۶.۰۳.۱۳۸۹

"مادرم لیلی" غیر قابل چاپ اعلام شد

خبرگزاري دانشجويان ايران
تهران سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
1389/06/03

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به گفته‌ي نويسنده، نگارش اين رمان با نام «مادرم ليلي» دو سال طول كشيده و اخيرا به ناشر كتاب، مرواريد، اعلام شده است كه كتاب اجازه‌ي انتشار ندارد.
او افزود: داستانم هيچ چيز خاصي ندارد كه بخواهد توقيف شود. درامي اجتماعي - تاريخي است كه به روايت استبداد دوران پهلوي مي‌پردازد؛ ماجراي زني را روايت مي‌كنم كه در وضعيت استبدادي دوران پهلوي با تنگنا‌هاي بي‌شماري مواجه است. من هم در ايران زندگي مي‌كنم و با مناسبات و ضوابط كار نوشتن در سرزمينم آشنا هستم و خط‌ قرمز‌هاي عرف را مي‌شناسم؛ از اين‌رو معتقدم اثري مغاير با قانون توليد نكرده‌ام كه مشمول اين حكم باشد.
منتظرظهور توضيح داد: ارديبهشت‌ماه سال جاري ناشر رمانم را براي دريافت مجوز ارسال كرد و خيلي زود يعني آخر تيرماه اعلام شد كتاب غيرقابل چاپ است. من، ناشر رمان و دوستاني كه كتاب را مطالعه‌ كرده بودند، از اين نظر شوكه شديم و حسابي تعجب كرديم. به همراه نماينده‌ي ناشر براي مذاكره با مسؤولان اداره‌ي كتاب مراجعه كردم؛ اما كسي نبود كه پاسخ دهد و فقط گفتند كه اعتراضم را مكتوب كنم تا به آن رسيدگي شود.
اين داستان‌نويس با اين ابراز اميدواري كه نخستين رمانش مجوز نشر بگيرد، گفت، خواستار اين است كه كتابش با سعه‌ي صدر بررسي شود.
پيش‌تر از فريبا منتظرظهور، مجموعه‌ي داستان «هر از گاهي بنشين» از سوي نشر يادشده منتشر شده است.
انتهاي پيام
كد خبر: 8905-16998

یادداشتی بر مجموعه داستان "هرازگاهی بنشین" / علی رشوند

1389/06/03

مجموعه داستان هرازگاهي بنشين شامل هفده داستان به نام‌هاي دلبستگي ساده است، دست‌هايش، تازه وارد، چرتكه، لكنت، سنگ‌چين، ژانتي، سايه‌اي درتاريكي، به دنبال خورشيد، سكوت، تداعي، شهر‌نشينان، شط- رنج، برنده نهايي، شهاب، پايان و هرازگاهي بنشين است.
بيشتر داستان‌هاي اين مجموعه، تم اجتماعي دارند. داستان‌ها باور‌پذير و بيان‌كننده مشكلات و خاطراتي است كه راوي در عرصه زندگي خانوادگي و كاري با ديگران دارد. براي اجتناب از كلي‌گويي به بررسي دو داستان مجموعه مي‌پردازم:
داستان هرازگاهي بنشين آخرين داستان مجموعه است كه نام كتاب مفتخر به همين نام است و به سليقه و انتخاب بنده از بهترين داستان‌هاي مجموعه به شمار مي‌رود. اين داستان، اعتراف و اعتراض راوي است نسبت به ايفاي نقشي كه از او انتظار مي‌رود ولي او خود را ناتوان و ناموفق نسبت به آن مي‌يابد. راوي، زماني مادراني را كه به خوبي از عهده نقش مادرانه خويش درقبال فرزندان برنمي‌آمدند به باد انتقاد و سرزنش مي‌گرفته، حال در وضعيتي است كه خودش نيز درحق همسر و فرزندان كوتاهي مي‌كند. راوي حتي از تكرار نويسندگي و نوشتن داستان‌هاي كوتاه نيز شكوه مي‌كند. داستان هرازگاهي بنشين داستان متفاوت بودن است. متفاوت بودني كه اگر از حد متعارفش بالا رود حتي زندگي عادي و آرامش آن را خدشه دار مي‌كند. داستان هرازگاهي بنشين روايت استيصال آدم‌هاست درگذران زندگي. سرزنش راوي در داستان اوج بازگشت به خويشتن است كه كلاه خود را قاضي مي‌كند كه قضاوتها در گذر زمان صداقت و سنديت خود را اثبات مي‌كنند. از آنجا كه جهان ما انعكاس‌يافته از رفتار ماست و هر عملي عكس‌العملي دارد، در داستان بي‌تفاوتي راوي نسبت به زندگيش باعث اعتراض اطرافيان از جمله فرزندش مي‌شود.
دريك نگاه كلي داستان هرازگاهي بنشين داستان بسياري از مردان و زنان معاصر است كه در زندگي زناشويي اسير دايره تكرار مي‌شوند و هنر زندگي در تكرار را ياد نگرفته‌اند و حقا كه يك عاشقانه آرام نويسنده نادر ابراهيمي نسخه‌اي است بي‌بديل در بازگرداندن آنها به زندگي و جديت گرفتن آن.
تم اصلي داستان تنهايي است. باور پذيري داستان مشكل است. انسان امروز بيش از هميشه تنهاست. چه اينكه خوب مي‌دانيم تنهايي انسان امروز ريشه در اقتضائات عصر صنعتي و فراصنعتي دارد. همين قدر بگويم، موبايل و تلفن، ديد و بازديدها بين اقوام و فاميل را كم كرده و نوعي تنهايي تحميلي برانسان سايه انداخته است.
در داستان دلبستگي ساده است راوي خانم خانه‌داري است كه از فرط تنهايي به مگس پناه مي‌برد و به‌رغم هنجارهاي موجود در جامعه كه آن را كثيف مي‌شمارد، راوي مگس را عزيز و محترم مي‌شمارد. از طرفي در داستان دلبستگي ساده است مگس نماد مظلوميت است. حيواني كه همواره مورد غضب انسان است. مگس اگر حامل كثيفي است، مسبب اصلي آلودگي و كثافات، خود انسان است كه باقي‌مانده مصارف غذايي خودرا به صورت آشغال و ضايعات در طبيعت رها مي‌كند و مگس هم دراثر ارتزاق آن مي‌شود موجودي كثيف، حامل ميكروب. او فقط نقش حامل را دارد. در داستان دلبستگي ساده است تلويزيون صحنه جنگ را نشان مي‌دهد كه دراين مشابهت –كشتار انسان و مگس – نويسنده به درندگي و عصيان طلبي انسان امروز كه درگستره جهان پيرامونش نه تنها مگس بلكه همنوعان نيز قرباني مي‌شوند اعتراض مي‌كند.

۵.۳۱.۱۳۸۹

درد

من درد بوده ام همه
من درد بوده ام.
گفتی پوست واره ای
استوار به دردی،
چونان طبل
خالی وفریادگر
درون ِ مرا
که خراشید
تام
تام از درد
بینبارد؟
و هراندام ام از شکنجه ی فسفرین ِ درد
مشخص بود.
( احمد شاملو )

تهران – دفتر بیمه تامین اجتماعی:
مردی سی و پنج ساله کنار باجه ی شماره 2 می‌ایستد تا دفترچه‌ی بیمه بگیرد. جوانی که آنسوی میز ایستاده و پاسخگوست می گوید: "لطفا شناسنامه و عکس" و فرمی را به سمتِ سی ساله سُر میدهد. سی و پنج ساله دست می کند توی کیف سامسونت کهنه اش و شناسنامه و عکسی بیرون می کشد و سرگرم پر کردن فرم می شود. کت و شلوار مشکی بد دوختی پوشیده ، کفش مردانه ی نوک تیزی پا کرده، موهایش مشکی ولی خاک گرفته است و نگاهش کمی وقیح – شبیه مردانی که اطراف تهران باموبایل گوسفند زنده می فروشند. شاید هم کارگر کارگاهی که با خاک وسنگ وآجر سروکار دارد.
سی و پنج ساله فرم پرشده را همراه شناسنامه و عکس به سمتِ جوان می سراند. عکس، دختر بچه ای با چشمان درشت سیاه است که با روسری بزرگی موهایش را پوشانده و مبهوت به دوربین نگاه می کند.
جوان فرم را با شناسنامه تطبیق می دهد، اطلاعات را توی رایانه وارد می کند و می پرسد: " چرا نوشتی همسر! درستش کن. بیا این خودکار رو بگیر"
سی و پنج ساله با لبخند مرموزی جواب می دهد:"خب همسره دیگه!"
جوان مبهوت دوباره به شناسنامه با دقت نگاهی می اندازد و می گوید: " متولد هزار و سیصد و... هفتاد و شش!" و نگاهش می ماند روی صورت سی و پنج ساله. انگار میگوید:" بیشعور! احمق! کثافت!"
گوسفند فروش سکوت می کند. درچهره اش نشانی از شرمساری نیست. شناسنامه را توی کیف سامسونت بر میگرداند.
زنی که کنارش ایستاده با صدای بلند حساب می کند: "هزار و سیصد و هشتاد و نه منهای هزارو سیصد و هفتاد و...."
جوان می گوید: "سیزده! سیزده سالشه . همسرش!"
زن جواب میدهد : " واای! جای تعجب داره"
دیگری می گوید:" جای تاسف داره. ما عقب مانده ایم"
گوسفند فروش دفترچه ی بیمه همسرش را میگیرد و توی کیف میگذارد. خوب میداند که زنش تا بیست سالگی هزار بار به این دفترچه نیاز دارد. هزار بار این دفترچه را ازکیف سامسونت بیرون خواهد کشید .
وقتی شکمش بزرگ شود،وقتی از سوء تغذیه و کم خونی پاهایش سست شود، وقتی بدنش زیر کتک کبود شود ودست وپایش بشکند ، وقتی بدنش با آب جوش بسوزد، وقتی سرطان بگیرد، رماتیسم بگیرد، ...این گوسفند فروش دفترچه را بیرون می کشد و دخترک را بر میگرداند به بازی زشت سرنوشت.
شاید دختر بچه امروز از دیدن این ذفترچه شاد شود. شاید عکس خودش را در صفحه ی اول خوب نگاه کند و به نگاهش یا بینی اش بخندد. حتی شاید با دفترچه بازی کند وبرای دفترچه قصه بسازد . توی قصه شاید این دفترچه ازمرگ نجاتش بدهد...
اما این دفترچه نجاتش نمیدهد
فقط قانون می تواند جلوی این نوع عقب ماندگی های جامعه ی ما را بگیرد. قانون می تواند ازدواج کودکان ( در تعریف بین المللی به افراد زیر 18 سال میگویند) راممنوع کند.

مرتبط : http://gejagunduz.blogfa.com/post-92.aspx

سپاس ازنویسنده ی گرامی آقای علی رشوند برای داستانک سپیده و سعیده

۵.۲۹.۱۳۸۹

کولی


تا آن جا که در خاطر دارم
سراسر دنیا را با چادر خویش گشته ام
و در جستجوی عشق ومحبت
وعدالت و خوشبختی بوده ام
همراه با زندگی بزرگ شده ام
اما عشق حقیقی را نیافته ام
و این کلمه را نشنیده ام که
حقیقت کولی در کجاست؟

رسیم سجیک – ویژه نامه کولی ها – پیام یونسکو

۵.۲۷.۱۳۸۹

از دوکه حرف می زنم، از چه حرف می زنم

هاروکی موراکامی
مترجم: مجتبی ویسی
نشر چشمه – 180 صفحه – 3800 تومان

" عنوان این کتاب از یک مجموعه داستان اثر نویسنده ی محبوبم ریموند کارور گرفته شده است تحت عنوان از عشق که حرف می زنم از چه حرف می زنم " ( ص 179)
هاروکی موراکامی 60 ساله است و از سی سالگی هر روز میدود. همراه با دویدن به موسیقی گوش میسپارد، رمانش را پیش می برد و افکارش را نظم میدهد. می گوید ده سال است که ایده ی نوشتن کتابی در مورد " دو" را در ذهنش پرورانده است.
او که در جوانی با کمک همسرش یک کلوپ را اداره می کرده ناگهان تصمیم میگیرد رمان بنویسد. بعد از نوشتن دومین رمان و استقبال خوانندگان، کلوپ را میفروشد و بصورت حرفه ای به نویسندگی میپردازد. همزمان سیگار را که سالها آلوده اش بوده کنار میگذارد و دویدن را که ورزش مورد علاقه اش بوده جایگزین می کند.
سی سال تمام هرروز بی وقفه ساعاتی از روز می دود. با دویدن به سلامت و هماهنگی جسم و ذهن می رسد و این گونه، رمان هایش را با تفکر و آرامش خلق می کند.شاید فقط یک ژاپنی قادر به اجرای چنین انضباطی در زندگی باشد.
موراکامی نظرش را در مورد اهمیت ورزش در زندگی ، شعارگونه به ما تحمیل نمی کند. فرصتی فراهم میکند تا در لذت دویدن با او سهیم شویم .
هر کسی با خواندن این رمان وسوسه می شود بدود ، شنا کند یا چند ساعتی روی دوچرخه بنشیند و پدال بزند. بخصوص اگراین روزها اوقات خوبی را نمی گذراند.
"هرگاه با قضاوتی ناعادلانه روبه رو می شوم ویا کسی که به او اعتماد دارم شرایطم را درک نمی کند کمی بشتر از حد معمول می دوم. انگار بخواهم آن بخش از نارضایتی درونی را از راه خستگی جسم از خود دور کنم." ( ص 33)
او درانجام تمرینات خود آن قدر ممارست می کند که به مرور تبدیل به یک دونده‌ی حرفه ای می شود و در مسابقات متعدد از جمله دو ماراتن به عنوان یک رمان نویس دونده شرکت می کند.
" من دیگر نه جوانی هستم که فکروذکرش یکسره شکستن رکورد باشد ونه فردی بی اختیار وناتوان که فقط تظاهر به انجام کاری کند. کمابیش نویسنده ای حرفه ای هستم ( و صادق، به احتمال زیاد) که محدودیت های خود را می شناسد و می خواهد تا حد امکان بر توانایی ها و نیروهای خود تکیه کند." (ص 123)
در این رمان موراکامی علاوه بر اهمیت و زیبایی و پویایی ورزش، آموزه هایی برای رمان نویس شدن به ما می دهد. موراکامی معتقد است برای رمان نویس شدن فقط استعداد کافی نیست بلکه علاوه بر استعداد باید تمرکز و استمرار داشت.
نویسنده دراین رمان امید،حرکت، تلاش ،تمرکز و انضباط را نمایش میدهد.

۵.۲۳.۱۳۸۹

کارِگِل

ایوان کلیما
ترجمه: فروغ پوریاوری
نشر آگه -5700 تومان

کتاب شامل شش داستان است. نام داستان ها شغل هایی ست که نویسنده تجربه شان کرده: "قاچاقچی، نقاش، باستان شناس،راننده لوکوموتیو، پیک، مساح"
داستان "قاچاقچی" را بیش از بقیه دوست داشتم. این داستان در مورد سانسور وقوانین محدود کننده است.
راوی، نویسنده ای اهل چک است که با تاجری به نام نیکلاس دوست می‌شود. نیکلاس در بازگشت از سفرهای خارج از کشورش، کالاهای مورد نیاز دوستان و از جمله کتاب های ممنوع را برای نویسندگان بصورت قاچاق وارد می‌کند.
زن نیکلاس دختری آرژانتینی ست و عاشق ادبیات.
در این داستان ایوان کلیما بصورت موازی از سانسور و قاچاق کتاب در دو قرن پیش سخن میگوید و عنوان می کند که تغییرزیادی در این دو قرن صورت نگرفته، جز این که آن زمان اگر سه کتاب قاچاق می شد حالا سه ساک کتاب قاچاق می شود.
او به مرزبندی ها و قوانین ومحدودیت‌ها در تمام جهان اشاره می‌کند. خروج دشوار همسر نیکلاس از آرژانتین با شناسنامه جعلی، مرز اسرائیل و سختگیری مرزبان‌ها زمانی که به آنجا سفر کردند، اردوگاه های کار اجباری قاره اروپا ، …

"سالهاست با کسانی که کتاب را به مواد منفجره ومواد مخدر تشبیه می کنند یکریز بحث می کنم. در خلال این مدت نطق بلند بالایی آماده کرده ام که در آن از آزادی آفرینش که بخشی از زندگی درست و محترمانه است دفاع می کنم اما هیچ موقعیتی نداشته ام که این نطق را ایراد کنم. حالا وسوسه ایرادش نیرومند است. اما نباید مقهورش بشوم. سپردن اعتقاداتم به این مردهای اونیفورم پوش حالا هم درست مثل دو قرن و نیم پیش کار ابلهانه ای است." ص 35

کلیما علاوه بر این که داستان را با جزئی نگری پیش می‌برد، نگاه فلسفی و عمیقش بر نوشتارنیز حاکم است.
داستان ها پر است از نشانه ها و اشاره هایی زیر پوستی است.
و در پایان به ما نشان می دهد: "همچنان که اقلام بیشتری ممنوع می شوند غیر حرفه ای های بیشتری قاچاق را پیشه‌ی خود می سازند." ص 13

در داستان " نقاش" راوی تصمیم می گیرد بعد از سالها دوباره نقاشی بکشد. راوی نویسنده ای ست که فکر می کند دیگر چیزی برای نوشتن نمانده و هر چه باید نوشته میشد قبلا نوشته شده است و روی آوردن نویسندگان جدید به ژانر وحشت و هنزمندان به سبک های جدید برای بیان همان مفاهیم بی فایده است.
راوی با بوم و رنگ به دشتی میرود. همان زمان که او دارد منظره ای را نقاشی می کند دختری از کنارش می گذرد و خودش را زیر قطار می اندازد.
راوی دوباره این سوال را پیش روی ما می گذارد که آیا هنرمندانِ امروز در حال تکرار گذشته و انجامِ کاری بیهوده نیستند؟

۴.۲۳.۱۳۸۹

ببر سفید

نویسنده: آراویند آدیگا
ترجمه: مژده دقیقی
انتشارات نیلوفر - 5800 تومان - 286 صفحه

راوی داستان "بالرام حلوایی" در روستایی از منطقه گایا در هندوستان به دنیا آمده‌است. منطقه‌ای که روزی بودا در آن جا زیر درختی نشست و بودیسم آغاز شد.
آدم های کتاب دو گروه بیشتر نیستند: دارا وندار.
ندارها دوروبرزباله‌ها و فاضلاب وبین جانوران موذی پرسه می‌زنند، گرسنگی و بیماری می‌کشند و سرانجام گوشه‌ای در تنهایی از پا درمی‌آیند. کنار خیابان به دنیا می ‌آیند، کنار خیابان زندگی می کنند وکنار خیابان می‌میرند.
ثروتمندان هم غرق در سیاست و تباهی، کارآفرینی می کنند!

"از فکر جسم کیشان بیرون نمی آمدم. آنها داشتند او را توی آن خانه زنده زنده می خوردند!همان بلایی را سرش می‌آوردند که سر پدر آوردند- اورا از درون تهی کردند و ضعیف و ناتوان رهایش کردند تا آن که سل گرفت وکف زمین بیمارستان دولتی، در انتظار دکتری که معاینه اش کند در حالی که روی این دیوارو آن دیوار خون قی می کرد جان داد"
صفحه 81

بالرام، پسربچه ای متفاوت، مانند ببری سفید در یک جنگل است. او می‌کوشد خودش را از فقر نجات دهد اما نمی تواند از کاست ، پیشینه‌ وخانواده‌ی خود فرار کند.
خدمتکار و راننده‌ی ارباب‌ها می‌شود.
هرجا می‌رود این ها را با خود یدک می‌کشد. هرچه از روزهای عمرش می‌گذرد بیشتر اختلاف طبقاتی و خفت و خواری تحمیل شده بر طبقه ی فرودست جامعه را در اطرافش حس می‌کند. تحقیری که برای آدمهای درون این طبقه عادی و پذیرفته شده است.
سرنوشت و معیارهایش به مرور با سرنوشت و معیارهای اربابش تغییر می‌کند و هم‎‌سو می‌شود.
ولی سرانجام این ببرسفید به خیال خود از قفس می‌گریزد.

امروز او در دفتر کارش در بنگلور نشسته و از رادیو می‌شنود که "جیاباوئو – نخست وزیر چین" تصمیم گرفته به هندوستان سفر کند و بنگلور را از نزدیک بیند و با مردم کارآفرین هند آشنا شود.
"بالرام" هفت شب در دفترکار خود می‌نشیند، شب زنده داری می‌کند و نامه ای برای "جیابائو" می‌نویسد. در این نامه سرگذشت خود را شرح می دهد و جامعه‌ی هند را با صراحت کالبدشکافی می‌کند.
" ببر سفید" نقد تندی از جامعه ی هند است. "آدیگا" – نویسنده ی کتاب، قلمی طناز و منتقد دارد و نوع روایتش بی شباهت به "هرتا مولر" نیست. با این تفاوت که "هرتا مولر" نثری شاعرانه تر، نگاهی سیاسی‌تر وبرداشتی فلسفی‌تر و شاید عمیق تر از جامعه‌ی رومانی دارد.
حتی از نظر اجتماعی و عریان کردن اختلاف طبقاتی بی شباهت به "خالد حسینی" در "بادبادک باز" از جامعه‌ی افغانستان نیست.
هرتا مولر، آراویند آدیگا و خالد حسینی شاهد این مدعا هستند که هنوز هم درونمایه، زبان، جسارت و طنازی حرف اول و آخر را در ادبیات می‌زنند.
معرفی دیگری ازاین کتاب را می توانید در وبلاگ پوست انداختن و وبلاگ حامد اسماعیلیون بخوانید.

۴.۰۹.۱۳۸۹

نقد داستان "دلبستگی ساده است"

قرار شد عصر چهارشنبه‌ ساعت پنج در کارگاه داستان آقای گودرزی دو داستان اول مجموعه " هر از گاهی بنشین" را بخوانم.
وقتی رسیدم هنوز پنج نشده بود و روی اولین صندلی کنار در سالن نشستم. هیچ چهره ی آشنایی نبود. چند ردیف جلوتر، درست رو به رویم چند نفر نشسته بودند و داستان ها را می‌خواندند. خانمی یک ردیف جلوتر از جمع، رو به عقب نشسته بود و به جمع می‌گفت "خوندید؟ خیلی چرت و پرت بودن. مزخرف بودن. نه؟ "
دختری از میان جمع گفت: "کدوم یکی؟"
"همین داستان دلبستگی ساده است."
" من هنوز نخوندم"
" می خواد بگه دلبستگی ساده است. خب دلبستگی ساده است! که چی؟ اصلا چرا این ها رو چاپ می کنن؟ نوشتن این داستان ها که کاری نداره ...برای چی چاپ می کنن؟ ..."

صورتش درست رو به روی من بود، در نتیجه همین طور که حرف می‌زد نگاهمان مدام به هم می‌افتاد. با خودم فکر کردم "خب چه می داند من نوشته ام والا حتما کمی ملاحظه می کرد . "
از طرفی به نظرم دانستن نظر هرکسی صریح و روشن جالب بود.
بعد به فکرم رسید " چرا ملاحظه کنه؟ شاید چند دقیقه ی دیگه همین حرف ها را نه تنها او بلکه بقیه هم بگن"
این شد که رفتم در حیاط کوچک کانون، کمی قدم زدم.
وقتی برگشتم و مقابل جمع نشستم و شروع به خواندن داستان کردم یک لحظه آن خانم را دیدم که مبهوت نگاهم می کرد.
در تمام مدت نقد، او متاسفانه هیچ اظهار نظری نکرد.

نظر دوستان در کارگاه آقای گودرزی را می توانید در این جا بخوانید:

نقد داستان:

آقای یعقوب زاده: داستان واقع گراست. از نظر من تم غالب این داستان روانشناسی است با راوی اول شخص. موضوع کلی داستان ارتباط عاطفی یک شخص با یک مگس است. به طورکلی انسان چنین ارتباطی را با حالا هر چیزی، یک شیء و یا یک حیوان مثل سگ، گربه، حشره یا هر چیز دیگر که ایجاد می کند، معمولاً در اثر وجود یک خلأ است. خلأ روانی توی زندگی واقعی شخص که در واقع به خاطر عدم توانایی توی رابطه، رو می آورد به چنین رابطه ایی که تا حدودی غیر عادی است. گاهی مگس را آن فرد به عنوان طرف عاشقانه ی خودش راحت می پذیرد. یا در اثر این است یا در اثر تنهایی، یا تنهایی فرد و یا یک محیط ایزوله. ما اینجا توی رفتار شوهر یا فرزند هیچ نوع چیزی که به ما در واقع این کُد را بدهد که چرا زن اصلاً این طوری دارد فکر می کند؟ چرا این زن این طوری رفتار می کند؟ نمی بینیم. ما با یک شوهری طرف هستیم که حرف هایی که می زند کاملاً حرف های منطقی است حرف های عاقلانه است. آلوده بودن مگس باعث می شود بچه ای که نشسته و غذا می خورد، احساس ناراحتی کند. از نظر روانی هم حالا زن خلأیی داشته است توی خانواده اش و یا جامعه، در صورتی که اشاره اجتماعی توی داستان دیده نمی شود، پس دغدغه داستان بیشتر تبدیل می شود به دغدغه روانیِ فردیِ خود راوی داستان تا این که به یک دغدغه انسانی که بشود آن را بررسی کرد. به نظرم این زن یک کیس واحد روانی یا اطلاعات داستانی به ما نداده است. یا این که با شرایط فعلی یک نوع روحیه احساسی و رمانتیک که توی این فرد هست باعث این می شود. یک مسئله دیگر هم که هست آن قضیه نشان دادن صحنه جنگ توی تلویزیون است که فکر می کنم کارکردی نداشته یا اگر اشاره ایی هم می خواسته بشود، خیلی کم بوده است، مگر این که بخواهد صرفاً توضیح صحنه ای را بدهد که توش یک سری آدم کشته شدند در جنگ. به طور کلی داستان این پیام را می دهد یک جاهایی حیوانات از انسان ها بهتر هستند. پناه بردن به حیوان بهتر است از پناه بردن به انسان، که فکر می کنم یک جور فرار از واقعیت باشد.
خانم برکت:من هم داستان را واقع گرا دیدم. بعد در این داستان چیزی که می خواست نشان بدهد همبستگی حیوان با انسان بود، به نظر من کار راوی بیشتر از تنهایی بود یعنی پناهی که این خانم به مگس برده بود از تنهایی بود که داشته و بعد دید متفاوتی که فرد نسبت به سایرین داشته به قضایا. این خانم همه چیز را متفاوت تر از دیگران می دید. مگس به آن زشتی که ما می دانیم عامل میکروب است و اصلاً یک چیز چِندش آوری است برای این خانم زیبا بود. به نظر من متفاوت به این قضیه نگاه کرده بود.
خانم اشراقی: من می خواستم بگویم، حدس می زنم یک نوع آشنایی زدایی بود و ما یک نگاه دیگر به مگس انداختیم. من خودم شخصاً احساس کردم یک بار دیگر دارم مگس را می بینم، چیزی که بارها و بارها دیده ایم. من از این قسمت خوشم آمد. حدس می زنم خیلی واقع گرا حسابش کرد. به نظر من داستان با آوردن بودا و آن جنگ که می آورد، می خواهد حرف های پنهان دیگری را بزند، یعنی فقط به صرف تنهایی نیست که حالا با مگس اُخت می شود، بلکه می خواهد یک حرف هایی را بزند که اصلاً کشتن خوب نیست؛ حالا هر موجود زنده که می خواهد باشد چه همان سوسک، مگس و ... من چنین برداشتی کردم ولی نمی دانم درست است یا نه؟ از داستان بدم نیامد خوب بود.
آقای اسعدی: من هم نظرم این است بخش مراجعه به دکتر و مسئله روانی بودن این شخص، به داستان لطمه زده. یک مقدار احساسم بر این بود که اگر مشکلات روان پریشی شخص بیشتر توضیح داده می شد، به این سمت می رفت که با آقای یعقوب زاده موافقم که چون راوی توی شرایط عادی و زندگی معمولی دچار یکنواختی می شود، به یک حشره این چنینی که خوب، آزاردهنده هم هست و باعث برخورد فرهاد و فرزاد هم می شود، رو می آورد. در واقع آن بخش داستان عمیق تر می شد اگر نشان می داد در روند عادی زندگی، آدم ها به این وضعیت دچار می شوند، تا این که حالا آن مسئله روانی بودن باعث این کار بشود. با اشاره به مسائل شیمیایی و مسائل دیگر شاید به نوعی اتفاقات جنگ را می خواهد نشان بدهد. در صورتی که حالا یک مقدار محدود می شود به مسئله درونی یک نفر این مسئله اجتماعی و خلأ انسان. از لحاظ رابطه با بخش گوینده اخبار، ربطش یک مقدار مستقیم و صریح است و صرفاً یک پیامی را دارد می دهد که من زیاد موافق این روش نبودم.
آقای رحیمی: چیزی که به نظر من می رسد باید دو داستان این نویسنده را با هم مقایسه کرد. موضوع داستان اول و موضوع داستان دوم به نظر می آید توی یک لوکیشن خاصی آدم هایی که توی آن لوکیشن حضور دارند به نوعی با هم ارتباط برقرار می کنند. مثلاً حالا دختر بچه ای که آنجا توی داستان دوم هست. توی داستان اول هم هست یا آن مگس توی داستان دوم، توی داستان اول هم هست. به نظر من یک خرده وجود مگس توی هر دو داستان به خصوص داستان دوم برایم سؤال بود، دوست داشتم جواب بدهند که چرا توی داستان دوم هم باید باشد؟ بعد این مگس یک هویتی پیدا می کند توی داستان دوم، هویتش مثلاً آن جا چیست چون ارتباط هم دارد با داستان اول؟ چون از لحاظ فعل هم همان است، دستش را می آورد بالا تکان می دهد و اینها. توی داستانی که الان وجود دارد به نظرم داستان کشش خودش را داشت و من را جذب خودش کرد. یکی از دوستان هم گفت آن آخرش آن صحنه ای که آورده توی تلویزیون، دارد جنگی را نشان می دهد. به نظرم کل رویکرد داستان بیان آن موضوع یعنی بیان اخلاقی ماجرا یا نتیجه اخلاقی یا جامعه شناسی شان این است که به اصطلاح حتی حالا مگس زنده مانده ولی آدم ها به این راحتی دارند کشته می شوند.

آقای بابایی: انگار بعضی از دوستان معتقدند که این شخصیت روان پریش است. به نظر من در حوزه نقد روانکاوی اصلاً در حوزه نقد، وقتی ما از واژه استفاده می کنیم، واژه هایمان خیلی باید دقیق باشد. روان پریش کیست؟ چه تعریفی دارد؟ بعد آیا این زن روان پریش است؟ به نظرم اصلاً روان پریش نیست، یک زن معمولی خیل عادی که پیش مشاور می رود، مثل خیلی های دیگر. کسانی که پیش مشاور می روند و می گویند زندگی ما اینجوری و آن جوری است، ما به به بن بست خوردیم چکار کنیم دچار ملال زندگی شدیم و روان پزشک هم حرف هایی می زند که همه شان می زنند: توی زندگی دنبال نکات مثبت باش، به زیبایی ها بچسب. یعنی تفاوت دیدگاه در بعضی از فیلسوف ها و روانکاوها که وجود دارد دقیقاً در همین حوزه خودش را نشان می دهد و آن هم این است که روانکاوها همواره می گویند در زندگی بنشین به زیبایی نگاه کن و به نکات مثبت نگاه کن و این حرف ها. اما واقعیت زندگی این نیست و توی زندگی آدم ها بر اثر بمب گذاری کشته می شوند و این حرف ها. و در واقع روانکاوها کاری که می کنند مخدرهایی می دهند که شما این زندگی عبث را به نوعی تحمل کنی. در واقع داستان دارد بین این دو طیف حرکت می کند. هر چند که به نظر من از لحاظ ساختار داستانی، حضور روانکاو اگر بحث کاتالیزور اصلاً نخواهیم مطرح کنیم، بار طنزی دارد و باعث شده یک طنز زیرپوستی خیلی محوی در داستان به وجود بیاید. بحث دیگری که هست محوریت اصلی داستان چیست؟ به نظر من محوریت اصلی داستان حس تنهایی و ملالی است که این زن دارد که حالا با ساده ترین و دم دست ترین چیز که آن مگس است می خواهد آن را پُر کند و دنبال یک چیزی می گردد که با آن زندگی خودش را از آن روال عادی خارج کند، کاری که حالا خیلی از روانکاوها هم پیشنهاد می دهند. تو حالا بچه داری، شوهرداری، نمی توانی کنار بیایی، احساس می کنی به بن بست خوردی، برو یک طوطی بیار، یک قناری بیار، بهش عشق بورز. یک جمله ای هست از ونه گات که می گوید توی زندگی آشغال دانی دنبال یک گل سرخ بگرد و بهش عشق بورز. این بحث را در واقع روانکاوهای عملن پیاده می کنند. و می گویند دنبال یک مسئله حاشیه و کوچک باشید. در واقع چیزی هم که هست همین است. زن احساس ملال و به نوعی تنهایی می کند. و با ساده ترین چیز می خواهد این تنهایی را پُر کند. یعنی هر کسی دنبال یک چیز زیبا می گردد، او هم دنبال مگس رفته و به نظر من این مسئله بوجود آمده است. داستان یک مقدار اطناب دارد به نظر من می توانست از اینی که هست یک مقدار فشرده تر باشد. در مجموع داستان خوبی است و خوب جلو رفته است.

آقای زارعی:آقای بابایی چون خودش گفت باید در حوزه نقد، کلمات دقیق باشد، من یک نکته ای را در مورد صحبت ایشان بگویم. تقریباً 28 بار گفت روانکاو ولی روانکاو هیچ کدام از این کارها را نمی کند. در واقع حرف هایی که آقای بابایی زد در مورد روانشناس عامه پسند است، چون روانکاو شغلش کاویدن ذهن بیمار است. در مورد اصل حرفم، من از یک قسمت این داستان خوشم آمد، آن هم جایی بود که به نظرم رسید یک جور وارونگی یا واژگونی توی محور داستان می شود پیدا کرد، حالا نمی خواهم دقیق بگویم چیست، نمی توانم الان بگویم، ولی فکر می کنم جزئی از معنای داستان باشد و توی یک قسمتش این به نحو هنرمندانه ای نوشته شده است. آن هم آنجاست که با دکتر حرف می زند. آنجایی که می گوید: به زیبایی های جهان و خوبی های مردم بیشتر فکر کنی و بعد این که دارد با دکتر صحبت می کند درباره ی آدم هایی صحبت می کند که به خاطر منافع خودشان دیگران را له می کنند و دکتر هم با علاقه به حرف هایش گوش می کند، بعد آنجا می گوید: انگار چند دقیقه جایمان عوض شده بود. من فکر می کنم این واژگونی یا عوض شدن جاها یک جوری محور داستان باشد یا خیلی بهش کمک کند. هر چند که نمی خواهم قضاوت کلی بکنم چون هنوز نمی دانم. از طرفی آن مگس هم انگار قرار است یک جورهایی جای فرهاد را بگیرد.
آقای احمدی:من فکر می کنم داستان نمی خواست بگوید زن مشکل دارد و در مورد مشکل روحی این زن نبود. این داستان بیشتر یک تلاش بیهوده برای رسیدن به صلح و هارمونی با جهان پیرامون است. یعنی یک قدمی که برای صلح با جهان برمی دارد این است که سعی می کند نسبت به کسی دشمنی نداشته باشد ولو یک مگس یا حشره. و تا جایی که می تواند اجازه ندهد محیط اطراف اذیتش بکند ولی در نهایت این تلاش، تلاش بیهوده ای است چون خود طبیعت یک جوری توش تنازع بقا شرط است. مثلاً توی همان جا که اشاره می شود به روان شناس که دارند با هم صحبت می کنند، حتی آن روان شناسی که هی به این خانم می گوید باید جهان را قشنگ تر ببینی، خودش هم برایش جذاب است وقتی این خانم در مورد بی رحمی آدم صحبت می کند. مثلاً آخرش خطر کشته شدن مگس باعث به هم ریختن این خانم می تواند بشود، همین واقعیتی که آدم ها دارند کشته می شوند، ولی راوی با دل بستن به یک مگس دل خودش را خوش می کند. فکر می کنم این داستان حول این قضیه بود یعنی من برداشت اولیه ام این بود.
آقای طاهری:دست شما درد نکند داستان خوبی بود اما از کلماتی که توی داستان استفاده کردید شروع کنم و راحت بگویم نثرتان اصلاً خوب نیست. حالا من چند تا مثال برایتان می زنم. بعضی ها با اسپری های سمی حمله می کنند، خوب اسپری سمی است با اسپری خوشبو که به مگس حمله نمی کنند، یا این که جای نیش زنبور تا چند روز دردناک بود، دردناک بود نه، درد می کرد. یا این که صفحه 8 پاراگراف سوم از فعل ماضی استمراری استفاده کردید، احساس می کردم با شیر یا پلنگ جنگیدم و داستان این مبارزه را برای همه تعریف کردم، باید می نوشتید تعریف می کردم. یعنی وقتی از ماضی استمراری استفاده می کنید، در جاهای دیگر داستان هم باید از همان فعل استفاده کنید. پایین صفحه 8 می گوید: دکتر جمالی این حرف ها را به همه مراجعین می گفت. یعنی این مطب چگونه بوده که راوی می شنود دکتر جمالی با همه چطور حرف می زند؟ اتفاقاً آنها در این جور مواقع توی یک اتاق دربسته صحبت می کنند و اجازه نمی دهند، یک مراجعه کننده از مراجعه کننده دیگرشان اطلاع پیدا کند. مگر دکتر، خصوصی ویزیت نمی کرده؟ صفحه بعد می گوید مگس وز وزکنان آمد، خوب وقت هایی که مگس وز وزکنان نمی آید کی هست؟ ببینید استفاده از این کلمات یک مقدار وقتی کنار هم قرار می گیرند توی ذوق می زند. یا این که می گوید: دوستم روی پتو دراز کشیده دارد حسابی حمام آفتاب می گیرد. اگر قید حسابی را برداریم به جایی برنمی خورد یا پایینش می گوید: من مگس را هدایت می کنم، مگس که مهمان نیست، مگس است و به هدایت احتیاح ندارد. اما خوب جاهای قشنگی هم داشتید و توصیف های قشنگی هم در داستان وجود دارد. اما از بحث کلمات بیرون می آیم و حالا می خواهم راجع به خود داستان صحبت کنم. دو قسمت از داستانتان است که رها می شود یعنی بهش اشاره می شود و رها می شود. یکی بحث جنگ است و بحث استفاده از سلاح های شیمیایی که ایشان ازش بدش می آید و بعد رئیس سابقش که مثل طاعون بود و شما خیلی راحت از آنها می گذرید. بعد در کشاکش داستان یک جا اشاره می کنید بچه خیلی داد می زند، فریاد می زند که مگس آمد مگس آمد بچه ای که درس می خواند، حالا یک فهم و درکی دارد احتمالاً 8-9 سالش است اینقدر نباید شما موضوع داستان را که محوریتش مگس است بزرگ کنید که یک بچه 7-8 ساله اینقدر از مگس بترسد، بگوید من غذایم را نمی خورم. در این قسمت داستان خیلی اغراق شده است. دوستان اشاره کردند در باره روان شناسی و روانکاو. من موافقم که این کسی که رفته پیشش مشاور نبوده است چون مشاور عموماً مطب ندارد. روان پزشک ها مطب دارند و کسی هم که می رود پیش روان پزشک، روانکاو، روانکاو بالینی و مشاور، اینها هر کدام تعاریف شان فرق می کند از هم. فکر می کنم راوی مشکل داشته از لحاظ روحی که مشکلش می تواند تنهایی باشد. شما آنقدر اغراق کردید که یک رقیب برای شوهرش می سازد به اسم مگس. و جالب است ایشان قبلاً حشرات دیگر را پاس کرده و کم کم رسیده به مگس. اینقدر فشار تنهایی زیاد بوده. به نظر من خوانش من به این شکل است که به مگس هم پناه می برد. پیام داستان که این بود، ولی در خلال داستان خیلی رو گفتید. ای کاش می گذاشتید ما هم یک چیزهای درک کنیم. آنجا هم که گفتید: حالا خوب می فهم زندانی هایی که باید در سلول های انفرادی باشند چطور با سوسک یا موش دوست می شوند. فکر می کنم حرف پایانی داستان است که شما وسط داستان گذاشتید اگر نمی آمد فکر می کنم جا برای تفکر مخاطبان می گذاشتید.
خانم توکلی: من احساس می کنم زن توی این داستان مشکل بیرونی دارد و آن مگس نماد آدم های اطراف ماست. اینجا گفته: اما از وجودم احساس خطر نمی کند کنارم می ماند و برایم کافی است. بعد نوشته برای کشتن حمله ور نشدم. همیشه یک خشم زیرپوستی داشته و حالا می خواهد مگس را یک نماد بگیرد. می گوید: هر بار که پیش دکتر می روم. یعنی انگار روی خودش می خواهد کار کند. از جایی که گفت مگس را با مگس کش نکشتم، روال زندگی اش عوض شد. فکر نکنم مسأله داستان، تنهایی زن باشد. چون داستان حرف های نگفته برای ما زیاد دارد. راوی می خواهد انسان ها را یک جور دیگر ببیند. من فکر می کنم در زندگی مثلاً با همین مگس که نماد است، کنار بیاید و به یک شکل دیگر زندگی را ببیند و بتواند زشتی های دنیا را بپذیرد، مشکلش تا حدی حل می شود. در اینجا دنیای درونی زن با دنیای بیرونی اش عوض شده است. به نظر من این نیست که زن حالا مشکل روحی داشته است. این خیلی دم دستی می شود که از تنهایی اش برود با یک مگس دوست بشود. او انگار می خواهد یک دنیایی را تصور کند که در آن حتی رابطه با همسرش درست شده است. در اول داستان هم می گوید: برای نابود کردن هر چیزی اول پیش قدم می شده. ولی حالا یاد گرفته حداقل زشتیها را ببیند. من خودم برای اولین بار توانستم توی زندگی ام به موش نگاه کنم، نمی توانستم نگاه کنم دکتر هم نرفته بودم که بگویم حالا کسی به من توضیح داده بود. وقتی می شود یک چیزی را به گونه دیگری ببینیم دنیای بیرون درست می شود به نظرم او مشکل روحی اصلاً ندارد.
آقای گودرزی: من وارد بحث تفاوت روان شناس و روانکاو نمی شوم چون قاعدتاً فرق می کنند. البته توی جامعه به طور عادی این دو تا سهل انگارانه به جای هم بکار برده می شوند. بعد دوستان گفتند که ما به سمت هارمونی و صلح جهانی توجه می کنیم و مسئله جنگ و غیره نیست. خوب خواه ناخواه از طریق هر چیزی به نقطه تقابلش هم فکر می کنیم. چرا راوی به جنگ فکر می کند؟ به خاطر حضور جنگ و کشمش های کنارش است، بعد یک نکته ای که فقط آقای طاهری درباره اش حرف زد، من کلی می گویم بحث ویراستاری کردن متن ها و داستان ها در این نشست ها خیلی لزومی ندارد.در کل می توانیم بگوییم نثر خوب بود یا نبود، چون در این جا ما با کارهای چاپ شده و فرم های کلی تر سر وکار داریم. آنجا هم که راوی درباره ی سلول انفرادی حرف می زند، به شکلی پنهانی می خواهد بگوید نوع زندگی من استعاره ای از سلول انفرادی است. او شوهر و بچه دارد و برخورد شوهر و بچه اش با او طوری نیست که بگوییم واقعاً تنهاست. تنهایی اش مسئله اصلی در داستان نیست. این داستان واقع گرای روان شناسی است. وقتی می گویم واقع گرای روان شناسی نباید تنها به واقعیت توجه کنیم و بگوییم او توی این موقعیت چکار می کند؟ چون یک چیزهای دیگری به واقعیت اضافه می شود. همانطوری هم که دوستان گفتند و آقای طاهری هم اشاره کرد راوی یک مشکل روحی دارد. البته نام این مشکل روحی، از نظر علمی مهم نیست، همین که پیش روان شناس می رود و همین برخوردی که با مگس دارد به نظرم کافی است. همان طور که آقای یعقوب زاده هم گفت، عمل راوی یک فقدان را روایت می کند که پناه می برد به چیز دیگری. شاید بتوان گفت که داستان، وجوه رمانتیکی هم دارد که همین جایگزینی انسان با حیوان است، یعنی آن دلبستگی به طبیعت در تفکر رمانتیک باعث می شود نوعی این همانی بین انسان و حیوان صورت بگیرد که توی این متن هم به نوعی صورت گرفته است. خانم توکلی هم نکته های درستی گفت، من هم می خواهم بگویم راوی ظاهراً دغدغه جنگیدن دارد، داستان موقعی که شروع می شود قبل از این که با مگس رابطه برقرار کند جنگ با حشرات، با اسلحه سرد و سلاح شیمیایی است بعد با انسان ها که زخمِ زبان می زنند بدتر از نیش زنبور. یعنی خواهرشوهرش، بعد رئیس سابقش که مثل طاعون بوده است. در واقع با یک جهان دشمن خویی روبروست، جهانی که تحریف شده از سوی اطرافیان. حالا نه صرفاً بگویم شوهرش، بلکه آن اطرافیانی که او توی محیط کار دیده یا فامیل بوده، باعث شده به نوعی خودش را در تقابل با جهان دشمن خو ببیند که این تقابل با دشمن خوییِ جهان، تنها فردی نیست بلکه اجتماعی هم هست. مسئله جنگ را که مطرح می کند می خواهد بگوید که کل جوامع در واقع این حالت را دارند یعنی جنگ، هم در حوزه کلی دارد صورت می گیرد، هم در حوزه فردی. بعد مشکل ارتباط با دیگران هم در واقع به خاطر همان برخورد ناگوار انسان ها به وجود می آید و باعث می شود که این زن به کمک مگس بخواهد خلأیی را پُر کند. توی بحث های روان شناسی و مسائلی که ابتدای قرن مطرح شد یکی از دلایلی که می گفتند راوی اول شخص مخصوص داستان های مدرن است، این بود که می گفتند در جهان مدرن در حوزه معرفت شناسی انسان خودش را در مقابل یک جهان دشمن خو تنها می بیند و این تنهایی باعث می شود که به درون پناه ببرد و بخواهد خودش را بشناسد. یعنی تنها تکیه گاه مطمئن را درون می بیند، به خاطر همین است که دیدگاه داستان ها درونی می شود و روان شناسی می شود و راوی فرد می شود و آن دشمن خویی را می خواهد با پناه بردن به خودش حل کند. حالا توی این داستان مشکلات روحی که راوی دارد متجلی شده توی مگسی که بخشی از آرزوی او برای دوست داشتن را برآورده می کند. چون می گوید: کسان دیگر وقتی یکبار می گویم نیایید نمی آیند ولی این می آید. یعنی او نیاز به دوست سمج و وفاداری دارد که به نوعی مگس آن را پُر می کند. او معتقد است که آدم ها به خاطر منافع خودشان دیگران را له می کنند و کلید ارتباطش با دیگران را دارد توی سلول انفرادی بیان می کند، بعد چون شوهر و بچه دارد قاعدتاً مشکلش خیلی خانوادگی نیست، بیشتر اجتماعی است. به این ترتیب، داستان یک حوزه معنایی وسیع تری دارد. به نظر من این ترسی که راوی از دیگران دارد، ناراحتی که از دیگران دارد، پارانویاست و پارانویای اجتماعی است. به خاطر این که مدام توی گفتمان، وضعیتی ایجاد می شود که انسان احساس دوری، احساس ناراحتی، احساس فاصله با همه اطرافیان می کند. بخصوص آن که در جامعه مسئله ی جنگ هم باشد. به این پارانویا، پارانویای اجتماعی می گویند. در واقع فکر می کنم حرف اصلی داستان این است که راوی میان حمله های فرهاد به مگس و بمب گذاری در عراق انگار یک نوع این همانی می بیند. پایان داستان جالب نبود، چون پایان داستان خوش است: خوشبختانه راوی و مگس با هم باقی می مانند. در صورتی که در واقعیت این مگس باید له شود و منطق روایت هم نشان می دهد که باید له شود. یک مقدار باورناپذیر شده چون انگار مرد خیلی بی عرضه است! در واقع داستان از نظر تأویلی نقدی بر حرکت ها و رفتارهای انسان ها در جامعه امروز است. چه در سیستم اداری، چه در فامیل و چه در روابط وسیع تر جامعه. ما همیشه فکر می کنیم که ایمن نیستیم و بقیه همه دارند به ما حمله می کنند یا با ما مشکل دارند. می توانست نقد گفتمان غالب هم باشد به این شکل که همان پارانویای اجتماعی را به سمتی بکشاندکه عوامل اجتماعی تأثیر می گذارد بر این نوع رفتارها، ولی داستان به این سمت حرکت نکرده است. بعد توی برخورد راوی و فرهاد یک چیز ناگفته توی لایه های پنهان وجود دارد، در ظاهر مشکلی بین آنها نیست ولی آرزوهای راوی از طریق آن چیزی که درباره ی مگس می گوید خودش را نشان می دهد، می گوید انگار به فرهاد حسودی می کند یعنی این که خیلی دوست دارد فرهاد موقعیتی نسبت به او داشته باشد که مگس در ذهن او به این موقعیت حسودی کند. یا بحث به دوئل دعوت کردن، یا این که بدان کس دیگری آنقدر مرا را دوست دارد که تو را دعوت به دوئل می کند. بعد یک جمله هم دارد که البته دو پهلو است: روزها دوست من است شب ها مزاحم فرهاد. این جمله معناهایی ضمنی دارد که حالا ما زیاد دنبالش نمی رویم، بعد یک اندیشه کلی که هست دوستان هم گفتند این صلح طلبی و نفی جنگ و در کل یک نوع اخلاق گرایی هم تا حدودی توی داستان است که اینها قسمت های پیام محور داستان است. در واقع داستان کوتاه خیلی وظیفه ندارد حرف های کلی بزند. روایت این داستان ساده و سرراست است و نثرش هم در کل خوب است و اطناب هم که دوستان گفتند تا حدی دارد.

۳.۳۰.۱۳۸۹

داستان کوتاه «دلبستگي ساده است»

از مجموعه داستان" هرازگاهی بنشین" را می توانید در سایت کانون ادبیات ایران بخوانید.

۲.۱۹.۱۳۸۹

زنی به نام "فرزانه"

"داستان هایی از جنس زندگی" عنوان یادداشتی‌ست که الاهه دهنوی - دوست مترجم و نویسنده‌ام با نگاهی مهرآمیز بر کتاب "هرازگاهی بنشین" نوشته است
و 22 اردیبهشت در روزنامه تهران امروز و 11 خرداد در روزنامه فرهیختگان به چاپ رسیده است.

داستان‌هايي از جنس زندگي
الاهه دهنوي - نويسنده و مترجم:
مجموعه داستان «هرازگاهي بنشين» فريبا منتظرظهور را دوست داشتم. داستان‌هاي اين مجموعه، روايت‌هايي ساده و زباني پيراسته دارند و در هيچ‌كدام آنها تلاشي از سوي نويسنده براي متفاوت جلوه كردن و تاكيد بر جنبه‌هاي فرمي ديده نمي‌شود. اما نقطه قوت داستان‌ها نگاه تيزبين و ظريف نويسنده است كه از اتفاقات روزمره، لحظه‌هايي را هوشمندانه جاودانه مي‌كند.
اين مجموعه از 17 داستان تشكيل شده كه بعضي از آنها پيوسته هستند. راوي اين داستان‌هاي پيوسته زني به نام فرزانه است كه شخصيت اصلي هم هست. استفاده از راوي اول شخص انتخاب بجايي بوده، چون هر داستان بازتاب درونيات خود اوست. نام فرزانه به معناي دانا دو وجه متفاوت دارد: انساني عاقل است كه نگاهي عميق و ريزبين دارد و با تفكر دنيا را مي‌نگرد؛ و به معناي سنتي فرزانه كسي است كه جواب سوالات را مي‌داند و راه‌حل ارائه مي‌دهد. فرزانه در داستان‌هاي پيوسته اين مجموعه، زني است كه از روزمرگي مي‌ترسد، نگاهي عميق و ريزبين دارد و با تأمل به اطرافش مي‌نگرد. ولي در جايگاه انساني در دنياي مدرن از او انتظار نمي‌رود كه قادر به حل معضلات اطرافش باشد. داستان‌ها حادثه‌محور نيستند؛ تحولاتي كه در آنها رخ مي‌دهد جنبه دروني و ذهني دارد. هر داستان نگاهي زيركانه به رويدادي ساده و روزمره است كه شايد از چشم بيننده عادي پنهان بماند. نويسنده به همين لحظه‌هاي ساده پرداخته و از دل هر كدام جهان داستاني كوچكي را خلق كرده است. دو داستان «دلبستگي ساده است» و «دست‌هايش» از بهترين داستان‌هاي مجموعه هستند. در داستان «دلبستگي ساده است» راوي عينك روزمرگي را از چشم برداشته و با نگاهي غيرمعمول، مگسي را مي‌نگرد كه در خانه اوست. «دوستم كمي ورجه وورجه مي‌كند. چند قدم مي‌رود و برمي گردد، دو دستش را بالا مي‌برد» (ص7).
او با توصيف ريز و جزء به جزءحركات مگس و دوست خطاب كردن آن، به نوعي آشنايي زدايي مي‌كند و مگس را از حشره‌اي موذي به موجودي زنده و داراي حق زيستن تبديل مي‌كند. در داستان «دست هايش»، دختر جواني كه بازمانده زلزله است، مفهوم منطقي زمان را از دست داده و در ذهنش مرز ميان گذشته و حال به هم ريخته است. او در ميانه رنج اين تجربه، به دست‌هاي آقاي صباح دل خوش كرده كه روي بوم طرح مي‌زند. با نگاه كردن به همين دست‌هاست كه نقاشي كردن را مي‌آموزد. و نقاشي نقطه پيوند او به زندگي مي‌شود.
«زن» در داستان‌هاي منتظرظهور حضور پررنگي دارد. از محدوده خانه فراتر رفته، پا به اجتماع گذاشته، كار مي‌كند و با معضلات اقتصادي و اجتماعي درگير است. اما اين حضور و نگاه پرسشگر باعث نشده كه داستان‌ها لحني شعاري پيدا كنند و به يادداشت‌هايي براي دفاع از زن و حقوق او تبديل شوند. به باور من، داستان‌هاي منتظرظهور از جنس زندگي‌اند.

۲.۱۵.۱۳۸۹

منتخب من

1. دو قدم این ور خط - احمد پوری
2. در راه ویلا – فریبا وفی
3. پیراهن آبی – ناهید کبیری
انتخاب کتاب داستانی محبوب وبلاگ نویسان
هر وبلاگ‌نویس می تواند حداکثر سه کتاب برگزیده‌ی داستانی خود را از میان آثاری که برای اولین بار در سال ۱۳۸۷ چاپ شده، به ترتیب از یکم تا سوم، در یک پست جداگانه اعلام کند و متن پست را همراه با آدرس مستقل مطلب در وبلاگ، نام وبلاگ (و در صورت تمایل نام خود) حداکثر تا تاریخ پنجم خردادماه ۱۳۸۹ به ایمیل shokrollahi@khabgard.com بفرستد.
ادامه آیین نامه را در سایت خوابگرد بخوانید.

۲.۱۴.۱۳۸۹

دهمین سالمرگ هوشنگ گلشیری در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران برگزار شد

این مراسم از ساعت 3 تا 6 بعد از ظهر سیزدهم اردیبهشت ماه دردانشگاه تهران با حضور فرزانه طاهری برگزار شد. بیشتر حاضران در مراسم، دانشجویان ادبیات فارسی دانشگاه تهران بودند.
زمانی که رسیدم ( ساعت 4 ) آقای فرهاد فيروزي در مورد عنصر زبان در داستان های گلشیری سخن می‌گفت.
فیروزی توضیح داد در داستان های گلشیری زبان به صرف زبان آفریده نشده بلکه در خدمت داستان عمل می‌کند و در داستان های مختلف، زبانی که گلشیری به کار برده، متفاوت است.
برای مثال اگر داستان های "شازه احتجاب" و "معصوم اول" و " معصوم پنجم" را مقایسه کنید زبان داستان ها متفاوت و متناسب با داستان است.
او قسمتی از "شازده احتجاب" ، " معصوم اول " و " معصوم پنجم" را برای حضار خواند و توضیح داد در " شازده احتجاب" زبان جاری ست و وقفه ندارد. وی عنوان کرد برخی از نویسندگان و منتقدان از این زبان خوششان نمی‌آید و ترجیح می‌دهند جملات کوتاه باشد و بی وقفه جلو نرود. اما روایت در شازده احتجاب به گونه ای ست که در خودش باز می شود و جلو می رود.
نکته ی دیگری که فیروزی به آن اشاره کرد، تاکید گلشیری بر شکسته نشدن گفتگوها بود. ایشان بخشی از دیالوگ های داستان " بره ی گمشده ی راعی" را خواندند.
( این کتاب را می توانید از سایت رسمی هوشنگ گلشیری دانلود کنید.)
نکته ی دیگری که بیان شد وجود سطوح مختلف زبانی در داستان های هوشنگ گلشیری است که به عنوان مثال، بخشی از داستان "خانه روشنان" برای حاضران خوانده و به لایه های مختلف زبان در این داستان اشاره شد.
آقای فیروزی در پایان سخنان خود قسمتی از داستان " بختک " را خواند که گلشیری نثر آن را نمونه ای از نثر آهنگین می دانست.
سپس باربد گلشیری - پسر هوشنگ گلشیری سخنرانی کوتاهی کرده و یادداشتی از بین یادداشت های چاپ نشده ی پدرخود را که مناسب می‌دید خواند.
سخنران بعدی آقای یونس تراکمه بود. وی در مورد فعالیت مطبوعاتی گلشیری سخن گفت و این طور دریافتم که گلشیری معتقد بود "فرهنگ در فضای فرهنگی رشد می‌کند نه در پستوی خانه ها"
آقای محمد تقوی از تلاش های فراوان هوشنگ گلشیری وی برای برگزاری کارگاه داستان نویسی و داستان خوانی سخن گفت.
در پایان این مراسم، فیلمی از داستان خوانی گلشیری در برلین اکران شد. در این فیلم گلشیری داستان "زندان باغان" را خواند. باغان دهی خیالی در نزدیکی الموت است و گلشیری این داستان را در پی خوابی که بعد از قتل های زنجیره ای نویسندگان دیده بود، نوشت.
بخش داستان خوانی هوشنگ گلشیری بسیار شیرین و به یاد ماندنی بود.

"یک کتاب دیگر را بر می دارد، ورق می زند، بعد یکی دیگر را. می‌گوید: بفرما، اینجا همه شهر راه انداخته ای که بروند، آن هم چراغ به دست، دنبال شیشه‌های مشروب بگردند. اینجا هم – یادت که هست- این نقاش هر روز راه می افتد و زن های مردم را دید می‌زند و هر دفعه یک جایی شان را می‌کشد. بعد هم می رود به یک ده دور تا با معشوق جوانی اش بخوابد.
- این ها همه داستان است، گاهی باور کنید بعضی را خواب دیده ام، مثل همین که همین حالا... "
بخشی از داستان" زندانی باغان"

۲.۱۳.۱۳۸۹

شهرنوش پارسی پور دکترای افتخاری نویسندگی دریافت کرد

چرخ خياطي را می چرخاند و خرج زندگي با لباس دوخته شده بيرون مي آيد. شمسي مسئولانه بچه هايش را بزرگ می‌كند و می‌داند باید لباسهاي مشتريان را به موقع تحویل دهد. او زن بی آلایش و خوش قلبی‌ست که نه شوهر دارد و نه تحصیل کرده است. هنوز آن قدر جوان است که در یک لحظه به احمد دل ببازد.
احمد مهندس و كارمند دولت است. آدمی تنها و پنج سال کوچکتر از شمسی. آشنايي آنها به سادگي و با یک دیدار روي داد و به سادگي ادامه يافت. دوشنبه ها و چهارشنبه ها شمسي و احمد متعلق به هم بودند. دیدارهایی که به زندگی هر دو نظم و ارامش می بخشید.
شانه ات مجابم مي كند / در بستري كه عشق تشنگي ست
زلال شانه هايت / هم چنان عطشم مي دهد
در بستري كه عشق /مجاب اش كرده است.
(شاملو)
"رابطه من و شمسي از حالت عاشق و معشوق گذشته بود. در اساس هرگز چنين حالتي در اين رابطه نبود. شمسي گوشه اي از زندگي من است. همانند انگشت كوچكم كه هميشه هست. هميشه بوده است. مي‌تواند براي سالهاي مديد فراموش بشود اما يك روز لابه لاي خاطرات قديمي لابه لاي اشيا قديمي بر مي گردد. شمسي همانند غذاست. يك غذاي ساده و طبيعي. بي توقع و صبور. براي صبر كردن خلق شده. شمسي حضور ساده اي است در ذهن تمام جهان.شمسي انگشت كوچك جهان است."
تا این که کتایون وارد زندگی احمد شد...
كتايون 20 ساله دانشجوي حقوق سياسي، چون پر حرف است لقب چيچيني به او مي دهند كه به گيلكي يعني گنجشك.
"چيچيني مولود يك شب عصبي بود. شبي پر از معمارها. در يك خانه ي عجيب و دور و نا آشنا از فرهنگ من. شبي كه ناخودآگاه كوشيده بودم به دوستي حالي كنم آدم سردي نيستم و خيلي كارها از من بر مي آيد. در اين ميانه دختري كه مي خواست به جنگ چنگيز خانها برود آمده بودو...لابد به اين اميد كه من جزو لشكر تك نفره ي او قرار بگيرم. آن هم براي يك جنگ مبهم و بي سر و ته."
می توانید شمسی ها و کتایون ها و احمد ها و ... را در رمان مردان در برابر زنان - شهرنوش پارسي پور بیشتر و بهتربشناسید .

۲.۰۹.۱۳۸۹

این بار، طنز تلخ یا فکاهی ؟

بازار جوایز ادبی این روزها داغ داغ است. اگر جشنواره فیلم فجر را ماکت ایرانیزه شده و کاریکاتوری از جشنواره های خارجی مانند اسکار بدانیم، مسابقات ادبی را هم می بایست کاریکاتوری از مسابقات ادبی مانند پولیتزر و ... بدانیم.
گاه این کاریکاتور، سیاه قلمی و انباشته از طنز تلخ است و گاه رنگی و فکاهی و مردم پسند.
در مورد جوایز بین المللی حرف و حدیث فراوان است و دیدگاه سیاسی هیئت داوران در زمان گزینش اثر با اهمیت است.
چرا نجیب محفوظ؟ چرا اورهان پاموک؟ چرا دوریس لسینگ در 88 سالگی ؟ چرا هرتا مولر؟
هر کدام این نویسندگان رقبای سرسختی در زمان خود داشتند ودارند که آثارشان به گفته‌ی بسیاری از منتقدان چند پله بالاتر بود اما هیئت داوران تعیین می کند جایزه دقیقا دراین مقطع تاریخی به چه کسی برسد و اگر چراها را پی بگیرید به پاسخی جز دلایل سیاسی نمی‌رسید. البته شکی نیست که داوران آن قدر با هوش هستند که اثری تا حدی قابل دفاع را انتخاب کنند.
حال ببینیم که ما مقلد های خوبی هستیم ؟ در ایران هم به تبع غرب همین مسیر پیموده می‌شود. اما معمولا با چند قدم فاصله و با احتیاط لازم .
برای مثال عرض می‌کنم، حالا که ادبیات میتواند ابزاری برای شکستن سکوت زنان و به نوعی مبارزه مدنی با انواع تبعیض و خشونت در جوامع محسوب شود، در جهان جوایز به دوریس لسینگ و هرتا مولر و جومپا لاهیری تعلق می گیرد اما در ایران با ادبیاتی که نویسنده آن زن باشد مانوس نشده ایم و سیاست روز، تحقیر و تمسخر قلمِ زنان است و پیام پنهان جوایز ادبی این است که ادبیات امروز زنان درخور توجه و تامل نیست و با ادبیاتی که نو یسنده آن مرد باشد فاصله دارد. هر چند که نگاه جنسیتی به ادبیات از نوع زنانه و مردانه اش در ساخت فعلی و تا کنونی هیئت داوران این نوع جوائز نقش تعیین کننده ای داشته است ولی این به معنای حمایت از نویسندگان زن نیست بلکه خواستار بسط و گسترش نوع خاصی از ادبیات منطبق با فمنیسم وطنی است.

زیر نویس : روز گذشته هشتم اردیبهشت ماه، دوازده نامزد جایزه روزی روزگاری در بخش داستان کوتاه و رمان های منتشر شده در سال 88 معرفی شدند که نام هیچ نویسنده زنی در بین برگزیدگان نبود.

۲.۰۸.۱۳۸۹

مجموعه داستان " کاغذهای سوخته " تالیف الاهه دهنوی به زودی منتشر می شود

الاهه دهنوي، نويسنده و مترجم به خبرنگار فارس، گفت: «كاغذهاي سوخته» حاوي 10 داستان با محوريت مسائل زنان است كه من آنها را از ميان حدود 35 داستان انتخاب كرده‌ام و عمدتا در فاصله سال‌هاي 1385 تا 88 نوشته شده‌اند.
وي اضافه كرد: اگرچه جامعه ادبي بيشتر من را به عنوان مترجم به جا مي‌آورد اما اساسا دغدغه نوشتن برايم بسيار جدي است و تصميم دارم كه پس از اين بيشتر به آثار تاليفي بپردازم. انتشارات مرواريد عهده‌دار انتشار اين كتاب است.
لطفا ادامه ی مطلب را در این جا بخوانید.

۱.۲۵.۱۳۸۹

خرافات

بدون هیچ نگرانی روی تصویر کلیک کنید!!
آسيب‌ها- شهره مهرنامي - روزنامه همشهری 25 فروردین 1389:
در دل آرزو مي‌كردم چيزهايي كه شنيده‌ام فقط يك شوخي باشد. با خود فكر مي‌كردم كه در اين سال‌ها آن‌قدر به تعداد فارغ‌التحصيلان دانشگاهي اضافه شده كه نه‌تنها ريشه بي‌سوادي در كشور در حال بركنده‌شدن است، بلكه حالا ديگر ديد مردم عادي هم آن‌قدر بازشده كه ترجيح مي‌دهند حل مشكلاتشان را به كارشناسان بسپارند.
جايي خوانده بودم كه يك روانشناس گفته بود: افسردگي در جامعه حاكم شده كه نشان از بلوغ فكري دارد؛ اگر در گذشته كسي مشكل فكري داشت و به او پيشنهاد مي‌شد پيش روانشناس برود او با سردي برخورد كرده و مي‌گفت «مگر من ديوانه هستم؟» اما امروزه اگر كسي مشكلي داشته باشد و جايي بگويد كه براي حل آن پيش مشاور روانشناس مي‌روم، اين بار مخاطب است كه مي‌گويد «آدرسش را به من هم بده». با وجود اين، چيزهايي در تهران كه در هر كوچه و پسكوچه‌اش يك دانشگاه يا يك مؤسسه آموزشي پيدا مي‌شود، ... نه ممكن نيست!
بايد از مغازه‌داران آدرس مي‌پرسيدم.«آقا اين پاساژ... كجاست؟ من مشكلي دارم كه آدرس اينجا را به من داده‌اند. دنبال مغازه‌اي مي‌گردم كه....»حرفم را خوردم. «دنبال مغازه‌اي هستم كه شنيده‌ام دعا مي‌فروشد.»
مغازه‌دار انگار مي‌دانست چه مي‌خواهم بگويم. بدون اينكه تعجب كند با دست، كوچه سمت چپ را نشان داد. معلوم بود كه جاي مشهوري است كه سؤال من تمام نشده آدرس را گرفتم. خود را ميان مشتريان مغازه‌داري كه آدرس را داد مخفي كردم تا او با چشمش مرا دنبال نكند. لابد مي‌ترسيدم كه بعد از رفتن من براي همكارانش با طعنه و تمسخر از من بگويد.
دور تا دور پاساژ مغازه‌هاي سنگ‌فروشي و حكاكي روي سنگ و طلا و نقره بود. ظاهرا هيچ‌چيز غيرعادي به‌نظر نمي‌رسيد. با دقت بيشتري نگاه كردم؛ مغازه‌ها ويترين‌هايي شبيه به ميز داشتند كه صاحبانشان پشت آنها نشسته و در حال حكاكي روي انگشترها بودند. مشتري مي‌گفت: به من گفته‌اند النگو حتما بايد مسي باشد وگرنه اين دعا تأثير نمي‌كند. مغازه‌دار گفت: حالا همين را ببر، شايد كارت راه افتاد. اگر نشد ما خودمان اينجا دعاهايي داريم و مي‌توانيم كمكت كنيم.
ورقه‌هاي قطور مستطيل‌شكلي كه به‌نظر مي‌رسيد پوست حيوان يا چيزي شبيه آن باشد و روي آنها با حروف الفبا جملات نامفهومي نوشته شده بود؛ زير ويترين مغازه‌دار پر بود از اين‌جور چيزها. در ديگر مغازه‌ها هم اين صحنه‌هاي تكراري ديده مي‌شد. كتاب‌هايي هم با عناوين عجيب و غريب در ويترين‌ها به چشم مي‌خورد. دل و جرات پيدا كردم و جلو رفتم: ببخشيد آقا اين چيه؟- رمل- اين يكي؟- اسطرلاب- و اين كاغذ‌هاي قطور؟- دعا- چه جور دعايي؟- ما همه‌جور دعايي داريم؛ از بازكردن بخت بگير تا بستن دهان مادر شوهر. مشكل شما چيه؟ اگه چيزي نياز داريد بگيد تا كمكتون كنم.
پرسيدم: چرا كاغذ اينها اين‌قدر قطور است؟
مغازه دار گفت: اينها را روي پوست آهو با آب زعفران نوشته‌اند. طريقه استفاده از هر كدام را هم بخواهيد خودم به شما مي‌دهم. كمي به كتاب‌ها نگاه كردم‌. اسامي آنها ناآشناتر از آن بود كه من از آنها سر در بياورم؛ تسخير روحانيات و عزائم جنيان، تعويزات – طم طم هندي در علم طلسمات و عزائم جنيان و پريان و... .
مغازه‌دار در مورد كتاب‌ها گفت: ...
يك روانشناس باليني در تحليل چرايي گرايش مردم به چنين كارهايي براي حل مشكلاتشان مي‌گويد: « متأسفانه ما يك بيماري داريم به نام خودشيفتگي فرهنگي و برخي از سنت‌هاي به‌جامانده از گذشته براي ما تا حد زيادي مسموم هستند».
بهروز معبوديان مي‌گويد: رگه‌هاي خودشيفتگي فرهنگي وقتي خود را نشان مي‌دهد كه نمي‌توانيم مشكلات خود را حل كنيم و به سمت كارهايي چون سحر و جادو روي مي‌آوريم. هرچه ميزان تحصيلات فرد پايين‌تر و از محيط مدني دورتر باشد اينگونه رخدادها بيشتر خودنمايي مي‌كند. مثلا اينگونه مسائل در روستاها بيشتر نمود دارد. بچه‌ها هم اين چيزها را از خانواده‌هاي خود مي‌آموزند چرا كه در اعتقادات خانواده‌هاي آنها وجود داشته است.
او معتقد است: آموزش‌هاي علمي و عملي در كشور ما ناكافي هستند و فرد با برخورد به يك مشكل دچار افسردگي مي‌شود و توانايي روبه‌راه‌كردن مشكل خود را ندارد چرا كه آن‌قدر آموزش نديده و آگاهي ندارد كه بداند وقتي مشكلي دارد بايد نزد كارشناس مربوطه برود يا با يك مشاور مشورت كند. اين روانشناس باليني اضافه مي‌كند: طبق آمار، يك‌چهارم مردم ما درجاتي از اختلالات رواني دارند كه بايد درمان شوند. از اين ميان 2درصد دچار جنون هستند.
بهروز روزبياني، روانشناس باليني هم مي‌گويد: تا انسان‌هاي ساده‌لوح وجود دارند اين سوءاستفاده‌ها هم وجود دارد. اعتماد به نفس پايين و احساس ناتواني در برابر حل مشكلات باعث مي‌شود فرد آنطور كه بايد به‌دنبال حل مشكلات خود نرود و به كارهاي غيرعقلاني دست مي‌زند تا به آرزوهاي دست‌نيافته خود برسد. او اضافه مي‌كند: آموزش‌هاي ما در اين زمينه بسيار ضعيف است. از ديد روانشناسي، بخشي از افرادي كه ادعا مي‌كنند با نيروهاي ماورائي در ارتباط هستند يا چيزهايي مي‌بينند كه ديگران نمي‌توانند ببينند، بيمارند كه البته در آسايشگاه‌هاي رواني هم از اين‌گونه افراد بسيار هستند.
به اعتقاد روزبياني كساني كه ادعاي داشتن قدرت سحر و جادو مي‌كنند از ديد روانشناسي ناسالم هستند و البته كساني كه دنبال آنها مي‌روند نيز همين‌گونه هستند.
برای خواندن گزارش کامل به ادرس زیر مراجعه کنید :

۱.۲۴.۱۳۸۹

" نمی‌توانستم آن را برقصم، تُف کنم، فریاد بزنم یا بیرون بریزم. آن را بصورت کتابی درآوردم ..."
خولیوکورتاسار

۱.۱۸.۱۳۸۹

مادرم لیلی

13 فروردین سرانجام نوشتن " مادرم لیلی" تمام شد.
اولین نگارش همراه با یک ویرایش ساده یک سال طول کشید و بازنویسی شش ماه. درطول شش ماه گذشته دو بار بازنویسی کردم و دو بارهم ویرایش. 13 فروردین کار را بستم تا به ناشر بسپارم.
تا چند روز پیش خسته بودم و بی تاب تمام شدنش اما حالا انگار چیزی گم کرده ام.

پروانه توکلی- ایبنا:
فريبا منتظر‌ظهور كه مجموعه داستان «هرازگاهي بنشين» او سال گذشته(88) از سوي انتشارات «مرواريد» روانه بازار كتاب شد، اين روزها بازنويسي نخستين رمانش با نام «مادرم ليلي» را به پايان برده است. به گفته نويسنده ماجراي وقايع اين كتاب از سال‌هاي دهه 50 آغاز مي‌شود.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبان)، منتظر‌ظهور درباره رمانش توضيح داد: اين رمان نگاهي اجتماعي به موضوعات اجتماعي دارد و من سعي داشتم اين نگاه اجتماعي با رگه‌هايي از ديدگاه‌هاي عاطفي و توجه به ابعاد روانشناختي در شخصيت‌ها نيز توام باشد.
وي افزود: راوي اصلي اين كتاب اول شخص است. در اين رمان تعدد راوي وجود دارد؛ به گونه‌اي كه مسايل مطرح شده در داستان از زواياي ديد متعدد بيان مي‌شوند. به گفته منتظرظهور «مادرم ليلي» حدود 180 صفحه است و تا چند هفته آينده به ناشر سپرده خواهد شد.
«هرازگاهي بنشين» نيز نام مجموعه داستاني از منتظرظهور است كه سال گذشته(88) از سوي انتشارات «مرواريد» منتشر شد.نويسنده در اين كتاب بر آن بوده تا با بيان گوشه‌هايي از سرگشتگي‌هاي انسان، به ترسيم موقعيت او در جامعه امروزي بپردازد.

۱.۱۶.۱۳۸۹

"نون ِ نوشتن"

عکس از: رضا امینی

محمود دولت آبادی
نشر چشمه
چاپ اول زمستان88
تیراژ 5000 نسخه
قیمت 5500 تومان

آن چه در این گاهی نوشته‌ها آمده‌است در مسیر مدتی پانزده شانزده ساله نوشته شده و هیچ کوششی به جهت تغییر یا تحریف آن چه اندیشیده و نوشته‌ام انجام نگرفته. خواسته ام هر آن چه در هر هنگام یادداشت کرده ام بیاید، از آن که خود بدانم در چه گاه چه می‌اندیشیده ام و شما نیز اگر خواستید بدانید!
دولت آبادی 15 مهر 1388

"نون ِ نوشتن" شامل بخشی از یادداشت‌های محمود دولت آبادی در محدوده زمانی 1359 تا 1374، درمورد مرارت‌ها، تنهایی‌ها، روند نوشتن رمان " کلیدر" و از همه مهمتر سرقت ادبی‌ست.
در این کتاب با داستان و تخیل مواجه نیستیم بلکه دولت آبادی حقایقی را برای ما روشن می کند که اگر خود دست به قلم باشید خواندن و دانستن شان خالی از اهمیت نیست. دولت آبادی توضیح می‌دهد چطور آدم های نام آشنا با چرب زبانی دست‌نویس‌ها‌یش را گرفته و سوء استفاده کرده‌اند. بارها از کتاب های منتشر شده و نشده اش کپی برداری و یا اقتباس کرده، سناریو نوشته و فیلم و سریال ساخته اند بی آنکه نامی از وی برده شود.
در لیست سیاه دولت آبادی، اسامی سینماگران و ناشران دیده می‌شود و شاید شما هم مثل من بعد از خواندن اسامی شگفت زده شوید!

" کتاب جای خالی سلوچ دچار اختاپوس یک دکان پرپول به نام انتشارات شده و صاحب آن، این جانور سالوس که ..." صفحه 130

و از این ها که بگذریم به تنهایی عمیق او که در تمام صفحات کتاب سرریز شده است می رسیم:
" غریب است آدم در این کشور و این جامعه. وقتی با دیگران روبه‌رو می شوم برخوردشان چنان است که انگار می‌خواهند مرا بردارند مثل حلوا روی سرشان بگذارند اما در لحظه های دشوار زندگی چنانم که احساس می کنم در تمام این جهان هیچ کس را ندارم. " صفحه 136

و نکاتی در باب هنر و نویسندگی نیز در کتاب می توان پیدا کرد:
"فکر می کنم هنرمند باید بتواند در هر لحظه از زندگی خود، سه حالت عمده‌ی انسانی را در خود فراهم داشته باشد. یعنی در آن واحد باور کودکانه، سرشاری و شوق جوان سرانه و تامل و بردباری پیرانه سر را یک جا در خود داشته باشد..." صفحه 19

و در مورد ایام شروع به نوشتن "روزگار سپری شده مردم سالخورده" می نویسد:
"شاید اگر درگیر و دچار نوشتن روزگار... نمی شدم، روزگار مرا در می‌نوشت! و شاید می‌خواستم پاسخی به بودگاری خود بدهم... من در آستانه‌ی نوشتن روزگار سپری شده ... دچار چنین حسی بودم: واتکانیدن خود از چرکابه‌هایی که روحم را در خود گرفته اند..." صفحه 191

۱.۱۴.۱۳۸۹

کشف و شهود در روزمرگی

برای خواندن مطلب فوق لطفا بر روی تصویر کلیک کنید
و یا به این آدرس مراجعه بفرمائید
نگاهی به مجموعه داستان "هرازگاهی بنشین"
کشف و شهود در روزمرگی
نوشته آقای علی الله سلیمی
در "داستان همشهری" کتاب هفتم
قابل تهیه از تمامی کیوسک های روزنامه فروشی