۲.۱۹.۱۳۸۹

زنی به نام "فرزانه"

"داستان هایی از جنس زندگی" عنوان یادداشتی‌ست که الاهه دهنوی - دوست مترجم و نویسنده‌ام با نگاهی مهرآمیز بر کتاب "هرازگاهی بنشین" نوشته است
و 22 اردیبهشت در روزنامه تهران امروز و 11 خرداد در روزنامه فرهیختگان به چاپ رسیده است.

داستان‌هايي از جنس زندگي
الاهه دهنوي - نويسنده و مترجم:
مجموعه داستان «هرازگاهي بنشين» فريبا منتظرظهور را دوست داشتم. داستان‌هاي اين مجموعه، روايت‌هايي ساده و زباني پيراسته دارند و در هيچ‌كدام آنها تلاشي از سوي نويسنده براي متفاوت جلوه كردن و تاكيد بر جنبه‌هاي فرمي ديده نمي‌شود. اما نقطه قوت داستان‌ها نگاه تيزبين و ظريف نويسنده است كه از اتفاقات روزمره، لحظه‌هايي را هوشمندانه جاودانه مي‌كند.
اين مجموعه از 17 داستان تشكيل شده كه بعضي از آنها پيوسته هستند. راوي اين داستان‌هاي پيوسته زني به نام فرزانه است كه شخصيت اصلي هم هست. استفاده از راوي اول شخص انتخاب بجايي بوده، چون هر داستان بازتاب درونيات خود اوست. نام فرزانه به معناي دانا دو وجه متفاوت دارد: انساني عاقل است كه نگاهي عميق و ريزبين دارد و با تفكر دنيا را مي‌نگرد؛ و به معناي سنتي فرزانه كسي است كه جواب سوالات را مي‌داند و راه‌حل ارائه مي‌دهد. فرزانه در داستان‌هاي پيوسته اين مجموعه، زني است كه از روزمرگي مي‌ترسد، نگاهي عميق و ريزبين دارد و با تأمل به اطرافش مي‌نگرد. ولي در جايگاه انساني در دنياي مدرن از او انتظار نمي‌رود كه قادر به حل معضلات اطرافش باشد. داستان‌ها حادثه‌محور نيستند؛ تحولاتي كه در آنها رخ مي‌دهد جنبه دروني و ذهني دارد. هر داستان نگاهي زيركانه به رويدادي ساده و روزمره است كه شايد از چشم بيننده عادي پنهان بماند. نويسنده به همين لحظه‌هاي ساده پرداخته و از دل هر كدام جهان داستاني كوچكي را خلق كرده است. دو داستان «دلبستگي ساده است» و «دست‌هايش» از بهترين داستان‌هاي مجموعه هستند. در داستان «دلبستگي ساده است» راوي عينك روزمرگي را از چشم برداشته و با نگاهي غيرمعمول، مگسي را مي‌نگرد كه در خانه اوست. «دوستم كمي ورجه وورجه مي‌كند. چند قدم مي‌رود و برمي گردد، دو دستش را بالا مي‌برد» (ص7).
او با توصيف ريز و جزء به جزءحركات مگس و دوست خطاب كردن آن، به نوعي آشنايي زدايي مي‌كند و مگس را از حشره‌اي موذي به موجودي زنده و داراي حق زيستن تبديل مي‌كند. در داستان «دست هايش»، دختر جواني كه بازمانده زلزله است، مفهوم منطقي زمان را از دست داده و در ذهنش مرز ميان گذشته و حال به هم ريخته است. او در ميانه رنج اين تجربه، به دست‌هاي آقاي صباح دل خوش كرده كه روي بوم طرح مي‌زند. با نگاه كردن به همين دست‌هاست كه نقاشي كردن را مي‌آموزد. و نقاشي نقطه پيوند او به زندگي مي‌شود.
«زن» در داستان‌هاي منتظرظهور حضور پررنگي دارد. از محدوده خانه فراتر رفته، پا به اجتماع گذاشته، كار مي‌كند و با معضلات اقتصادي و اجتماعي درگير است. اما اين حضور و نگاه پرسشگر باعث نشده كه داستان‌ها لحني شعاري پيدا كنند و به يادداشت‌هايي براي دفاع از زن و حقوق او تبديل شوند. به باور من، داستان‌هاي منتظرظهور از جنس زندگي‌اند.

۲.۱۵.۱۳۸۹

منتخب من

1. دو قدم این ور خط - احمد پوری
2. در راه ویلا – فریبا وفی
3. پیراهن آبی – ناهید کبیری
انتخاب کتاب داستانی محبوب وبلاگ نویسان
هر وبلاگ‌نویس می تواند حداکثر سه کتاب برگزیده‌ی داستانی خود را از میان آثاری که برای اولین بار در سال ۱۳۸۷ چاپ شده، به ترتیب از یکم تا سوم، در یک پست جداگانه اعلام کند و متن پست را همراه با آدرس مستقل مطلب در وبلاگ، نام وبلاگ (و در صورت تمایل نام خود) حداکثر تا تاریخ پنجم خردادماه ۱۳۸۹ به ایمیل shokrollahi@khabgard.com بفرستد.
ادامه آیین نامه را در سایت خوابگرد بخوانید.

۲.۱۴.۱۳۸۹

دهمین سالمرگ هوشنگ گلشیری در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران برگزار شد

این مراسم از ساعت 3 تا 6 بعد از ظهر سیزدهم اردیبهشت ماه دردانشگاه تهران با حضور فرزانه طاهری برگزار شد. بیشتر حاضران در مراسم، دانشجویان ادبیات فارسی دانشگاه تهران بودند.
زمانی که رسیدم ( ساعت 4 ) آقای فرهاد فيروزي در مورد عنصر زبان در داستان های گلشیری سخن می‌گفت.
فیروزی توضیح داد در داستان های گلشیری زبان به صرف زبان آفریده نشده بلکه در خدمت داستان عمل می‌کند و در داستان های مختلف، زبانی که گلشیری به کار برده، متفاوت است.
برای مثال اگر داستان های "شازه احتجاب" و "معصوم اول" و " معصوم پنجم" را مقایسه کنید زبان داستان ها متفاوت و متناسب با داستان است.
او قسمتی از "شازده احتجاب" ، " معصوم اول " و " معصوم پنجم" را برای حضار خواند و توضیح داد در " شازده احتجاب" زبان جاری ست و وقفه ندارد. وی عنوان کرد برخی از نویسندگان و منتقدان از این زبان خوششان نمی‌آید و ترجیح می‌دهند جملات کوتاه باشد و بی وقفه جلو نرود. اما روایت در شازده احتجاب به گونه ای ست که در خودش باز می شود و جلو می رود.
نکته ی دیگری که فیروزی به آن اشاره کرد، تاکید گلشیری بر شکسته نشدن گفتگوها بود. ایشان بخشی از دیالوگ های داستان " بره ی گمشده ی راعی" را خواندند.
( این کتاب را می توانید از سایت رسمی هوشنگ گلشیری دانلود کنید.)
نکته ی دیگری که بیان شد وجود سطوح مختلف زبانی در داستان های هوشنگ گلشیری است که به عنوان مثال، بخشی از داستان "خانه روشنان" برای حاضران خوانده و به لایه های مختلف زبان در این داستان اشاره شد.
آقای فیروزی در پایان سخنان خود قسمتی از داستان " بختک " را خواند که گلشیری نثر آن را نمونه ای از نثر آهنگین می دانست.
سپس باربد گلشیری - پسر هوشنگ گلشیری سخنرانی کوتاهی کرده و یادداشتی از بین یادداشت های چاپ نشده ی پدرخود را که مناسب می‌دید خواند.
سخنران بعدی آقای یونس تراکمه بود. وی در مورد فعالیت مطبوعاتی گلشیری سخن گفت و این طور دریافتم که گلشیری معتقد بود "فرهنگ در فضای فرهنگی رشد می‌کند نه در پستوی خانه ها"
آقای محمد تقوی از تلاش های فراوان هوشنگ گلشیری وی برای برگزاری کارگاه داستان نویسی و داستان خوانی سخن گفت.
در پایان این مراسم، فیلمی از داستان خوانی گلشیری در برلین اکران شد. در این فیلم گلشیری داستان "زندان باغان" را خواند. باغان دهی خیالی در نزدیکی الموت است و گلشیری این داستان را در پی خوابی که بعد از قتل های زنجیره ای نویسندگان دیده بود، نوشت.
بخش داستان خوانی هوشنگ گلشیری بسیار شیرین و به یاد ماندنی بود.

"یک کتاب دیگر را بر می دارد، ورق می زند، بعد یکی دیگر را. می‌گوید: بفرما، اینجا همه شهر راه انداخته ای که بروند، آن هم چراغ به دست، دنبال شیشه‌های مشروب بگردند. اینجا هم – یادت که هست- این نقاش هر روز راه می افتد و زن های مردم را دید می‌زند و هر دفعه یک جایی شان را می‌کشد. بعد هم می رود به یک ده دور تا با معشوق جوانی اش بخوابد.
- این ها همه داستان است، گاهی باور کنید بعضی را خواب دیده ام، مثل همین که همین حالا... "
بخشی از داستان" زندانی باغان"

۲.۱۳.۱۳۸۹

شهرنوش پارسی پور دکترای افتخاری نویسندگی دریافت کرد

چرخ خياطي را می چرخاند و خرج زندگي با لباس دوخته شده بيرون مي آيد. شمسي مسئولانه بچه هايش را بزرگ می‌كند و می‌داند باید لباسهاي مشتريان را به موقع تحویل دهد. او زن بی آلایش و خوش قلبی‌ست که نه شوهر دارد و نه تحصیل کرده است. هنوز آن قدر جوان است که در یک لحظه به احمد دل ببازد.
احمد مهندس و كارمند دولت است. آدمی تنها و پنج سال کوچکتر از شمسی. آشنايي آنها به سادگي و با یک دیدار روي داد و به سادگي ادامه يافت. دوشنبه ها و چهارشنبه ها شمسي و احمد متعلق به هم بودند. دیدارهایی که به زندگی هر دو نظم و ارامش می بخشید.
شانه ات مجابم مي كند / در بستري كه عشق تشنگي ست
زلال شانه هايت / هم چنان عطشم مي دهد
در بستري كه عشق /مجاب اش كرده است.
(شاملو)
"رابطه من و شمسي از حالت عاشق و معشوق گذشته بود. در اساس هرگز چنين حالتي در اين رابطه نبود. شمسي گوشه اي از زندگي من است. همانند انگشت كوچكم كه هميشه هست. هميشه بوده است. مي‌تواند براي سالهاي مديد فراموش بشود اما يك روز لابه لاي خاطرات قديمي لابه لاي اشيا قديمي بر مي گردد. شمسي همانند غذاست. يك غذاي ساده و طبيعي. بي توقع و صبور. براي صبر كردن خلق شده. شمسي حضور ساده اي است در ذهن تمام جهان.شمسي انگشت كوچك جهان است."
تا این که کتایون وارد زندگی احمد شد...
كتايون 20 ساله دانشجوي حقوق سياسي، چون پر حرف است لقب چيچيني به او مي دهند كه به گيلكي يعني گنجشك.
"چيچيني مولود يك شب عصبي بود. شبي پر از معمارها. در يك خانه ي عجيب و دور و نا آشنا از فرهنگ من. شبي كه ناخودآگاه كوشيده بودم به دوستي حالي كنم آدم سردي نيستم و خيلي كارها از من بر مي آيد. در اين ميانه دختري كه مي خواست به جنگ چنگيز خانها برود آمده بودو...لابد به اين اميد كه من جزو لشكر تك نفره ي او قرار بگيرم. آن هم براي يك جنگ مبهم و بي سر و ته."
می توانید شمسی ها و کتایون ها و احمد ها و ... را در رمان مردان در برابر زنان - شهرنوش پارسي پور بیشتر و بهتربشناسید .

۲.۰۹.۱۳۸۹

این بار، طنز تلخ یا فکاهی ؟

بازار جوایز ادبی این روزها داغ داغ است. اگر جشنواره فیلم فجر را ماکت ایرانیزه شده و کاریکاتوری از جشنواره های خارجی مانند اسکار بدانیم، مسابقات ادبی را هم می بایست کاریکاتوری از مسابقات ادبی مانند پولیتزر و ... بدانیم.
گاه این کاریکاتور، سیاه قلمی و انباشته از طنز تلخ است و گاه رنگی و فکاهی و مردم پسند.
در مورد جوایز بین المللی حرف و حدیث فراوان است و دیدگاه سیاسی هیئت داوران در زمان گزینش اثر با اهمیت است.
چرا نجیب محفوظ؟ چرا اورهان پاموک؟ چرا دوریس لسینگ در 88 سالگی ؟ چرا هرتا مولر؟
هر کدام این نویسندگان رقبای سرسختی در زمان خود داشتند ودارند که آثارشان به گفته‌ی بسیاری از منتقدان چند پله بالاتر بود اما هیئت داوران تعیین می کند جایزه دقیقا دراین مقطع تاریخی به چه کسی برسد و اگر چراها را پی بگیرید به پاسخی جز دلایل سیاسی نمی‌رسید. البته شکی نیست که داوران آن قدر با هوش هستند که اثری تا حدی قابل دفاع را انتخاب کنند.
حال ببینیم که ما مقلد های خوبی هستیم ؟ در ایران هم به تبع غرب همین مسیر پیموده می‌شود. اما معمولا با چند قدم فاصله و با احتیاط لازم .
برای مثال عرض می‌کنم، حالا که ادبیات میتواند ابزاری برای شکستن سکوت زنان و به نوعی مبارزه مدنی با انواع تبعیض و خشونت در جوامع محسوب شود، در جهان جوایز به دوریس لسینگ و هرتا مولر و جومپا لاهیری تعلق می گیرد اما در ایران با ادبیاتی که نویسنده آن زن باشد مانوس نشده ایم و سیاست روز، تحقیر و تمسخر قلمِ زنان است و پیام پنهان جوایز ادبی این است که ادبیات امروز زنان درخور توجه و تامل نیست و با ادبیاتی که نو یسنده آن مرد باشد فاصله دارد. هر چند که نگاه جنسیتی به ادبیات از نوع زنانه و مردانه اش در ساخت فعلی و تا کنونی هیئت داوران این نوع جوائز نقش تعیین کننده ای داشته است ولی این به معنای حمایت از نویسندگان زن نیست بلکه خواستار بسط و گسترش نوع خاصی از ادبیات منطبق با فمنیسم وطنی است.

زیر نویس : روز گذشته هشتم اردیبهشت ماه، دوازده نامزد جایزه روزی روزگاری در بخش داستان کوتاه و رمان های منتشر شده در سال 88 معرفی شدند که نام هیچ نویسنده زنی در بین برگزیدگان نبود.

۲.۰۸.۱۳۸۹

مجموعه داستان " کاغذهای سوخته " تالیف الاهه دهنوی به زودی منتشر می شود

الاهه دهنوي، نويسنده و مترجم به خبرنگار فارس، گفت: «كاغذهاي سوخته» حاوي 10 داستان با محوريت مسائل زنان است كه من آنها را از ميان حدود 35 داستان انتخاب كرده‌ام و عمدتا در فاصله سال‌هاي 1385 تا 88 نوشته شده‌اند.
وي اضافه كرد: اگرچه جامعه ادبي بيشتر من را به عنوان مترجم به جا مي‌آورد اما اساسا دغدغه نوشتن برايم بسيار جدي است و تصميم دارم كه پس از اين بيشتر به آثار تاليفي بپردازم. انتشارات مرواريد عهده‌دار انتشار اين كتاب است.
لطفا ادامه ی مطلب را در این جا بخوانید.

۱.۲۵.۱۳۸۹

خرافات

بدون هیچ نگرانی روی تصویر کلیک کنید!!
آسيب‌ها- شهره مهرنامي - روزنامه همشهری 25 فروردین 1389:
در دل آرزو مي‌كردم چيزهايي كه شنيده‌ام فقط يك شوخي باشد. با خود فكر مي‌كردم كه در اين سال‌ها آن‌قدر به تعداد فارغ‌التحصيلان دانشگاهي اضافه شده كه نه‌تنها ريشه بي‌سوادي در كشور در حال بركنده‌شدن است، بلكه حالا ديگر ديد مردم عادي هم آن‌قدر بازشده كه ترجيح مي‌دهند حل مشكلاتشان را به كارشناسان بسپارند.
جايي خوانده بودم كه يك روانشناس گفته بود: افسردگي در جامعه حاكم شده كه نشان از بلوغ فكري دارد؛ اگر در گذشته كسي مشكل فكري داشت و به او پيشنهاد مي‌شد پيش روانشناس برود او با سردي برخورد كرده و مي‌گفت «مگر من ديوانه هستم؟» اما امروزه اگر كسي مشكلي داشته باشد و جايي بگويد كه براي حل آن پيش مشاور روانشناس مي‌روم، اين بار مخاطب است كه مي‌گويد «آدرسش را به من هم بده». با وجود اين، چيزهايي در تهران كه در هر كوچه و پسكوچه‌اش يك دانشگاه يا يك مؤسسه آموزشي پيدا مي‌شود، ... نه ممكن نيست!
بايد از مغازه‌داران آدرس مي‌پرسيدم.«آقا اين پاساژ... كجاست؟ من مشكلي دارم كه آدرس اينجا را به من داده‌اند. دنبال مغازه‌اي مي‌گردم كه....»حرفم را خوردم. «دنبال مغازه‌اي هستم كه شنيده‌ام دعا مي‌فروشد.»
مغازه‌دار انگار مي‌دانست چه مي‌خواهم بگويم. بدون اينكه تعجب كند با دست، كوچه سمت چپ را نشان داد. معلوم بود كه جاي مشهوري است كه سؤال من تمام نشده آدرس را گرفتم. خود را ميان مشتريان مغازه‌داري كه آدرس را داد مخفي كردم تا او با چشمش مرا دنبال نكند. لابد مي‌ترسيدم كه بعد از رفتن من براي همكارانش با طعنه و تمسخر از من بگويد.
دور تا دور پاساژ مغازه‌هاي سنگ‌فروشي و حكاكي روي سنگ و طلا و نقره بود. ظاهرا هيچ‌چيز غيرعادي به‌نظر نمي‌رسيد. با دقت بيشتري نگاه كردم؛ مغازه‌ها ويترين‌هايي شبيه به ميز داشتند كه صاحبانشان پشت آنها نشسته و در حال حكاكي روي انگشترها بودند. مشتري مي‌گفت: به من گفته‌اند النگو حتما بايد مسي باشد وگرنه اين دعا تأثير نمي‌كند. مغازه‌دار گفت: حالا همين را ببر، شايد كارت راه افتاد. اگر نشد ما خودمان اينجا دعاهايي داريم و مي‌توانيم كمكت كنيم.
ورقه‌هاي قطور مستطيل‌شكلي كه به‌نظر مي‌رسيد پوست حيوان يا چيزي شبيه آن باشد و روي آنها با حروف الفبا جملات نامفهومي نوشته شده بود؛ زير ويترين مغازه‌دار پر بود از اين‌جور چيزها. در ديگر مغازه‌ها هم اين صحنه‌هاي تكراري ديده مي‌شد. كتاب‌هايي هم با عناوين عجيب و غريب در ويترين‌ها به چشم مي‌خورد. دل و جرات پيدا كردم و جلو رفتم: ببخشيد آقا اين چيه؟- رمل- اين يكي؟- اسطرلاب- و اين كاغذ‌هاي قطور؟- دعا- چه جور دعايي؟- ما همه‌جور دعايي داريم؛ از بازكردن بخت بگير تا بستن دهان مادر شوهر. مشكل شما چيه؟ اگه چيزي نياز داريد بگيد تا كمكتون كنم.
پرسيدم: چرا كاغذ اينها اين‌قدر قطور است؟
مغازه دار گفت: اينها را روي پوست آهو با آب زعفران نوشته‌اند. طريقه استفاده از هر كدام را هم بخواهيد خودم به شما مي‌دهم. كمي به كتاب‌ها نگاه كردم‌. اسامي آنها ناآشناتر از آن بود كه من از آنها سر در بياورم؛ تسخير روحانيات و عزائم جنيان، تعويزات – طم طم هندي در علم طلسمات و عزائم جنيان و پريان و... .
مغازه‌دار در مورد كتاب‌ها گفت: ...
يك روانشناس باليني در تحليل چرايي گرايش مردم به چنين كارهايي براي حل مشكلاتشان مي‌گويد: « متأسفانه ما يك بيماري داريم به نام خودشيفتگي فرهنگي و برخي از سنت‌هاي به‌جامانده از گذشته براي ما تا حد زيادي مسموم هستند».
بهروز معبوديان مي‌گويد: رگه‌هاي خودشيفتگي فرهنگي وقتي خود را نشان مي‌دهد كه نمي‌توانيم مشكلات خود را حل كنيم و به سمت كارهايي چون سحر و جادو روي مي‌آوريم. هرچه ميزان تحصيلات فرد پايين‌تر و از محيط مدني دورتر باشد اينگونه رخدادها بيشتر خودنمايي مي‌كند. مثلا اينگونه مسائل در روستاها بيشتر نمود دارد. بچه‌ها هم اين چيزها را از خانواده‌هاي خود مي‌آموزند چرا كه در اعتقادات خانواده‌هاي آنها وجود داشته است.
او معتقد است: آموزش‌هاي علمي و عملي در كشور ما ناكافي هستند و فرد با برخورد به يك مشكل دچار افسردگي مي‌شود و توانايي روبه‌راه‌كردن مشكل خود را ندارد چرا كه آن‌قدر آموزش نديده و آگاهي ندارد كه بداند وقتي مشكلي دارد بايد نزد كارشناس مربوطه برود يا با يك مشاور مشورت كند. اين روانشناس باليني اضافه مي‌كند: طبق آمار، يك‌چهارم مردم ما درجاتي از اختلالات رواني دارند كه بايد درمان شوند. از اين ميان 2درصد دچار جنون هستند.
بهروز روزبياني، روانشناس باليني هم مي‌گويد: تا انسان‌هاي ساده‌لوح وجود دارند اين سوءاستفاده‌ها هم وجود دارد. اعتماد به نفس پايين و احساس ناتواني در برابر حل مشكلات باعث مي‌شود فرد آنطور كه بايد به‌دنبال حل مشكلات خود نرود و به كارهاي غيرعقلاني دست مي‌زند تا به آرزوهاي دست‌نيافته خود برسد. او اضافه مي‌كند: آموزش‌هاي ما در اين زمينه بسيار ضعيف است. از ديد روانشناسي، بخشي از افرادي كه ادعا مي‌كنند با نيروهاي ماورائي در ارتباط هستند يا چيزهايي مي‌بينند كه ديگران نمي‌توانند ببينند، بيمارند كه البته در آسايشگاه‌هاي رواني هم از اين‌گونه افراد بسيار هستند.
به اعتقاد روزبياني كساني كه ادعاي داشتن قدرت سحر و جادو مي‌كنند از ديد روانشناسي ناسالم هستند و البته كساني كه دنبال آنها مي‌روند نيز همين‌گونه هستند.
برای خواندن گزارش کامل به ادرس زیر مراجعه کنید :

۱.۲۴.۱۳۸۹

" نمی‌توانستم آن را برقصم، تُف کنم، فریاد بزنم یا بیرون بریزم. آن را بصورت کتابی درآوردم ..."
خولیوکورتاسار

۱.۱۸.۱۳۸۹

مادرم لیلی

13 فروردین سرانجام نوشتن " مادرم لیلی" تمام شد.
اولین نگارش همراه با یک ویرایش ساده یک سال طول کشید و بازنویسی شش ماه. درطول شش ماه گذشته دو بار بازنویسی کردم و دو بارهم ویرایش. 13 فروردین کار را بستم تا به ناشر بسپارم.
تا چند روز پیش خسته بودم و بی تاب تمام شدنش اما حالا انگار چیزی گم کرده ام.

پروانه توکلی- ایبنا:
فريبا منتظر‌ظهور كه مجموعه داستان «هرازگاهي بنشين» او سال گذشته(88) از سوي انتشارات «مرواريد» روانه بازار كتاب شد، اين روزها بازنويسي نخستين رمانش با نام «مادرم ليلي» را به پايان برده است. به گفته نويسنده ماجراي وقايع اين كتاب از سال‌هاي دهه 50 آغاز مي‌شود.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبان)، منتظر‌ظهور درباره رمانش توضيح داد: اين رمان نگاهي اجتماعي به موضوعات اجتماعي دارد و من سعي داشتم اين نگاه اجتماعي با رگه‌هايي از ديدگاه‌هاي عاطفي و توجه به ابعاد روانشناختي در شخصيت‌ها نيز توام باشد.
وي افزود: راوي اصلي اين كتاب اول شخص است. در اين رمان تعدد راوي وجود دارد؛ به گونه‌اي كه مسايل مطرح شده در داستان از زواياي ديد متعدد بيان مي‌شوند. به گفته منتظرظهور «مادرم ليلي» حدود 180 صفحه است و تا چند هفته آينده به ناشر سپرده خواهد شد.
«هرازگاهي بنشين» نيز نام مجموعه داستاني از منتظرظهور است كه سال گذشته(88) از سوي انتشارات «مرواريد» منتشر شد.نويسنده در اين كتاب بر آن بوده تا با بيان گوشه‌هايي از سرگشتگي‌هاي انسان، به ترسيم موقعيت او در جامعه امروزي بپردازد.

۱.۱۶.۱۳۸۹

"نون ِ نوشتن"

عکس از: رضا امینی

محمود دولت آبادی
نشر چشمه
چاپ اول زمستان88
تیراژ 5000 نسخه
قیمت 5500 تومان

آن چه در این گاهی نوشته‌ها آمده‌است در مسیر مدتی پانزده شانزده ساله نوشته شده و هیچ کوششی به جهت تغییر یا تحریف آن چه اندیشیده و نوشته‌ام انجام نگرفته. خواسته ام هر آن چه در هر هنگام یادداشت کرده ام بیاید، از آن که خود بدانم در چه گاه چه می‌اندیشیده ام و شما نیز اگر خواستید بدانید!
دولت آبادی 15 مهر 1388

"نون ِ نوشتن" شامل بخشی از یادداشت‌های محمود دولت آبادی در محدوده زمانی 1359 تا 1374، درمورد مرارت‌ها، تنهایی‌ها، روند نوشتن رمان " کلیدر" و از همه مهمتر سرقت ادبی‌ست.
در این کتاب با داستان و تخیل مواجه نیستیم بلکه دولت آبادی حقایقی را برای ما روشن می کند که اگر خود دست به قلم باشید خواندن و دانستن شان خالی از اهمیت نیست. دولت آبادی توضیح می‌دهد چطور آدم های نام آشنا با چرب زبانی دست‌نویس‌ها‌یش را گرفته و سوء استفاده کرده‌اند. بارها از کتاب های منتشر شده و نشده اش کپی برداری و یا اقتباس کرده، سناریو نوشته و فیلم و سریال ساخته اند بی آنکه نامی از وی برده شود.
در لیست سیاه دولت آبادی، اسامی سینماگران و ناشران دیده می‌شود و شاید شما هم مثل من بعد از خواندن اسامی شگفت زده شوید!

" کتاب جای خالی سلوچ دچار اختاپوس یک دکان پرپول به نام انتشارات شده و صاحب آن، این جانور سالوس که ..." صفحه 130

و از این ها که بگذریم به تنهایی عمیق او که در تمام صفحات کتاب سرریز شده است می رسیم:
" غریب است آدم در این کشور و این جامعه. وقتی با دیگران روبه‌رو می شوم برخوردشان چنان است که انگار می‌خواهند مرا بردارند مثل حلوا روی سرشان بگذارند اما در لحظه های دشوار زندگی چنانم که احساس می کنم در تمام این جهان هیچ کس را ندارم. " صفحه 136

و نکاتی در باب هنر و نویسندگی نیز در کتاب می توان پیدا کرد:
"فکر می کنم هنرمند باید بتواند در هر لحظه از زندگی خود، سه حالت عمده‌ی انسانی را در خود فراهم داشته باشد. یعنی در آن واحد باور کودکانه، سرشاری و شوق جوان سرانه و تامل و بردباری پیرانه سر را یک جا در خود داشته باشد..." صفحه 19

و در مورد ایام شروع به نوشتن "روزگار سپری شده مردم سالخورده" می نویسد:
"شاید اگر درگیر و دچار نوشتن روزگار... نمی شدم، روزگار مرا در می‌نوشت! و شاید می‌خواستم پاسخی به بودگاری خود بدهم... من در آستانه‌ی نوشتن روزگار سپری شده ... دچار چنین حسی بودم: واتکانیدن خود از چرکابه‌هایی که روحم را در خود گرفته اند..." صفحه 191

۱.۱۴.۱۳۸۹

کشف و شهود در روزمرگی

برای خواندن مطلب فوق لطفا بر روی تصویر کلیک کنید
و یا به این آدرس مراجعه بفرمائید
نگاهی به مجموعه داستان "هرازگاهی بنشین"
کشف و شهود در روزمرگی
نوشته آقای علی الله سلیمی
در "داستان همشهری" کتاب هفتم
قابل تهیه از تمامی کیوسک های روزنامه فروشی

۱۲.۲۷.۱۳۸۸


فرا رسیدن سال نو مبارک. همگي سلامت و دلشاد باشيد.

بهاران خجسته باد


۱۲.۲۵.۱۳۸۸

گاهی...

گاهی خبر خوشایندی می‌رسد و تا چندی دلخوشیم.

مانند این خبر :

نظرنوسینده عزیز خانم زویا پیرزاد درباره مجموعه داستان "هرازگاهی بنشین" :

" نثر قصه‌ها شسته رفته، موضوع‌ها جالب و نگارش ساده و صمیمی است "

۱۲.۱۵.۱۳۸۸

موسیقی!
بیا و نابود کن جنگ را
خاموش کن غوغایش را
شعر!
بیا و نابود کن جنگ را
خفه کن فریادش را
موسیقی و شعر
شما از اشک قویترید
شما از اسلحه قویترید
بیایید، بخوانید !

بلژیک - مارک برتلی -11 ساله
............

علیرضا بهنام : بلوز تندباد سوار

۱۲.۱۲.۱۳۸۸

ارواح مرطوب جنگلی



محسن حکیم معانی
13 داستان کوتاه در 96 صفحه
1900 تومان
انتشارات ققنوس
چاپ اول : زمستان 88

کتاب "ارواح مرطوب جنگلی" را از انتها به ابتدا خواندم. شاید چون با داستان آخر سریع تراز داستان اول ( که فضای سربازی و پادگان داشت) ارتباط برقرار کردم.
وبعد شروع کردم به بازگشت به عقب... تا داستان اول.
داستان " اگه صبح راه افتاده بودیم" داستان مورد علاقه ی من بود. تصویر سازی عالی، دیالوگ ها به اندازه و به جا،زبان ساده ، حرکت در داستان، پایان داستان بسیار دلنشین، مبهم بودن مرگ مادر، شخصیت پردازی رحیم و زینت با حداقلِ دیالوگ ها همگی خیلی عالی بود. بی رحم بودن جنگ و واقعیت و خشونت جنگ به خوبی نشان داده شده است. اما به نظرم اسم داستان به هیچ وجه در حد داستان نیست.
داستان " لطفا بیدارم نکن" عمیق،پخته و کامل است.
عموما در داستان ها متوجه روابط رو به اضمحلال و بسیار سرد و دور و اندک و محتاط بین انسان ها هستیم. برای مثال در داستان " اگه صبح راه افتاده بودیم" مرد همسرش را درشهر جنگ زده و زیر بمباران جا می گذارد یا درداستان " لطفا بیدارم نکن" زن توی راه شمال بعد از سالها زندگی با مردی می گوید تا مقصد بیدارم نکن ، که نشان از خستگی، بی اشتیاقی و بی حوصلگی برای هم صحبتی و همراهی با مرد دارد، در داستان " قلعه " فاصله بین ذهن و روح مرد و زن را می بینیم. زن درابتدای داستان دستش را دور فندک کاسه می کند تا فندک مرد روشن شود( چه تصویرسازی قشنگی) اما پایان داستان نه زن دستش راکاسه می کند و نه فندک روشن می شود. زن برای بچه هایش که در سفر همراهشان نیستند دلتنگ شده است.
در داستان" قلعه" تلاش شده به دنیای ذهنی زن وارد شویم.
داستان اول " همیشه سرباز" داستان بسیار جذابی دارد و خیلی عالی روایت شده همراه با طنزی شیرین. اما پایان داستان که ناگهان یک قتل وارد داستان شد به نظرم کمی اضافی بود و به قول خود آقای حکیم معانی " یه کم بی مزه بود!!!" و بدون آن هم داستان خیلی جالبی در می آمد
داستان دختر و جنگ هم که در فضای رادیو می گذرد خیلی جذاب است و طنزدلنشيني دارد
چیدمان داستان‌ها را درک نکردم. مثلا فضای داستان " خروس های گم شدهء بابا حبيب" خیلی با فضای داستان قبلی اش فرق می کرد و متوجه نشدم چرا پشت سر آن داستان قرار گرفته.
داستان " مرگ را بنگر" هم هول آور بود و به نظر من از داستان های خوب مجموعه.
تنهایی عمیق، روابط سرد، نقد روابط اجتماعی، نگاهی دوباره به خشونت و نکبت بار بودن جنگ و نوشتن درباره ی نوشتن از خصوصیات داستان های مجموعه داستان آقای حکیم معانی ست. نثر روان، زبان داستان ها ساده و فضاها متنوع هستند.
در بعضی داستان‌ها یاد داستان های پیتر بیکسل(نویسنده آلمانی) میافتادم. مثلا داستان"لطفا بیدارم نکن" یا درداستان های آقای "خ" .
بخشی از داستانِ ِ" گاهی حتی یک اتفاق ساده" :
" معمولا وقتی تنها راه می روم سرم پایین است. و من معمولا راه می روم، تنها. وقتی دانشجو بودم در مسافت های طولانی پیاده روی ام کتاب می خواندم. حالا دیگر نه. همیشه چند طرح دارم که به آنها فکر کنم." ص 83

۱۲.۰۱.۱۳۸۸

ادبیات ما - ادبیات آنها

برنامه های آتی نشست های نقد ادبی باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران تعیین شد.

یکی از اهداف این نشست ها رفع این توهم است که نقد ادبی غرب قابل اطلاق به آثار ایرانی نیست...

۱۱.۲۴.۱۳۸۸

فيلسوف بدبين


سرزمین گوجه‌های سبز
هرتا مولر
مترجم: غلامحسین میرزا صالح
ناشر: مازیار
قیمت چاپ سوم: 3200 تومان

هرتا مولر متولد 1953 و رومانی الاصل، برنده نوبل ادبیات 2009 است.
در مقدمه کتاب آمده: " مخالفتش با پیوستن به دستگاه امنیتی چائوشسکو باعث شد تا او را از ادامه کار معلمی بازدارند. او پیش از آن که در سال 1987 به آلمان مهاجرت کند بارها از طرف دستگاه امنیتی رومانی تهدید به مرگ شد."

رمان او پر حرکت، جذاب، دارای ایجاز فوق العاده، سرشار از استعاره، با نگاهی سیاه به انسان و رمانی‌ست متفاوت. او انسان را در شرایط‌ اش به تصویر می‌کشد. هیچ صفحه ای از کتاب را بی آنکه تلنگری به ما بزند رد نمی کنیم. هرتا مولر نظر و عقایدش را بی هیچ واهمه و محدودیتی لحظه به لحظه در مورد رفتار انسان ها بیان می‌کند و در این راستا هیچ حد ومرزی قائل نمی‌شود. دوست، خانواده، حکومت و جامعه، همه زیر تیغ نگاه منتقد او قرار می گیرند.

بخشی از پشت جلد کتاب: "هرتا مولر صادقانه ماجرای زندگی خویش را باز می‌گوید. او با کلامی گزنده و شاعرانه، صحنه به صحنه منظری از جامعه و نسلی را پیش روی ما می‌گشاید که ترس، دمار از روزگارشان درآورده بود."

بخشی از متن کتاب:
"همیشه به بند کشیدن بود، نه از بند رهانیدن. چرا که سالیان آزگار طول کشید تا از بند رهانیدن به کلام درآمد. من می خواستم درباره لولا حرف بزنم ، اما دختران ساکن اتاقک خوابگاه به من گفتند خفه شوم. آنها فهمیده بودند بدون لولا سرخوش ترند."

۱۱.۰۸.۱۳۸۸

مجردان تپه



مجردان تپه ( شامل 9 داستان کوتاه) – 190 صفحه
ادبیات ایرلند
نویسنده : ویلیام ترور
مترجمان: الاهه دهنوی – سعید سبزیان
انتشارات : افراز
قیمت : 4000 تومان


۱۰.۲۷.۱۳۸۸

متن گفتگوی محسن حکیم معانی و فریبا منتظرظهور به بهانه انتشار مجموعه داستان " هر از گاهی بنشین"


بخش اول گفتگوی آقای محسن حکیم معانی با فریبا منتظرظهور به بهانه انتشار مجموعه داستان"هر از گاهی بنشین" در رادیو فرهنگ برنامه گفتگو با ادبیات


حکیم معانی: "هراز گاهی بنشین " را انتشارات مروارید به چاپ رسانده است که شامل هفده داستان کوتاه و اولین کتاب نویسنده است. خانم منتظرظهور چقدر از چاپ مجموعه می گذرد؟

منتظرظهور: حدود یک ماه

ابتدا می خواهیم درباره خودشون آشنایی مختصری بدهند. تحصیلاتشان چیست و تا قبل از این، چه ها نوشته اند و...

لیسانس اقتصاد نظری هستم. به صورت یادداشت نویسی مثل خیلی ها مینوشتم. به ادبیات تنها بعنوان یک مخاطب نگاه میکردم. مدتی خبرنگار بودم و گزارش مینوشتم. تقریبا پنج سال پیش احساس کردم ذهنیاتم به شکلی نیست که در قالب گزارش و مقاله ارائه بدهم، قالبی که مناسب دیدم داستان بود. یک سری طرح داشتم که تبدیل به داستان کردم و زمانی که به تعداد خاصی رسید و احساس کردم دارای شکل قابل قبولی هستند و به اعتماد به خودم و داستان ها رسیدم نزد استاد محمد محمد علی در کارنامه بردم. همان روز خیلی اتفاقی، آقای "محمود دولت آبادی" تشریف می آوردند تا داستان هنر جویان خوب استاد را بشنوند. استاد گفتند که شما بنشینید و گوش دهید. نشستم. تجربه خوبی بود. احساس کردم داستان هایم پرت نیستند و حداقل به مرحله ای رسیده اند که کسی بخواهد ببیند. این شد که به کارگاه آقای محمد علی در صادقیه رفتم . استاد داستان ها را دیدند و احساس کردم حالا که داستان ها از یک فیلتری گذشته اند، اعتماد در من بوجود آمد که منتشرشان کنم.

یعنی بطور خاص، قبل از آن، دوره و کارگاه ندیده بودید؟
خیر. هرگز. حتی با اصطلاحات داستان نویسی به هیچ وجه آشنا نبودم. این دو ترم خیلی مفید بود. با اصطلاحات آشنا شدم. دیدم که خیلی ها تکنیکی کار می کنند. اما خب هر کسی هم شیوه ی خودش را انتخاب می کند و هر داستانی مخاطب خودش را دارد. فکر کردم که میتوانم داستان ها را در عرصه ی آزمایش قرار بدهم و به هر حال مورد قضاوت قرار گیرد.

هرچند برای این پرسش خیلی زود است اما بازتابی که از مجموعه داشتید چگونه بوده؟

انتقادهای جدی ندیدم که نوشته شده باشد ولی چند روزنامه ای که به این مجموعه پرداختند نظر مثبتی داشتند و نوشتند داستان ها در عین حال که ساده اند اما ریزبینی در اونها هست که برام خیلی جالب بود و خودم نمیدانستم. دوستانی که داستان ها را خواندند اظهار لطف کردند. دو نفر از دوستانم که کتابخوان نبودند علاقمند شدند و گفتند هر زمان که افسرده ایم یک داستان می خوانیم.
همین که چند نفری کتاب را تا آخر خواندند برای من موفقیت بوده و همین که توانستند تا آخر بخوانند و پنج صفحه نخواندند و کتاب را ببندند مهم بود. اما خوب عرض کردم که نقد جدی در موردش نوشته نشده که بگویم قضاوت ادیبان چه بوده ( قابل ذکر: زمان ضبط مصاحبه ، جلسه ی نقد در انتشارات مروارید هنوز برگزار نشده بود) به جز دوستانم که در مورد کتاب نظر دادند.

اظهار نظر منتقدان منظورشماست
بله

خانم منتظرظهور بد نیست یک قسمتی از کتاب شما را بشنویم تا شنوندگان با نثر شما آشنا شوند.

از داستان دوم می خوانم – داستان دستهایش: " او در نقاشي غرق مي شود و فراموش مي کند انسان ديگري هم آنجا نشسته. گاهي انگار يادش مي آيد من هم هستم ،نگاهي کوتاه مي اندازد و لبخند مي زند.
دستش با قلم مو و رنگ در سکوت جادو مي کند.گاهي حس مي کنم اسير و عاشق آقاي صباح شده ام. اين طور مواقع چشم از دستش مي گيرم و صورتش را نگاه مي کنم. چشمان طوسي رنگ و مهربان ، خطوط درهم صورتش،بدن نحيف و خميده و عمق عشقش را به نقاشي و زني که ديگر نيست مي بينم. آن وقت مطمئن مي شوم که او چيزي بيش از يک مرد و پدر يا پدر بزرگ براي من است. "

ممنونم. این قسمتی که خانم منتظرظهور خواندند محض آشنایی مختصری بود با زبان و نثر نویسنده. زبان در اکثر داستان ها زبان ساده و روانی‌ست و پیچیدگی خاصی نه از نظر زبانی و نه از نظر تکنیکی در داستان های خانم منتظرظهور نیست، البته پیشنهاد میکنم دوستان بقیه داستان ها را بخوانند.
اما از همین بحث سادگی شروع کنیم. داستان ها خیلی ساده‌اند و موضوعات روزمره و زندگی عادی را به تصویر می کشند وگاهی این قدر ساده‌اند که نهایتا وقتی یک داستان را میخوانیم و تمام میکنیم حس میکنیم هیچ ماجرایی ندارد اما در عین این سادگی و بی آلایشی داستان ها و استفاده کم از تکنیک، داستانها یک حال و هوایی دارند که وقتی داستان تمام میشود مخاطب را به فکر میبرد. از این ساده نوشتن و از زندگی عادی نوشتن برای ما صحبت کنید.

زمانی که طرح می‌زدم و شروع می‌کردم به نوشتن داستان، اصلا موضوعات به نظرم ساده نمی‌آمد. همین موضوعاتی که شما می‌فرمائید ساده‌اند به نظرم آن زمانیکه می‌نوشتم احساسم این بود که پیچیده اند. پشت این سادگی طنزی، رنجی، چیزی بود که خیلی پنهان بود و دلم می‌خواست به کمک ادبیات و کلمات این ها را بیرون بکشم و بهشان نزدیک بشم و تنها چیزی است که می‌توانم بگویم.

اما خیلی هم ساده نوشتید و خیلی هم این داستان ها را ساده برگزار کردید

خب به نظر من وظیفه‌ی نویسنده است، اول این که درمورد موضوعاتی بنویسد که خودش کاملا آنها را درک کرده، و جوری بنویسد که خودش کاملا متوجه شود. خوشایندمن نیست داستانی بنویسیم که آن قدر پیچیده باشد که انتظار داشته‌باشم مخاطب سه بار بخواند تا متوجه شود اصلا داستان چی بود. انتظار زیادی‌ست از کسی که می‌خواهد داستانی بخواند و لحظه ای آرامش بدست آورد. مخاطب باید با همان بار اولی که داستان را می‌خواند به لذت برسد. در هر نوشتاری، گزارش یا مقاله هم وقتی موضوع خیلی پیچیده می‌شود مخاطب خیلی خاص میشود و خیلی محدود. برای من مهم بود که آن قدر ساده باشد که راحت خوانده شود و مخاطب اذیت نشود و بابت فهمیدن داستان مجبور نشود داستان را دوبار بخواند. اگر دوبار می‌خواند به خاطر این است که علاقمند شده و دوست دارد که داستان را دوباره بخواند.

یعنی به نظر شما داستان باید در خوانش اول تمام و کمال منتقل شود؟ و یا لااقل قصه و روایت ظاهری آن کامل منتقل شود .
بله

اما از تکنیک هم خیلی کم استفاده کردید

اعتراف می‌کنم که مهارت خاصی در تکنیک ها ندارم. چون رشته ام ادبیات نبوده و خیلی هم ذهنم مشغولش نبوده. شاید در کتاب های بعدی ام بیشتر به کار ببرم. اما کاملا براساس مقتضای داستان پیش رفتم. هر تکنیکی که فکرکردم داستان با آن پیش می رود را انتخاب کردم. فکر نکردم چه تکنیکی مد یا رایج است. من فکر میکنم مضمون تکنیک را با خودش می آورد.اول مضمون در ذهنم بوده و دیدم که در این قالب داستان در امده و سعی نکردم موضوع را پیچیده تر کنم . حالا بعد چه پیش می آید نمی دانم.

در واقع پیامد این صحبت همین هست که نویسنده ، در وهله اول داستان برای تعریف کردن دارد و بعد مینشیند و مینویسد. داستان های شما را که میخواندم احساس میکردم همش از یک طرح اولیه شروع میشود. این گونه نیست که نویسنده بنشیند کاغذ را بگذارد جلویش بنویسد تا ببیند داستان چطور پیش میرود. گویی نویسنده یک طرح اولیه در ذهن دارد و نشسته اجرا کرده. حالا نمی دانم چقدر حس من درست بوده
حس شما کاملا درست بوده. طرح ذهن من را مشغول می کرد. موضوعی که برخورد داشتم. دیده یا شنیده بودم انگیزه می داد ند برای نوشتن نه خود نوشتن. در نتیجه طرح، وقت من را بخصوص در ذهنم خیلی مشغول می کند. طرح ابتدا در ذهنم کاملا جا می افتد و بعد روی کاغذ طرح می ریزم و بعد تبدیل به داستان می شود

یعنی یک روند کاملا کلاسیک و حرفه ای و البته خوب هم هست، چون مدتیست نویسندگان ما عادت کرده اند بدون پلات بنویسند که عوارضی هم دارد و گاهی مهار داستان از دست نویسنده خارج می شود و جمع و جور کردنش سخت. گویی بعضی از نویسندگان ترجیح میدهند این کار را انجام دهند و بیشتر به شهود اعتقاد دارند تا به داستانی که باید بنویسند.
اما داستانهای شما را که می خواندم خیلی جاها احساس می کردم خیلی از مباحث از تجربه‌ی زیستی نویسنده می آید و این موضوع خیلی مشخص و واضح است. نمونه هایش را در طول برنامه مثال خواهیم زد. یک وجه دیگر این که بعضی از داستان ها به نوعی رئالیسم اجتماعی تکیه دارند . از رنج و فقر و درگیری های رایج نوشتن، یا در داستان شهاب بحث مهاجرت مطرح می شود و مشکلی که یک مهاجر دارد.
در داستان های دیگر هم به انواع گوناگون قابل مشاهده است. من اگر بخواهم مثالی بزنم از داستان هایی که این حس یا پارامتر را دارند در داستانهایی مثل چرتکه یا به دنبال خورشید این نمونه و عنصر وجود دارد

در پاسخ به سوال اول شما که تاکید روی تجربه داستان نویس بود در واقع داستان نویس برای پیشبرد داستان خود از همه چیز استفاده می کند، تجربه های خودش، اطرافیان و یک عکس. خب چه چیز بهتر از تجربه های خودش.در بعضی داستان های "هر از گاهی بنشین" این طور بوده. در بعضی داستان ها هم نوعی فریب بوده. این جور نبوده که من این ها را واقعا تجربه کرده باشم. اگر تاکیدی بوده برای باورپذیر تر کردن داستان بوده. وقتی داستانی تعریف میشود اگر فکر کنیم خود راوی آن را تجربه و لمس کرده خیلی بیشتر باور میکنیم و برامون خیلی جذاب تر است.
در مورد سوال دوم، فکر میکنم داستان نویسی نوعی کشف. نوعی خودشناسی ، جامعه شناسی و انسان شناسی ست. در این داستان ها بیشتر دنبال آن کشف بودم و دنبال پاسخ به سوالی نبودم. نوعی سوال و جواب در داستان ها نیست . نگاهی دوباره است . نگاهی دوباره به چیزهایی که احساس کردم داریم فراموش می‌کنیم ببینیم. در شهرنشینان آدم هایی که درگیر و متناقض هستند و حساسیت هایشان کم شده .
در چرتکه فقط ان بچه ها و ان قسمت شهر را فقط تصویر کردم. بیش از این نبوده و سعی نکردم هدفی رو دنبال کنم.

در همان داستان چرتکه این مسئله آن قدر واضح است که انگار هیچ چیز دیگری وجود ندارد جز غر غر کردن از فقر. اما نکته ی جالب داستان جمله پایانی ست. راوی قرار است با لاله همراه شود. کسی که قرار است لاله را با مشکلی که دیگران فکر میکنند لاله دارد نجات دهد با یک بار همراه شدن با لاله، ترجیح می دهد خودش هم با لاله همراه شود و تمام ماجرا در جمله ی اخیر خلاصه می شود و یک جا منسجم تحویل مخاطب می شود.


بخش دوم گفتگو-15 دی ماه 1388

حکیم معانی: یک چیزی که در داستان های این مجموعه به چشم می آید استفاده زیاد و مکرر از زاویه دید اول شخص است.

منتظرظهور: احساس می کنم چون در داستان کوتاه مجال خیلی کم است برای ایجاد ارتباط بین نویسنده و مخاطب ، راوی اول شخص ما را یک قدم پیش می برد وارتباط نزدیک تر می شود. پس چرا استفاده نکنیم؟ من بعضی از داستان ها مثلا برنده ی نهایی را با راوی سوم شخص نوشتم ام احساس کردم داستان روح ندارد. تبدیل کردم به راوی اول شخص. خیلی به نظرم بهتر شد. دلیلش فقط همین بوده. این که راوی اول شخص باعث ارتباط سریع تر می شود

یعنی فکر می کنید زاویه دیدهای دیگر داستانی نمی توانند با مخاطب ارتباط برقرار کنند؟

چرا. اما شما فکر کنید کسی دارد داستانی را برای شما تعریف می کند اگر بگوید برای خودم این اتفاق افتاده خیلی باورپذیر تر است بیشتر آدم دوست دارد بشنود تا این که بگوییم این داستان جایی اتفاق افتاده بود من دارم برای شما تعریف می کنم. شنونده احساس می کند چیزی این وسط دستکاری شده حذف و اضافه شده باشد . این پروسه باعث شد که من راوی اول شخص استفاده کنم

البته شب پیش هم خانم منتظرظهور اشاره کرده بودند که برای ایشان تعریف داستان مهم است و در واقع خود داستان تعریف کردن و داستان گفتن مهمتر از هر چیز دیگری است. این هم پیامد همان است.
یک سوال را داخل پرانتز بپرسم . شما الان چه کاری در دست انجام دارید؟

رمانی را تمام کردم. نوشتنش را سال گذشته شروع کرده بودم. البته داستان سالها در ذهنم بود. همیشه فکر میکردم دوست دارم اولین رمانی که می نویسم این داستان باشد. حالا تمام شده و در حال گفتگو با ناشرین هستم تا ببینم با کدام ناشر قراراست کار کنم. اسم کتاب هست" کتابخوانِ چموش" دویست صفحه است. تعدد راوی داریم. و در مورد یک خانواده است و نگاه اجتماعی دارد به دهه 50.

فرمودید هنوز دست ناشری نسپردید؟

در حال گفتگو هستم و قطعی نیست.

داستان کوتاه چی؟
داستان کوتاه همراه با زندگی روزمره ام اتفاق می افتد. چیزهایی که می بینم و می شنوم بصورت طرح یادداشت میکنم. حالا کی جمع و جور شود معلوم نیست. یک سری داستان چاپ نشده هم دارم. اما خب ترجیح می دهم کتاب بعدیم همان "کتاب خوان چموش" باشد و بعد دوباره مجموعه داستان کوتاه کار کنم.

پس باید منتظر کارهای جدیدتر خانم منتظرظهور هم باشیم تا دست ناشری بسپارند و کارهای نشرش انجام شود و پشت سرش هم یک مجموعه داستان آماده خواهند کرد.اما برگردیم به مجموعه داستان "هر از گاهی بنشین" .
بعضا پیش می‌آید داستانی را که از مجموعه شما داریم می خوانیم با داستان دیگر ارتباطی و عناصر مشترکی پیدا می کنیم معمولا این عناصر مشترک شخصیت ها هستند. شخصیتی که در داستان دیگری سایه وار آمده و نویسنده از کنارش گذشته ، حالا در داستان دیگری این دفعه شخصیت پر رنگ تر حضور دارد و حتی به عنوان شخصیت اصلی داستان، خودش را عرضه می‌کند. در دو سه تا داستان این مجموعه پشت سر هم این اتفاق می‌افتد، در داستان شهرنشینان یک داستانی است که روایت می‌شود و شخصیت‌های متعددی اتفاقا دارد این داستان، اسم های متعددی می‌آیند و می‌روند، بلافاصله در داستان بعدی با نام شط-رنج یکی از آن شخصیت ها که فقط یک بار اسمش آمده بود و خیلی گذرا بهش پرداخته شده بود،داراب پسربچه ای که محور اصلی داستان قرار می گیرد و شخصیت اصلی داستان شط-رنج می شود و در داستان بعدی یک اشاره کوتاهی که در پایان داستان شط-رنج وجودداشته که " فردا مسابقات شطرنج دختران است" این گونه تداعی می کند که برنده ی نهایی ادامه ی داستان قبلی است.
یا در دو داستان اول این مجموعه " دلبستگی ساده است" و " دستهایش" این گونه تداعی می شود که گویی داستان دوم ادامه ای است بر داستان اول . آن وقت از یک زاویه دیگری با محوریت شخصیت دیگری که باز در داستان اول اشاره کوتاهی به او شده بود و نقشی در داستان نداشت.
خانم منتظرظهور می خواهم راجع به این ارتباط ها با هم دیگر صحبت کنید. چه کمکی کرده به شما یا چه کمکی به مخاطب می کند موقع خواندن داستان های شما؟

ببینید ما همین طور که زندگی می کنیم وقتی آدم آشنایی می‌بینیم یا بوی عطر اَشنایی حس می کنیم احساس خوشایندی به ما دست می دهد، در داستان ها می خواستم همین طور که با مخاطب به مرور پیش می‌رویم از دیدن آشناها لذت ببرد و مثلا بگوید من این آدم را قبلا دیده بودم. یکی از هدف هایم این بوده . و دیگر این که می خواستم کسی که کتاب را خوانده در پایان کتاب این طور باشد که انگار نشسته روی مبل و کتاب را خوانده و حالا احساس میکند که نگاهی به دورو برش کرده. به خونه به کوچه ی بغلی. نگاهی دیگرگونه به اطرافش انداخته.

البته این کار برای مخاطب جالبه . ناخوداگاه وقتی یک داستانی را می خواند و بعد متوجه می‌شود شخصیت مشترکی که در داستان قبلی خیلی ریز بوده حالا محور قرار گرفته برایش جالبه. و همین ایجاد جذابیت می کند. فکر میکنم داستان سکوت است که وقتی این داستان را می خوانی دو به شکی که نکنه شخصیت مادر بزرگ همان پیرزنی است که در داستان قبلی درموردش صحبت می‌شود و گو این که هیچ مدرکی نداری که ثابت کنی که این همان ادم است. اما همین دو به شک بودن، برای مخاطب جذابیت ایجاد می‌کند.
از روانشناسی و روان پزشکی چرا این قدر بدتون میاد؟ (با لبخند)

بیشتر حالت طنز بوده. (با خنده)

طعنه هایی که در این مجموعه به روانپزشکی و روانشانسی زده می شود به هر حال یک چند قدم بیشتر از طنز است و وقتی داستان ها را می خواندم فکر می کردم نویسنده مشکل کنار می آید با روانپزشکها . حالا خودشون می گن که صرفن طنز بوده!

حالا باید دوباره به داستان ها با این دید نگاه کنم

از مرگ و کهنسالی نوشتن هم در خیلی از داستان‌های شما وجود دارد. داستان پایان که اسمش پایان است و داستان یکی مانده به آخرین داستان کتاب است، شاید بیشترین تجلی این مقوله است. در داستان سکوت هم این عنصر وجود دارد. در داستان های دیگری هم مرگ حضور پررنگی دارد و بعضا خیلی جدی است. خانم منتظرظهور که شخصن آدم مرگ اندیشی نیست؟

نه. مرگ اندیش نیستم. اما فکر میکنم مرگ خیلی ساده است و خیلی نزدیکه به زندگی. ما نمی توانیم زندگی را بدون مرگ تصور کنیم. یکی از مهمترین دغدغه های انسان مرگ است پس نمی شود نادیده‌اش گرفت. موضوعی است که باید بهش پرداخت. از طرفی در مورد داستان پایان و یا سکوت احساسم این بود که آدم هایی هستند که زنده نیستند اما آرزو می کنیم ای کاش همیشه زنده بودند. وقتی می نوشتم فکر میکردم چقدر خوب که می شود آنها را با کلمات زنده نگه داشت. هر بار که یک نفر کتاب را می خواند همان آدم دوباره زنده می شود. برایم جذاب بود. اما خوب مرگِ خیلی فجیع یا مرگ خیلی خاصی توی داستان ها نداشتم. مرگ ها خیلی طبیعی و ساده و عادی هستند و بخشی از زندگی . همین .

خانم منتظرظهور من به بعضی از عناصر مختلف در داستان های مختلف اشاره‌ای بکنم و چند سوال ریز هم از شما بپرسم. اولی باشد پرداختن به روابط خانوادگی و انسان در چنبره این روابط. . در داستان اول مجموعه دلبستگی ساده است شما به این موضوع می‌پردازید. در داستان‌های دیگری از این مجموعه هم این موضوع تکرار می‌شود. در تازه وارد هم این دلبستگی ساده و بی غل و غش و در عین حال ترسی که در داستان وجود دارد را می بینیم. این روابط بین انسان ها و روابط بین افراد خانواده، در چرتکه و در لکنت هم تکرار می‌شود. در خیلی از داستان های این مجموعه تکرار می‌شود. من یکی کی اسم نبرم. در داستان ژانتی باز آن دلبستگی ساده به حیوانات و چیزهای ریز زندگی وجود دارد. راجع به این اگر می خواهید توضیح بدید.

به هر حال ما از روابط پیچیده بین انسان ها با هم و انسان با طبیعت و انسان با حیوانات می توانیم داستان بنویسم. این داستان ها می تواند از زیبایی ها و دوست داشتن خلق شود. لازم نیست ضرورتا از خشم و نفرت آغاز کنیم. البته این موضوع خیلی شخصی‌ست و کاملا بستگی به روحیه‌ی کسی که می نویسد دقیقا در همان زمانِ نوشتن دارد.

یک نمونه خیلی خوبه این گونه برخوردها و این گونه روابط را به تصویر کشدن، در داستان تداعی اتفاق می‌افتد. جایی که این گونه نویسنده می‌خواهد تداعی کند برای مخاطب، که شاید این خانمی که همسایه‌ی راوی است و مرتب او را مهرناز صمیمی در ذهنش می داند ولی اسم واقعی‌اش سهرابی است ،را این گونه تداعی میکند که دنبال تاریخ و گذشته ی این آدم می گردد در ذهن راوی. البته این داستان، داستان خوبی هم هست در عین ساده بودنش.
اما بعضی جاها خانم منتظرظهور این ارتباط ها یک مقدار بد می‌شود. در داستان سنگ چین . داستان خیلی ساده است و دارد راحت پیش می‌رود اما نویسنده تصمیم می‌گیرد در پایان داستان، شوکی به مخاطب وارد کند. این که زن راننده آژانس شده، هم اسمش در روزنامه آمده اما با این عنوان و خبر که طرف راننده آزانس شده و ماشینش را دزدیدن! می دونید خیلی بی مزه تمام شد این داستان (با لبخند). می تونست مثل بقیه داستان های این مجموعه ساده تمام شود. اما انگار نویسنده اصرار داشته یک اتفاق در پایان داستان بیافتد.
شاید هم به خاطر این که خانم منتظرظهور در داستان های دیگرش ما را آماده نکرد با چنین پایانی.

شاید!

در داستان سایه ای در تاریکی هم یک ترس نهفته‌ای از پس سالها ی دور در این داستان وجود دارد. در واقع شخصیت هنوز از سایه ها می‌ترسد و حتی وقتی می‌خواهد آشغال را بگذارد توی کوچه. این داستان هیچ چیزی ندارد جز این حس مبهم از ترس و اضطراب که این را به مخاطب القا می کند.
در داستان شهرنشینان این زن روزنامه نگار و گزارش نویس مجله، و امروز یک زن خانه دار ِ معمولی چقدر سایه ی خود نویسنده است؟

کاملا نیست.

اما شما کار روزنامه نگاری هم کردید قبلا .

بله. گزارش اجتماعی و ورزشی می نوشتم و به روزنامه ها و مجلات می فرستادم. بخشی از من در داستان هست اما کاملا منطبق بر زندگی من نیست.

شطرنج چی؟ شما شطرنج بازی میکنید؟

نه . من شطرنج باز نیستم.

چون در دو داستان شطرنج و برنده‌ی نهایی اصطلاحات شطرنجی را خیلی با جزئیات بکار بردید و به مدارهای شطرنجی با دقت پرداختید. این تصور ایجاد می شود که خانم منتظر ظهور هم شطرنج باز است.
پسر دوازده ساله ای دارم که شطرنج باز است. و من در فضای شطرنج کودکان زیاد بودم.

تشکر از این که تشریف آوردید به برنامه . امیدوارم کتاب های دیگرتان هم منتشر شود و ما بخوانیم و لذت ببریم
ممنونم. فرصت را مغتنم می‌دانم و از همسرم که اولین خواننده و ویراستار داستان ها و رمانم بودند تشکر می‌کنم. و از شما متشکرم که این فرصت را به من دادید.

۱۰.۲۲.۱۳۸۸

محمد ایوبی درگذشت


فقط 5 روز از چاپ کتابم گذشته بود. در گوگل " هرازگاهی بنشین" را جستجو کردم. سایتی کتابم را با نام نویسنده دیگری معرفی کرده بود: "هر از گاهی بنشین - محمد ایوبی"
نام " محمد ایوبی " به نظرم آشنا آمد. کتابی از ایشان نخوانده بودم. فقط جایی خوانده بودم جزو برگزیدگان مسابقه ی جلال آل احمد است. به دوستی تلفن کردم و گفتم این طور شده! نام نویسنده را اشتباه نوشته اند...
خندید و گفت: " شانس آوردی دیگه. اسم تو رو کی می‌شناسه! "محمد ایوبی" بابا معروفه! کتابت فروش می ره. فکر می کنن مال محمد ایوبیه می‌خرن."
گفتم: "خوش به حالت که از عقل، به کل آزادی!"

گوشی را گذاشتم و " محمد ایوبی" را در گوگل جستجو کردم.
" محمد ایوبی – نویسنده ای از دیار جنوب- متولد1321 - عضو کانون نویسندگان – بازنشسته‌ی آموزش پرورش – کتاب هایش زمان شاه خمیر شده است- روز گراز او زیر چاپ است و دو کتاب دیگرش در ارشاد .... "
مصاحبه ای هم با او پیدا کردم که چندی پیش در روزنامه چاپ شده بود.
در سایت ادبی پیغام گذاشتم که "نام نویسنده ی این کتاب را اشتباه نوشته‌اید، لطفا تصحیح بفرمائید."
دو روز بعد به سایت مراجعه کردم. اشتباه پابرجا بود. تلفن کردم به شماره ای که در سایت بود. به خانمی که گوشی را برداشت اشتباهشان را تذکر دادم. گفت: "حتما ! همین الان تصحیح می‌کنیم"

"روز گراز" محمد ایوبی چاپ شد. نقد شد. اشتباه سایت نصفه نیمه ( هنوز برچسب محمد ایوبی دارد) تصحیح شد. من پیگیر اخبار مردی بودم که نامش به اشتباه کنار هرازگاهی بنشین نشسته بود. با خودم فکر کردم لابد حکمتی در این کار است. مثلا این که هراز گاهی بنشین را بردارم و بروم پیش او و بگویم اسمتان را گذاشتند کنار این کار تجربی! ممکنه نظرتان را بدانم؟ یا حتی شاید کتابخوان چموش را هم بدهم بخواند و نظرش را پیش از چاپ بدانم. البته اگر حوصله ای داشته باشد. آدمی که کتابهایش بعد از ان همه زحمت می ماند گوشه‌ی اداره ای، حال و حوصله هم دارد؟! اما خدا را چه دیدی؟! شاید خواند. اصلا شاید در ادامه ی راه کمکم کرد.
در همین حال و هوا برای یافتن آدرس یا تلفنی از ایشان باز هم به دنیای مجازی آمدم.
اما خواندم: "محمد ایوبی درگذشت."

بهت زده به دوستم تلفن کردم و خبر را گفتم. گفت: "خب حالا دیگه همه می دونن که هرازگاهی بنشین ربطی به ایوبی نداره"
" چرا؟ "
" چون وقتی نویسنده‌ای می‌میره تازه کتاب‌هاش رو می‌بینن. با دقت اسم کتاب های چاپ شده، سبک نویسنده و... را همه می‌بینن. تا وقتی زنده است فقط به اسم او بسنده می‌کنن"