تحمیل شده بر طبقه ی فرودست جامعه را در اطرافش حس می‌کند. تحقیری که برای آدمهای درون این طبقه عادی و پذیرفته شده است.
سرنوشت و معیارهایش به مرور با سرنوشت و معیارهای اربابش تغییر می‌کند و هم‎‌سو می‌شود.
ولی سرانجام این ببرسفید به خیال خود از قفس می‌گریزد.

امروز او در دفتر کارش در بنگلور نشسته و از رادیو می‌شنود که "جیاباوئو – نخست وزیر چین" تصمیم گرفته به هندوستان سفر کند و بنگلور را از نزدیک بیند و با مردم کارآفرین هند آشنا شود.
"بالرام" هفت شب در دفترکار خود می‌نشیند، شب زنده داری می‌کند و نامه ای برای "جیابائو" می‌نویسد. در این نامه سرگذشت خود را شرح می دهد و جامعه‌ی هند را با صراحت کالبدشکافی می‌کند.
" ببر سفید" نقد تندی از جامعه ی هند است. "آدیگا" – نویسنده ی کتاب، قلمی طناز و منتقد دارد و نوع روایتش بی شباهت به "هرتا مولر" نیست. با این تفاوت که "هرتا مولر" نثری شاعرانه تر، نگاهی سیاسی‌تر وبرداشتی فلسفی‌تر و شاید عمیق تر از جامعه‌ی رومانی دارد.
حتی از نظر اجتماعی و عریان کردن اختلاف طبقاتی بی شباهت به "خالد حسینی" در "بادبادک باز" از جامعه‌ی افغانستان نیست.
هرتا مولر، آراویند آدیگا و خالد حسینی شاهد این مدعا هستند که هنوز هم درونمایه، زبان، جسارت و طنازی حرف اول و آخر را در ادبیات می‌زنند.
معرفی دیگری ازاین کتاب را می توانید در وبلاگ پوست انداختن و وبلاگ حامد اسماعیلیون بخوانید.